این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
مرحوم قیصر امین پور
بسم الله...
میخواستم در مورد «کتاب قانون» بنویسم،
در مورد اینکه ما با داشتههای عظیم خود چه میکنیم؟ از هر مجموعهای، چه سطحی از استفاده را میبریم؟
در باب نسبتی که میان خود و قرآن برقرار کردهایم،
در مورد اینکه چرا مجموعههای مربوط به علوم انسانی ما اینقدر خجالتآور اند؟ و واقعا هستند. (من از نزدیک حال و روز بزرگان فلسفه این مملکت را، وقتی در مسند اجرا مینشینند دیدهام، حال و روز مجموعههای زیر ایشان را هم دیدهام)
در این که اگر قرآن تلاوت شود –آنطور که مرحوم علی صفایی (ره) فرمود- چه شورشها که در همین مملکت خودمان بر پا نمیشود، در اینکه ظرفیت حقیقی ما برای درک و تحمل «تالی کتاب الله» در چه حد است؟
از طنز شگرف و متناسب، از تدوین استثنایی، از شروع طوفانی، از پایان اختیاری، ...
از این که چرا وضع علوم انسانی در کشور ما چنین است؟ سفرهای خارجیِ دولتیِ ما در حوزه مربوط به علوم انسانی چه راندمانی دارند؟ «رییس» در این حوزه کیست؟ به چه کاری مشغول است؟ کارمند کیست؟
از بیان رسا، از روایت زیبایِ «عشق» در میان این همه محتوای غنی و تکنیک چشمنواز، از تبلیغ دین به سبک توانمندِ سینما...
خواستم در باب اینها بنویسم، گفتم «مازیار میری» با استعداد یک سینمای ناب، تمام این سخنها را به زیبایی به پرده تصویر کشیده است؛ چه بگویم؟خیلی دلم از دست شجریان پر بود ولی نمی دونستم چی بهش بگم. آقا سید حمید یک مطلب جالب در مورد آقای خوش صدا نوشته:
6. از اینجا پرده، پرده وحدت بود، اما وحدتی جدید. وحدتی که در آن نخبگانی مردود میشوند، وحدتی که قواعدی جدید را در خود دارد و چینش و ترکیب نوینی از بازیگران و عناصر حاضر در عرصه ارایه داده است. وحدتی که از همان فردای شب مناظره رخ نمود و نپذیرفت که سیاستهای خارجیِ ما نتیجهای خفتبار برایمان به بار آورده. وحدتی که به مقتضای جایگاه، وارد عرصه شد و تا آرامشِ کاملِ مملکت، مدیریت را به عهده گرفت.
7. توسعه کثرت و توسعه وحدت، یعنی توسعه وحدت و کثرت و این یعنی توسعه هماهنگی و نتیجهاش جامعهای منسجمتر بر مبنای انقلاب و شدیدتر به سمت اهداف انقلاب است. این سطح از هماهنگی در عالمِ انسانهای فارق از معصوم (عج) برای نخستین بار است که رخ میدهد. ایجاد کثرتِ جدید توسط احمدینژاد یا مدیر کلان و ایجاد وحدت جدید توسط حضرت آیت الله خامنهای به عنوان مدیر سطح توسعه و بدینترتیب و با این سازوکار است که مدیریتِ ایجاد حادثه به دست گفتمان اصیل انقلاب میافتد.
این سطح از هماهنگی وجود نداشت، چون تا به حال کسی نبود که جرأت کند و فهم کند و فضای موجود را طوری بشکند که مدنظر حکیم انقلاب باشد.
اینکه احمدینژاد کیست و در سه چهار ماه گذشته چه سطحی از هماهنگی را با مولای خود به عرصه آورده است، از عهده این قلم خارج است. اینکه امام خامنهای کیست و در بیست سال گذشته چه حوادث آرام، عظیم و عجیبی را برای این جهان رقم زده است، از عهده تصور این قلم خارج است.
3. قاعده شامل همین است. فروپاشی بر مبنای جدید، جمعآوری بر مبنای جدید را میطلبد. یعنی ایجاد کثرت جدید، ایجاد وحدت جدید میخواهد. اگر به جای بازیکردن در زمینِ موجود و با قواعد موجود، قاعده را به هم زدیم، باید قاعده دیگری عرضه کنیم تا نتیجه بهتری تحویل بگیریم. اگر کسی در این سطح به بازی نگاه کرد، نه این که بگویم همه بازیها را میبرد، بلکه او بازی اصلی را میبرد؛ بازی اصلی یعنی بازیِ خلق قاعده؛ بازی شکست وحدت فعلی با ایجاد کثرت جدید و خلق وحدتی جدیدتر.
4. همه آنچه به نام انقلاب اسلامی میشناسیم یعنی همین؛ یعنی فروپاشیِ وحدتِ فاسدِ موجود و ایجاد یک کثرت جدید و تداومِ این کثرتِ غیرقابل تحمل تا تمنای وحدتی نو و تا ایجاد آن وحدت. شبیه این تجربه را جبهه نفاق در دوم خرداد 76 برای ما پیاده کرد و ما در آنجا یک باختِ بد دادیم. شبیه آن تجربه را در سوم تیر 84 برای جبهه نفاق داخلی و استکبار خارجی پیاده کردیم و در آنجا یک پیروزی شیرین به چنگ آوردیم. بردِ بعدی اما خلاف قاعده، باز به مارسید: 22 خرداد 88. با حرکتی زیبا از محمود احمدینژاد و هم حضرت سید علی خامنهای. آن اتفاق را باید همینگونه که من گفتم در تاریخ ثبت کرد و هر روایتی به هر صورت دیگری از آن داستان، تنزلدادن و کودکانهکردن و روشنفکرانهکردن آن است.
5. احمدینژاد در شب مناظره بر طبل کثرت کوبید. فضای ظاهرا منسجم و رقابتی انقلاب را به هم ریخت، فروپاشاند:
چه رقابتی؟
چه مسابقهای؟
احمدینژاد هیچ قاعدهای را نپذیرفت. از آن طرف که بنگریم، بازی را خراب کرد، دادِ برخی هواداران خود را هم درآورد. (شبیه این بازیبههمزنی را در دوره قبل بر سرِ اصولگرانمایانِ راستی هم پیاده کرد. داد و بیداد آنها هم دیدنی و شنیدنی بود و چهار سال هم ادامه داشت).
این حرکت کشور را ملتهب کرد. طرفِ مقابل هم ساکت ننشست و سعی کرد زمین را حفظ کند. اما ضربه، ضربهای کاری بود. فضای نفاقآلوده شکسته شده بود و جامه بیحرمتان در برابر مردم فروافتاده بود. احمدینژاد از حنای سبزرنگ آنها تهنشین قرمز را گرفته و پیروز میدان گشته بود.
التهاب و تشتتِ حاصلآمده اما باید به دست حکیمی درمان میشد. وظیفه احمدینژاد ایجاد کثرت بود و پس از آن، در پرده سکوت و خاموشی عمیقی فرو رفت.
6. ...
1. من معتقدم اتفاق خیلی بزرگی در ایام انتخابات گذشته رخ داد. یک «اتفاق خیلی بزرگ» تمام عیار. بروز اصلی دوره جدیدی که خلق شد را در مناظره دکتر احمدینژاد با یکی از روشنفکران سیاسیِ انقلاب میتوان دید. اینجا بگویم که سیاستمدارانِ ما را میتوان به چند دسته تقسیم کرد که یکی از این دستههای خیلی بزرگ، همان روشنفکران سیاسی هستند. ویژگی بارز آنها هم روشنفکر بودنِ آنهاست. از روشنفکر چه برمیآید؟
2. احمدینژاد عزیز در این مناظره شکاف عمیقی در جبههای ایجاد کرد که خیلیها خود را منتسب بدان میدانستند. او چنان ضربهای به پیکره نیروهای مدعی و حتا علاقهمند به انقلاب اسلامی زد که برای ساعتها و حتا روزهایی، تکثر و چنددستهگی جدی در ایشان بروز کرد و این شکاف تا آنجا پیش رفت که بیش از هر زمان دیگری لزوم دمیدن روح تجمع و یکپارچگی احساس شد. منتها ضربه احمدینژاد، همه سیمانها و چسبانندههای قبلی را فروریختهبود، باید با سیمان و لحیم دیگری اجزای جداشده جامعه ایرانی به هم متصل میشدند. دیگر ادبیات گذشته و انگیزههای قبلی مداوای مریضِ به ظاهر محتضر ما را نمیکرد؛ حکیم باید درمان دیگری ساز میکرد.رمضان تجلی وابتسمی
طوبی للعبد اذاغتنمی
رمضان جلوه می کند و لبخند می زند
خوشا بر بنده ای که او را غنیمت شمارد
6 – نخبهگان حزباللهیها یا همان اصولگراها بار دیگر بیلیاقتی خود را به رخ کشیدند. آنها لیاقت این همه شرافت و بزرگی را ندارند. باید که خاتمی و موسوی در مسند اجرایی باشند و ایشان همواره به عنوان شهروند درجه ۲ و موجود منتقد، فقط به بیان نظرات خود بپردازند و فقط اشکالهای قشنگ جور کنند؛ همین. البته برای ایشان در آن فضا همواره هم توبره پر است و هم آخور.
اگر نبودند ارادههای مستضعف مردم حزباللهی و فهم عظیم ایشان در این حوادث شدید، معلوم نبود نفهمیهای این نخبهگان چه بر سر جبهه انقلاب آورده بود. بار دیگر آزمایشی باید و تصفیهای باید. و این بار دیگر معیارها همگی متوجه تبعیت عملی و محض از ولایت مطلق فقیه و ولی مطلق فقیه خواهد شد و خرقهپوشان ریاکار، رسواتر از همیشه در داستان تاریخ گم خواهند شد؛ انشاءالله.
یادآوری. باری در متنی سیاسی در همین لوح، علی مطهری را احمقترین اصولگرا خوانده بودم و دوستی مرا از توهین بر حذر داشته بود. برای موضعگیریهای اخیر وی، محترمانهتر از «احمقترین» چه میتوان یافت؟ این تداوم همان خط است.
یادآوری. من مباحث دامنهداری از ولایت الاهیه در این لوح آوردهام. اگر مطالب این زامیرون مغلق است، مطالعه آن مباحث که مرتب به ترتیب هم هستند و با اشاره روی پیوند «ولایت الاهیه» که در سمت چپ لوح قابل دسترس است، یاریرسان است.4 - اگر آهنگ ارادههای خود را با میل ولی معصوم (ع) یا ولی فقیه تنظیم کردی، باید همه داراییها و اصل و نسبها و وابستگیها را وابنهی؛ «بابی انت و امی و نفسی و مالی». آنکه در این مسیر پا مینهد، خود را در ورطه گردابی گرفتار کرده که کمکم همه وجود او را میبلعد و آنگاه، کسی که تولی و تبعیت عملی به ولی خود کند، بیش از همه، احساسِ نداری و فقر را خوب میچشد؛ فقری در مرتبه ذات. کار به جایی میرسد که فرض یک لحظه قطع فیض، همان فرض عدم و همان عدم است. اگر یک لحظه گوشه چشم مولا از او بگردد، متولی و تابع همچون خاکستری در باد، فراموش میگردد.
بعضی تمام عمر در حسرت یک گوشه چشماند، اما برخی اگر لحظهای گوشه نگاه مولا را به سوی خود نیابند، قالب تهی میکنند؛ نسبتی که این دو با ولی خود برقرار میکنند فرق میکند. بگذرم.
5 – در این قضیه اخیر که تهمت پلید مخالفت با ولایت، بگویی نگویی به سردار رشید انقلاب، مالک اشتر علی زمان، محمود احمدینژاد عزیز چسبانده شد، من به وضع او در صورت صحت این بهتان عظیم میاندیشیدم. برای لحظهای با خود گفتم اگر او بخواهد در برابر رهبری معزز قامتی بسازد، خود را با فنا برابر کرده است. احمدینژاد از خودش چه دارد؟ هیچ. احمدینژاد همان خامنهای و همان اراده خامنهایست که در مسند و رتبه رییس جمهور قرار گرفته است. او چیست و کیست جز سیدعلی خامنهای؟ اصلا چیزی به نام محمود احمدینژاد نیست و اگر هم چیزی هست، همان ربط و تعلق و وابستگی و فقر است. او همان است. او تجلی یک فلسفه سیاست نوین است. فلسفه سیاستی که جریان جدیدی از قدرت و ظرفیت و جهت و عاملیت را در سر دارد و غنا را در فقر و بزرگی را در کوچکی میداند. بگذرم.
برایم فرض مقابله که هیچ، اینکه احمدینژاد حتا یک لحظه در مسیری خلافِ گوشه عنایت رهبری حرکت کند، ناممکن و نامعقول بود و هست. مگر میشود کسی را که همهگان تبعیت عملی از ولایت را در این دوران پرفریب از او آموختهاند، در خطی سِوای رهبری قرار داد.
...
1 - میفرماید: «وجود مخلوق عین ربط به ذات پروردگار است». میفرماید: «این عین ربط بودن، یعنی عین فقر و نیاز بودن به خدای متعال». یعنی اگر هستی برای هست فرض شود، در فقر و نیاز اوست و این هستی و این فقر و نیاز به گونهای تعبیر شده که حتما دو طرف دارد. یک طرف آن فیاض علیالاطلاق و طرف دیگر آن، عینِ نداریست.
2 - وقتی موجود اینگونه در این نگاه بلند تفسیر شد، تکلیف انسان به مراتب روشنتر است. انسان به ارادهاش گرفته میشود و رشد و توسعه او به همسانی و همآهنگی این اراده با اراده باریتعالا تعریف میگردد. چون انسان نمیتواند خدا شود و از آنجا که تعریف رشد انسان به خداشدن ناقص است و میان خدا و انسان همواره انفکاک برقرار است، شرایط رشد را باید با سازوکار «اراده و همآهنگی» جستجو کرد نه «انحلال مطلق انسان در خدا». پس هرچه اراده انسان با اراده الاهی همآهنگتر شد، انسان الاهیتر و خداییتر خواهد گردید.
3 - این نسبت از ولایت الاهیه به جریان ولایت تاریخی و اجتماعی انسانها رسوخ میکند. یعنی رشد تاریخ به تولی او به ولیِ معصومِ تاریخ (ع) و رشد جامعه در عصر غیبت به تولی او به ولیِ فقیه جامعه تعریف میگردد. یعنی هرچه فقر ذاتی انسان بیشتر گردد، اراده او در اراده ولی معصوم (ع) یا ولی فقیه بیشتر منحل شده و در نظام ولایت، توسعه و تعالی افزونتری خواهد یافت. مسیر رشد و عبودیت انسانی فقط و تنها و لابد و ناچار همین است...
...مانند شير ميغريد و به دشمن ميتاخت؛ با عين و تجسم باطل. بيهيچ هراس و تأمل، و با قلبي مالامال از يقين، تا قلب دشمن نفوذ کرده بود.
فرماني آمد؛ کوتاه بود و روشن: «مولا فرمودهاند برگرد». جاي هيچ تفسير و توجيهي نبود.
مالک: «به مولايم بگوييد سه قدمي خيمه معاويه هستم»؛ و باز هم تاخت.
اندکي بعد، دوباره امر به همان صراحت تکرار شد که: «مالک! برگرد».
اما باز هم مالک، که در حال پيشروي بود، گفت: «در دوقدمي خيمه معاويه هستم».
براي بار سوم لحن عوض شد و امر اينگونه بيان شد: «مالک! اگر ميخواهي من را زنده ببيني همين الآن برگرد».
و اينجا بود که مالک، در يکقدمي خيمه معاويه، دست از جنگ کشيد و بازگشت...
بازگشت، اما ديگر حجت تمام شده بود و تاريخ فهميد که دست از جنگ کشيدن، نه به خواست و ميل خود مولا، و نه خوشآيند مالک، که تحميل شرايطي بود که خوارج و احمقهاي زمان بر مولا کرده بودند. مالک بازگشت اما فهميديم که که ولايتپذيري، با شاخصهاي آبکي و فلهاي قابل اندازهگيري نيست؛ بايد در وسط معرکه باشي تا بفهمي...
×××
مولا گفت: «انتصاب جناب آقای اسفنديار رحيم مشايی به معاونت رئيس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی ميان علاقمندان به شما است. لازم است انتصاب مزبور ملغی و كان لم يكن اعلام گردد».
مالک:...
×××
اينبار و در امتحاني ديگر فهميديم که چهقدر امتحان در ولايت سخت است که تقريباً همهمان تا مرز مردودي پيش رفتيم؛ اينکه چهقدر مرز حق و باطل ناپيدا و غيرقابل تشخيص است؛ اينکه ظاهربينان چهقدر راحت ميفهمند!!! اينکه چهقدر مالک بودن سخت است و ما هنوز خيلي تا فهم آن فاصله داريم، تا چه رسد به عمل! بايد در وسط معرکه باشي تا بفهمي...
يا علي مددي
سید محمد حسین جزایری
يك عمر تو زخم هاي ما را بستي
هر روز كشيدي به سر ما دستي
شعبان كه به نيمه مي رسد آقا جان!
ما تازه به يادمان مي آيد هستي!
جلیل صفربیگی
