"علوم تجربی و علوم انسانی در سطح متافیزیک با فلسفۀ الهی ارتباط پیدا می کنند، و این ارتباط هرگز نباید مغفول بماند، بلکه جهان بینی الهی باید بر کلیۀ دانش ها اشراف داشته باشد. غفلت از این امر موجب اکتفا به علوم تحصلی شده است.
علم تجربی (Sciecnce) یکی از اقسام مهم معرفت آدمی است که هدف آن شناخت آفرینش، انسان و جوامع انسانی است، ولی شناختی که به دست می دهد، فارغ از جهان بینی توحیدي نیست."
آیات فوق در بخش «مبانی نظری، ارزشها و رویکردها» از سند غیرقابل استناد نقشه جامع علمی کشور وارد شده است. این آیات بیانگر تحولی بس شگرف در سازوکار هدفگذاری نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران است.
ما که به این آیات معتقدیم، هرگز تخیل هم نمیکردیم که به این زودیها این اندیشه، چنین فراگیر شود. آیات فوق قابلیت حیرتآوری به نقشه جامع علمی کشور میبخشند که هرچند در بلند مدت خود را به خوبی نشان میدهند، اما در کوتاه مدت نیز آثار معجزهآسایی را بارز خواهند نمود؛ انشاءالله.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:42  توسط مهدي محمدي
|
4 – ما مطمین هستیم که آنها در محاسبه اشتباه میکنند. هر که مستضعف نباشد، لاجرم مستکبر است و از اینروست که هر چه افتخار در تاریخ هست؛ همه به نام مستضعفان است. مستکبران زرپرستند و کتاب مقدس زرپرستان پر است از آموزههای دهشتبار. ما که جرات خواندنش را هم نداریم.
یکی از آنها که اتفاقی با ما دوست شده، از نزول دویست میلیونیاش برای حل مشکل ما خبر داد؛ دیگری جامه سبز بر تن زنهامان کرد تا آزاد شوند از استضعاف. دیگری حقالسهم نفت ما را از اعماق زمین بیرون میکشد و آن یکی در عوض چند میلیون، مدارک دانشگاهی مورد نیاز مستضعفان جهت خروج از استضعاف را فراهم میکند. بازار شلوغیست؛ حوصله میخواهد دیدن همه حجرههایش...
5 – گفتیم که هرچه افتخار در تاریخ هست به نام مستضعفان است. بسیج مستضعفین هم نشان سازمانی این تاریخ بلند است. نمیدانم بسیجیها را چگونه مدل کردهاند؟ آیا بسیجی جوان بیکاری است که هیچ روشی را برای خروج از استضعاف نیافته؟ آیا بسیجی مانع کوچکی در برابر اعمال خشونتهای لذتبخش است؟ آیا بسیجی عضو فعال یک مزرعه است که در مراحل مختلف داستان میتوان با تردستی از تعصب و غیرتش شیر انبوه دوشید؟ آیا بسیجی موجود خستهای است که از بس خودش نمیداند چه کند، هرچه امر فرمانده را تابع است؟
6 – فرمانده کیست؟ در کتاب مقدس زرپرستان رمزهای فراوانی هست؛ ولی همهاش برای فرار از جهل ایشان نسبت به فرمانده. فرمانده را نمیدانم چگونه نتوانستهاند مدل کنند. وقتی اشاره به سمتی میشود، جریان مستضعف آن سمت را تصرف میکند و این حقیقت تاریخی، تمامی آیاتِ «سروما» را به چالش کشیده است. مفسران سروما هرگز نتوانستهاند بفهمند که این همه قدرت از مستضعفان ناشی میشود یا از فرمانده آنها؟ از بسیج شدن مستضعفان است یا از فرمانبری آنها؟ از چیست و از کیست؟ هنوز نفهمیدهاند. «اراده ما فوق همه ارادههاست. نخستین اراده ما سردرگمی قومی است که بر دو عالم برتری داده شده است. شما به آسانی از راهی که در آن هستید خارج خواهید شد، اگر به طنابی که برایتان فرو فرستادیم، دمادم چنگ نزنید». (براخیز، فصل سوم، آیه هفتم)
7 – دنیا، دنیای تیرگیهاست. و این تعریف بیش از آنکه در یک تابلو قابل تصویر باشد، در یک برگه خطدار قابل تبدیل شدن به یک معادله است. دنیای تیرگیها در آن سوی معادله، کمرنگ شده و رو به روشنی میگذارد. این همان مبنایی است که خشونتپردازان زرپرست، قدرت محاسبهاش را ندارند و از این روست که نمیفهمند چرا مستضعفان به سمتی که مورد عنایت فرمانده است؛ ایمان دارند. آیه مربوط به این واقعه را اکنون به یاد ندارم!
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:43  توسط مهدي محمدي
|
«آنها را بکشید و اگر نشد، بخرید و تبدیل کنید. ما اراده کردیم که شما را از همه برتر قرار دهیم. این مسیری است که اگر در آن افتادید، به دشواری از آن خارج خواهید شد». (سروما*، اشکوب چهارم، آیه سیزدهم)
*سروما: کتاب مقدس زرپرستان
1 – آنها میخواهند ما را بکشند. یکی از صدور اعظم آنها در یک کنگره خصوصی گفته است: «با این تز که: «نمیشود همه مخالفان را کشت» مخالفم. به نظر من هر کسی که آنچه را ما میپرستیم، نمیپرستد؛ مستحق ادامه زندگی نیست». کسانی این داعیه را خوب فهمیدند، که به دست جلادانِ ایشان، طعم تلخ مرگ را چشیدند.
2 – به دشواری میتوان حدس زد که چرا تا کنون زنده نگهمان داشتهاند. نمیدانم چه مدلِ جامعهشناسانهای را توسعه دادهاند؟ آیا ما بَردهایم؟ یا در اصول بردهداری نوین هضم شدهایم؟ آیا ما حیوانهای اهلیِ بهدردبخوری هستیم که هنوز موعد سربریدنمان فرا نرسیده؟ آیا ما حیوانهای اهلیِ بهدردبخوری هستیم که دیگر موعد سربریدنمان فرا رسیده؟
3 – ما نخستین قربانیان خشونت نیستیم. گواههای زیادی هست که آنها از خشونت لذت میبردهاند. شاید روی دیگر سکههای زر، خشونت است! بعید نیست. در کتاب مقدس مستضعفان گواهی داده شده است که: «هرکدام سر بلند کنید، آنها سرتان را خواهند برید. ولی ما دوست می داریم که شما سر بلند کنید». (براخیز**، فصل سوم، آیه هشتم)
**براخیز: کتاب مقدس مستضعفان
ما محکوم به تحمل خشونتِ خشونتمداران هستیم. نمیدانم چه مدل اقتصادی را توسعه دادهاند؛ آیا امکان حفظ قدرتِ انباشت شده از سرمایه، ارتباط مستقیم با خشونتِ به کارگرفته شده دارد؟ آیا توازن نظام اقتصادی در فضایی خشونتبار حاصل میآید؟ آیا با کاهش یارانهها، باید میزان خشونت دولتی را نیز کاهش داد؟ اگر سیستم کوپنی را حاکم کردیم، حق اعمال هر خشونتی را داریم؟ اگر قابلیتِ فرضِ جرأت در مردم پیدا شد که آنها و سیستم کوپنیشان را نخواستند، این مردم نالایق، لایق همهگونه اعمال خشونت نیستند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:30  توسط مهدي محمدي
|
به نام خداوند کشتی پهلو گرفته
هموطن گرامی
سید مهدی شجاعی
نامهای که ظاهرا سراسر درد و اخلاص و دلسوزی است نگاشتهاید به یکی از نامزدهای ریاست جمهوری. من اگر شما را نمیشناختم، باور نمیکردم که از روی اخلاص دست به قلم شدهاید. مثل دیگر اخلاصهاتان در «غیرقابل چاپ». من شما را آنجا خیلی بهتر شناختم و اخلاص و حفظ شان و آبروی اشخاص را در آنجا خیلی واضح مشاهده کردم. «رازینی» را دیدم که چگونه بیدفاع در کتاب شما به لجن کشیده شد و بعدها وقتی ترور شد، رهبر انقلاب را در بالای سر خود دید، بله، همان فاسد را میگویم؛ یادتان آمد؟ نیامد؟ رازینی! همان که زنها را میبرد در اتاقش و در را قفل میکرد و بعد ناله آنها را در میآورد؛ همان که نشریه شما را بست. بله! البته اسم نیاوردید، مثل آقای موسوی که اسم نمیآورد و با دروغ و تهمت و تخریب و افترا و توهینهای فراوان تبر بر کمر دولت خدمتگذار میزد. راستی اخلاص شما چرا با مشاهده توهینها و تخریبهای این سید اولاد پیغمبر به جوش نیامده و از آتشفشان سینهتان به بیرون نمیپاشد؟
میدانید؟ تا آنجا که یادم میآید، در این چند ساله که جبهه نفاق فضا را آلوده کرده است، ما همیشه با اخلاص و دلسوزی دوستان خود مشکل پیدا کردهایم، دوستانی که همیشه از همه دلسوزترند و همیشه پاسدار حریمهای اخلاق و آداب. البته دلسوزی آنها و اخلاص آنها همواره دست ما را بسته است که کار غیراخلاقی از ما سر نزند. اگر بگوییم موسوی دروغ میگوید، شجاعی دلسوز میگوید: «غیبت نکن». اگر بگوییم هاشمی پشت پرده همه این بازیهاست شجاعی بااخلاص میگوید: «تهمت نزن». اگر بگوییم رضایی و کروبی بازیچه هاشمیاند و هرکدام وظیفهای خاص را انجام میدهند، شجاعی بااخلاق دیگر تحمل نمیکند؛ توی گوش ما میزند (از آن توی گوشیها که در فیلمهای جنگ، حاجیها به سیدها میزدند و حالا سیدها به ما میزنند) و سکوت میکند و بعد نامهای سراسر درد و اخلاص و دلسوزی و اخلاق مینویسد برای رییسجمهور محبوب ما؛ محمود احمدینژاد. البته ببخشید من اسم میآورم. من مثل شما بااخلاق نیستم. (یک سیلی لطفا، ولی ترا به خدا نامه به احمدینژاد نه)
هموطن گرامی
من هرگز نمیخواهم شما را خراب کنم. چون نامه شما به اندازه کافی شما را خراب کرد. من هرگز فکر نمیکردم چنین حرمت قلم بشکند. اگر من منطق شما را بپذیرم و بپذیرم که بد بد است...
بگذریم. مگر شما بچه هستید که من بخواهم با سخن شما را برای خودتان بشکافم. شما حتما میدانستهاید که دارید چهکار میکنید. حیف از «کشتی پهلو گرفته».
هموطن گرامی
شما یک نویسنده هستید. برخورد صنفی شما هم با دولت خدوم، عالم، بااخلاص، ظالمستیز، پاک و تلاشگر نهم، در نامهتان موج میزند؛ موج سبز. چون دولت نهم (افراد کوچک) خیلی به شما (که بزرگ هستید) حال (کارهای بزرگ) نداد، بد است؟ به همین راحتی تاییدهای رهبری و اقدامات ارزشمند این دولت را فراموش کردید؟ فکر کنم معنای اخلاص همین چیزها میشود که شما الان در ته درهاش ایستادهاید.
هموطن عزیز
در دورههای قبل فراموش کردهبودید که اخلاص خود را عیان کنید.
من متاسفم. نه به عنوان یک شاگرد، نه به عنوان یک خواننده آثار شما و نه به هیچ عنوان دیگری غیر از این که به ناچار در یک جغرافیا به هم مرتبط میشویم، از اقدام ضعیف شما شرمسار و متاسف شدم. کاش فرصت جبران بیابید.
والسلام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:46  توسط مهدي محمدي
|
1- شکست فضای نفاق. فضای غبارآلود و فضای تیرهای انبوه در تاریکی؛ فضاییست که همواره جبهه باطل در مواقعی که بسیار تحت فشار بوده، از آن بهره جسته است. در انتخابات کنونی کشور نیز، جبهه دوم خرداد با توسل به تمامی شخصیتهای به ظاهر ذیصلاح، و روشها و شعارهای خط اصیل انقلاب وارد عرصه گردید؛ موضوعی که به شدت با اصول پذیرفته شده و مبانی او در تضاد آشکار است؛ اما جبهه اصلاحات با فشار تبلیغاتی سنگین، نقاب انقلابگرایی را روی چهره خود نگه داشته است. این دوگانگی و دورویی، شرایط نفاق را بر فضای انتخابات بارکرده بود. احمدینژاد با تاکید بر پیوستگی شخصیتهای موسوی، خاتمی و هاشمی و یکسان بودن جرایان حاکم بر سه دوره گذشته حاکمیت در سطح دولت، پوشالی و عروسکیبودن شخصیت و شعارهای موسوی را عیان ساخته و بازیگردان اصلی این عرصه که همان هاشمی بهرمانی باشد را از کالبد ضعیف موسوی بیرون کشید. بدینترتیب غبار موجود در فضا فرونشست و فضای منافقانه که تنفسگاه اصلی جریان اصلاحطلب و فاسد بود، مختنق گردید.
2- برهمزدن معادلات مدرن. همه ما انتظار داشتیم دکتر برنامههای موسوی را نقد کند و زیر سؤال ببرد و خود را از اتهاماتی که به او وارد میشود مبرا کند. همه فکر میکردند که این اتفاق رخ خواهد داد و مناظره یعنی همین. معادلات و شرح وظایف همه نیز بر این اساس تنظیم شده بود و همه همین حساب را میکردند. اما باز احمدینژاد زمین بازی را تغییر داد و خیلی عقبتر از خاکریز موسوی را هدف گرفت. احمدینژاد بازی «من خوبم، تو بدی» را از حیثیت انداخت و عرصه را به جبهه مقابله و مبارزه حق علیه باطل تبدیل کرد. وقتی طرف مقابل از هرگونه روش و اصل اسلامی در عمل بیبهره است، مذاکره و مناظره معمولی با او و نقد او بیفایده است؛ باید عقبه و نقطه اتکا و عمق راهبردی او را به چالش کشید. این اقدام را او به زیبایی و با شجاعت هرچه تمامتر آغاز کرده و به پایان برد و نشان داد که موضعگیری جبهه اصلاحات علیه این دولت، موضعگیری دشمنانه و اقدامات آن جنگی است نه هموطنانه و انتخاباتی.
3- هاشمی بهرمانی و کودکانش، و عروسکها و هوچیگران دوروبرش، و همه آنچه از ثروت و مکنت و ارادتمندان در کنار خود دارد، دو راه دارند؛ یا علیه احمدینژاد اقدام کنند که از پرده برون افتادهاند و فضای نفاق را که مدتها برای زحمت کشیدهاند، به دست خود شکستهاند، یا روی موسوی دوباره حساب کنند که شرطبندی روی اسب خسته و از پیشبازنده است، یا اینکه سخنی نگویند و اقدامی نکنند و همچنان از احمدینژاد تیر بخورند که در در هر حالت، باز دکتر است که هدف را در آغوش میگیرد.
4- چرا دکتر تا کنون نام مفسدان را اعلام نکرد؟ و چرا اکنون اعلام کرد؟ او نامی از این مفسدان نبرد زیرا مسؤول اجرایی حکومت بود و سرشار از وظیفه و فعالیت و برنامهریزی. نامبردن از چنین فاسدان و مفسدانی و رسانهای کردن نام ایشان، نه کمک به دکتر میکرد، نه به مردم نه به انقلاب. اما اکنون او یک نامزد انتخابات است و آسیبشناسی خود را از شرایط کشور ارایه میدهد. آسیب اصلی کنونی ما همان است که وی به صراحت و افشاگرانه تصریح کرد، حقیقت است، هرچند تلخ ولی حقیقت.
5- اگر جنگ داخلی بشود چه؟ جنگ داخلی چیست؟ اگر نتیجه جنگ داخلی این شد که دست امثال هاشمی و پسران، ناطق و آشنایان، جاسبی و دانشگاهیان وابسته و کرباسچی و زنگنه و مدیران سابق و اسبق مملکت از منابع کشور کوتاه شود، و جریان اشرافی رانتخوار و فاسد و خائنِ در امانت به بند کشیده شود و از صدر دروغین خود به ذیل کشیده شده و مانند گذشته پاپتیاش در کنار مردم مستضعف زندگی عادی و لایق شرافتش را بکند، من اولین کسی هستم که در شیپور جنگ داخلی خواهد دمید و کفن بر تن خواهم کرد.
درود بر احمدینژاد، مالک اشتر علی.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:59  توسط مهدي محمدي
|
عده ای ایدؤُلژیک بودن دولت را مبدأ بحران برای جامعه تلقی می کنند و این بحرانها را نیز دامنگیر کشورهای در حال توسعه میدانند. از نظر این روشنفکران، ایدؤُلژیک بودن به معنای تعیین یک چارچوب معین از سوی یک قدرت مطلق است. در واقع دولتی ایدؤُلژیک است که بخواهد همه وجوه سیاسی-فرهنگی-اقتصادی را بر اساس یک انضباطِ از پیش تعیینشده تعریف کند. بنابراین ادعا، اینگونه دولتها اصولا بحرانزا هستند و با بحران، بقا و تداوم مییابند.
اولین بحران یک دولت ایدؤُلژیک کارآمدی است چون او اصلا دغدغه کارآیی ندارد و تمام توانش را صرف محقق کردن ایده و آرمان خود میکند. دومین بحران، هویت است. چون هر انسان برای خود ایده تازهای دارد. این ویژگی او سبب بیگانگیاش با دولت میشود. سومین بحران هنجاریابی است. یعنی این دولت نمیتواند یک ایده یا مرام باثبات در جامعه ایجاد کند که همه را گرد هم جمع نماید. در نتیجه جامعه دوگانه شده و دارای نهادهای مدرن است که در برابر اصول ایدؤُلژیک ایستادهاند. ریشه بسیاری از مشکلات سیاسی نیز وجود تعارض میان اصحاب ایدؤُلژی و اصحاب نهادهای مدرن است.
روشنفکرانِ مدعی این ایده،مدل لیبرالدمکراسی را ارایه داده و ابتدا آن را از شبهه ایدؤُلژیک بودن مبرا میکنند؛ زیرا معتقدند لیبرالیسم تنها خطوط قرمزها را بیان میکند و رویکردِ باید و نبایدی ندارد و از اینرو منعطف بوده و تجربه نیز نشان داده که به کمک خرد جمعی و انعطاف ذاتی، توانسته بر مشکلاتش فایق بیاید. گذشته از همه این مباحث، فشار جهانی شدن لیبرالیسم را به جوامع تحمیل خواهد کرد و از این رهگذر، عمر دولتهای ایدؤُلژیک کوتاه مینمایاند.
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:24  توسط مهدي محمدي
|
ای دست چپ! کمک دست راست کن
ای دست راست! اشک علی پاک کن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:22  توسط مهدي محمدي
|
من بلد نیستم سوگند بخورم، حتا بلد نیستم سوگند یاد کنم؛ اصلا کلیه کارهایی را که با سوگند میکنند، من نه بلدم.
من سوگند خورده بودم که درباره اخراجیها ننویسم. چون آنقدر آن را در محتوا و قالب و نسبت میان این دو نحیف و تهی دیده بودم که حیفم آمد و هنوز هم حیفم میآید که.
در این مدت اما چشمههایی دیدم از سید ثانی؛ عموی روشنفکران کهنه و نوین عرصه سیاست، مردی که دست در دست زنش دارد، جوگندمی، با چهرهای آرامشبخش و حتا مخدر، موهای جوگندمی، کوهی از تجربه دوران جنگ و کوه بزرگتری از سالهای صبر و تماشای بازی از لژ. با موهای جوگندمی و تابلوهای خوب! مردی که در آب نمک مانده و سالها با فشار اسمزی دست و پنجه نرم کرده، مردی که برای روز مبادا خودش را کنار گذاشته و نگذاشته در تمام این روزهای بهبادا، کسی به او حتا دست بزند.
میگفتم، در این مدت اما چشمههایی دیدم از مردی؛ که ترجیح دادم از اخراجیها بنویسم. پس به جای صحبت از میرحسین موسوی، درباره اخراجیهای مسعود دهنمکی خواهم نوشت.
فیلم ضعیفی است که اقبال زیادی دارد. تهی است و ریاکار و من حساب آنچه خود را هنر مینمایاند، از هنر، آنهم هنری در همسایگی نزدیک دوره انقلاب، خیلی زود جدا میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:58  توسط مهدي محمدي
|
دیدگاه سوم به سرپرستی تکامل معتقد است. دولت ساختارهای کلان جامعه را تنظیم میکند، جامعه را هدایت میکند، جهتگیری آنرا حفظ کرده و ارتقا میدهد. رهبری وظیفه ارتقای قدرت اسلام در موازنه بین قدرتهای داخلی و خارجی را دارد و دولت باید ذیل این هدایت عمومی به بهسازی ساختارهای سیاسی و فرهنگی بپردازد. بر این اساس میتوان با نگاه آسیبشناسانه به گذشته انقلاب، دریافت که ریشه بسیاری از مشکلات به کمکاری نخبگان سیاسی و نهادهای فرهنگی برگشت میکند. در مجموع میتوان گفت که دولت نرمافزار لازم را برای اداره دینی جامعه در دست نداشته است.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:52  توسط مهدي محمدي
|
او: اوهّوه!
او: اوهّوه!
او: زیاد که آدم صحبت میکنه سرفههاش شروع میشه.
او: میگفتم، معدهم یه بار خیلی خونریزی کرد. کشوندم به کما. سرفه که میکردم تمام اتاق رو خون میگرفت، ولی درستش کردم. نزدیک دو ماه بستمش به گلاب. هر روز نصف لیوان گلاب میخوردم.
من: خوب شد حاج آقا؟
او: خوب شد. خوبِ خوب. آخه میدونی؟ خونهایی که میاد توی دهنم لختهس. لخته خونه. وقتی سرفه میزنم میان بیرون و بعضی وقتها هم میره توی معده و اذیت میکنه.
من: یعنی خون سفتشده میاد بیرون؟
او: آره لختهس. سفتشدهس. تازه بعد از سرفهها استخون دردم شروع میشه. دردش خیلی شدیدهها!
من: حاج آقا کجاس؟ توی مفصلهاس یا نه خود استخونه؟
او: از نوک پا تا فرق سرم درد میگیره. مفصلها نه، خود استخون درد میگیره. درد میگیرهها! یه جوری میشه که من داد میزنم.
(نگاهش که میکنم اصلا نمیتوانم تصور کنم که درد بتواند او را به مرز فریاد ببرد)
درد دل من
او: بدیش اینه که دیگه برای اطرافیان بعد از یکی دو ماه عادی میشه. سر و صدای من که بلند میشه، میگن ولش کن، ده دقیقه دیگه خودش ساکت میشه. شبها هم من توی خونه نمیمونم. تا سرفه و درد شروع میشه میام بیرون. میرم توی یه فضای سبزی که کنار خونهمون هست روی یه صندلی میشینم، تا صبح همونجا میمونم.
من: برای اینکه خونواده اذیت نشن میرین بیرون حاج آقا؟
او: نه! چرا! هم برای اون، هم برای اینکه بیرون هوای بهتری داره.
(فکر میکنم چه دروغ زیبایی! ولی نه! راست میگوید، بیرون هوای بهتری دارد)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:21  توسط مهدي محمدي
|
دیشب آغاز یک زندگی تازه برای من بود. نمیشود شیرینی وقتی را حدس زد که حساب خمس با خدا تسویه میشود. یک سالی بود که مثل مار به خودم میپیچیدم.
حالا میتوانم بگویم شروع شد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط مهدي محمدي
|
شاید کمتر کسی باشد که وقتی اسم کوپن را میشنود یاد موسوی نیفتد. کوپن؛ موسوی؛ میرحسین، وگرنه مردم میمردند، اینها را معمولا ماها که به خاطر کوپنها زنده ماندهایم، خیلی شنیدهایم.
خطر چیست؟ کسی که از خطر و احساس خطر سخن میگوید، نمیدانم میداند خطر یعنی چه یا نه؟ خطر یعنی فاصله زیاد تو و دشمن. خطر یعنی فاصله زیاد تو و ولی. خطر یعنی چیزی نمانده که شمشیر دشمن بر فرق ولی و رهبر فرود بیاید و تو هنوز درگیر فاصلهای. اگر خطر شیعه شود، آنطور تعریف میشود که گفتم.
البته کفار هم خطر دارند. وقتی تیغ مالک روی رگ چهارمی بود، شیطان احساس خطر کرد، ترسید. وقتی اباالفضل علیهالسلام به شریعه رسید و مشک را پر کرد، شیطان احساس خطر کرد. وقتی روحالله خمینی در یک ساعتیِ تهران احساس آرامش کرد، شیطان احساس خطر کرد.
ما هم فارغ از قضایای فوق با خطر آشنا بودیم. وقتی پدرخاتمی در دانشگاه تهران، در جواب مرگ بر آمریکای برخی، گفت که دوست دارم از زندگی بشنوم تا مرگ، ما احساس خطر کردیم؛ وقتی سروش تجربه نبوی را به همه بسط داد، وقتی مهاجرانی در دیدار اعضای دولت با رهبری حاضر نشد، وقتی یکشبه تمام فعالیتهای علمی و اجرایی اتمی کشور فلج شد، وقتی در جشن هنر شیراز اسلام را سوم چهارم کردند، وقتی بهرمانی خود بر مرکب تجمل سوار شد و نوحوار، دیگر بهایم را بر کشتی خود سوار کرد و از توفان خشم مستضعفان نجات داد (بلا تشبیه!)، ما احساس خطر کردیم.
وقتی احمدینژاد برای چندمین بار و این بار خیلی بدتر (بهتر) در ژنو، پوزه صهیونیت را به خاک مالاند، همه احساس افتخار کردیم. وقتی موسوی و کروبی علیه این اقدام بزرگ موضع گرفتند، ما احساس خطر کردیم.
گفتم اینها را گفته باشم که اگر موسوی دوباره صحبت از احساس خطر کرد، رسواتر از همیشه باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:37  توسط مهدي محمدي
|