تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

پرسش عشق و عاشقي از كجاي تاريخ شروع شد؟

چه زماني و در كجا اولين زمزمه‌ها (و نه وسوسه‌ها) دل يك انسان را تكان داد؟ نمي‌دانم.

آدم و حوا، كدام‌يك ديگري را بيش‌تر دوست داشت؟ اصلا آن موقع‌ها چيزي به نام عشق وجود داشته؟

مي‌گويند قابيل براي تصاحب دختري هابيلِ مظلوم را ضربت زده؛ آن رابطه پاك ميان دختر و هابيل چه بوده كه قابيلِ تشنه ی خون و عاشقِ خون‌ريزي درصدد جرحِ آن برآمده؟

من اعتقادِ راسخي به وجودِ عينيِ باطل دارم. من معتقد نيستم كه همه انسان‌ها خوبند و اگر كار بدي مي‌كنند؛ خودشان فكر مي‌كرده‌اند كه خوب است و ما كه نگاه مي‌كنيم، بد مي‌بينيم و بدي در عالم نيست و همه چيز خوبيِ كم و زياد است و اگر او مي‌دانست كه بد است، نمي‌كرد و من اصلا بلد نيستم كه اين‌گونه شاعرانه و كور به دنيا نگاه كنم.

از چشم من، بعضي‌ها وقتي بدي و باطل را مي‌بينند و درك مي‌كنند، چشمشان برق مي‌زند؛ آن‌را مي‌خواهند، طلب مي‌كنند، اراده مي‌كنند. من به سختي معتقدم كه باطل در اين عالم حضور دارد و اردو زده و نيرو جذب كرده و خود را توسعه مي‌دهد. برايم فرقي نمي‌كند كه محورش شيطان است يا يكي از آن چند تنِ شمرده شده و يا بهايي و وهابي و غيرِ آن؛ باطل هدايت و ره‌بري مي‌شود. بعضي در اين عالم خوبي را مي‌بينند و وقتي ديدند از او متنفر مي‌شوند و اراده بر شكست و حذف و محو او مي‌كنند.

شايد هابيلِ عزيز واقعا عاشق دختري شده و انديشيده كه تاريخي خواهيم ساخت پر از قرب به حق و اطاعت و من و او، كه پدر و مادرِ تاريخ جديد خواهيم شد، اشتباه پدر و مادرم را نه تنها تکرار نمي‌كنيم، كه جبرانش مي‌نماييم.

قابيلِ باطل، قابيلِ ناصواب، شايد به نيتِ ضربت زدن به آن نيتِ پاك، هابيلِ مظلوم را كشته و زير خاك زمين پنهان كرده.

اما اگر ما رگه‌هايي از عاشقي و دل‌دادگي و دل‌بَري در عالم يافتيم؛ بگوييم چه كسي مرده و اثري از او پيدا نيست؟ قابيل باطل يا هابيلِ مظلوم؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 16:46 | لینک  | 

نمي‌دانم!

من صاحب و رفيق تاريخ نيستم و در آن سير ننموده‌ام. حتا آن را مطالعه نكرده‌ام و خيلي خوب نمي‌شناسمش. نمي‌دانم داستان است؛ واقعيت است؛ چيست؟

نمي‌دانم!

من انسان را در آن حيثيت كلي وجود خودش نمي‌شناسم. نمي‌دانم مجموعه‌اي از يك سري سلول مرتبط است يا علاوه بر آن، روح و فطرت هم دارد؟ آن بُعد اجتماعي در وجود يك انسان چه ظهور و بروزي دارد؟ حتمن بايد فرد را كنار افراد ديگر بگذاري تا بعضي ظرفيت‌هايش را نشان دهد يا اين‌كه يك انسان غارنشين يا افتاده در جزيره تنهايي هم اجتماعي است و براي خودش جامعه‌اي خواهد ساخت كه در آن، حركت به‌تري به سمت غايات خود دارد؟ آيا او عنصري و تكه‌اي از اجزاي زمين است و يا اين‌كه مهره مهم‌تري در عالم است و ارتباطات او زمين و آسمان را درمي‌نوردند و هر حرف و سخنش و هر خطور ذهني و هر تصميم و جزم و اراده‌اش، با عوالمي گوناگون پيوند برقرار كرده و در آن‌جاها حادثه‌سازي مي‌كند؟

نمي‌دانم!

وقتي اين دو را نمي‌دانم، بازي انسان در دل تاريخ و يا حضور تاريخ در وجود انسان را ديگر چگونه مي‌توانم فهميد؟ انسان در طول تاريخ چه‌گونه رفتار كرده، چه‌گونه تاريخ را رقم زده و يا اين‌كه تاريخ چه بر سر انسان آورده؟ كدام فاعل اصلي بوده و كدام فرعي؟ چرا تاريخ از ابتدا دست انبيا را بر سر بشر نهاد و بعدها او را بنده فن‌آوري و صنعت و سيستم كرد؟ و يا چرا انسان تا ميانه با صالحانش تاريخ را هم‌راهي كرد و در لحظه‌اي؛ به اندازه چشم برهم‌زدني، آن غيبت شروع شد و همه را از آن لحظه منتظر كرد؟ كدام‌يك ديگري را معطل مي‌كند؛ بازي مي‌دهد؛ مديريت مي‌كند؟ كدام‌يك؟ نمي‌دانم! نمي‌دانم!
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 17:27 | لینک  | 

درگيري‌هاي آدم‌هاي جامعه ما، امروزه بيش‌تر اجتماعي و حكومتي است. آن‌ها كه وضع و اوضاعشان به‌تر شده، متاعي از ثروت، راحتي و حتا سعادت در پياله خود يافتند، كساني هستند كه يا از شرايط اجتماعي به موقع و با تدبير بهره جستند، يا دستي بر آتش سياست داشتند و يا دالاني دور از عرياني‌هاي اين جامعه زدند براي خدمت به اين مردم شريف. مي‌خواهم بگويم ويژگي‌ها و چالش‌هاي فردي همه در بستر شرايط رشد و افول مي‌يابند و اين بستر را حكومت مي‌سازد و جامعه مي‌گسترد.

داستان و جريان سريال ميوه ممنوعه را در نظر خود مي‌آورم. جلال و پدرش، حاج فتوحي بزرگ؛ دخترك زيباي قصه، هستي؛ مادر زحمت‌كشِ مهجور، قدسي؛ پسركِ بازي‌خورده، فرزاد؛ پدر فريب‌كارِ كينه‌توز، شايگان و غير از آنان، همه افرادي هستند كه آن‌چه دارند و ندارند از كمي و فزوني خود دارند و اين‌ها هيچ‌يك بر بستري از جامعه و عوامل مهم‌تر و اثرگذارتر نشانده نشده‌اند. از همين‌روست كه اميدي بر هدايت و كنترل هيچ‌كدام نمي‌رود و هركس مسير خود را مي‌رود.

در اين ميان بيش از همه به اقشار كم‌لطفي شده؛ معلم، مهندس، كارمند، كارخانه‌دار، سرمايه‌دار، حاجي‌بازاري، محصل، همه و همه نمايندگاني ناكامل و معيوب در اين مجموعه دارند كه هرگونه آن‌ها را كنار هم بريزي، آن‌قدر بازي مي‌كنند و ماجرا مي‌سازند كه نه سي قسمتِ شب‌هاي ماه مبارك، كه نود شب پاييز را تا شب چله بتوان براي همه‌شان غصه خورد.

من مي‌گويم جلال پسري سر به راه و مؤمن ولي فعال و خام و حاج يونس را مردي حيله‌گر و باتجربه بگذار و بقيه را  هم دست نزن تا بازي خودشان را بكنند، اي بسا داستان زيباتر شود! اما آن اشكال كه فارغ است از اوضاع يك اجتماع (نه حال فعلي جامعه ما و مسايل سياسي و فرهنگي روز) بر هر دو داستان وارد است.

حاج يونس ثروتش را از كجا آورده؟ چگونه ولو پس از سي سال دوندگي، اين همه مال و منال حلال به هم زده است؟ دخترك زيباي قصه چگونه دختري است؟ چقدر مذهبي است؟ به چه اصولي پاي‌بند است؟ آيا واقعا تنها هدف او راه‌اندازي كارخانه است؟ اصلا دخترك كيست؟ به كجا مي‌رود؟ فرزاد كيست و چگونه انديشيده و عمل كرده كه باد ازدواج با دختر كارخانه‌دار را در دماغ انداخته؟ و بسياري سؤال‌هاي ديگر بر اين سريال عارض‌اند كه تا سهم اجتماع را نشناسي از پاسخ به آن‌ها عاجز خواهي بود.

مطلب ديگري هست كه منتظر نحوه پايان اين داستان مي‌مانم و تكميلش مي‌كنم.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:58 | لینک  | 

بر اين عقيده نيستم كه هر چه ديدم را به دو موج كوچك و بزرگ تشبيه كنم و در اين نوشته‌ها بگنجانم. احساس مي‌كنم نوعي دورويي و دروغ است.

بهانه و مجالي براي صحبت مي‌خواستم و نوشتن، كه پيدا شده.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:52 | لینک  | 

"اي آزادگان! مؤمنان و مردم جهان! به خدا اميدوار باشيد. و اي تشنگان ارزش‌هاي متعالي! در هر كجا كه هستيد، بكوشيد تا با خدمت به انسان‌ها و عدالت‌خواهي، فرصت تحقق اين وعده بزرگ الاهي را فراهم كنيد:

دوران تاريكي‌ها پايان مي‌پذيرد، اسيران به خانه‌هاي خود برمي‌گردند، سرزمين‌هاي اشغالي آزاد مي‌شود، فلسطين و عراق از سلطه اشغال‌گران آزاد مي‌گردد، مردم اروپا و آمريكا از فشار صهيونيست‌ها رهايي خواهند يافت، دولت‌هاي مهربان و دوست‌دار انسان‌ها جاي‌گزين دولت‌هاي خشن و زورگوي قدرت‌مدار خواهند شد، كرامت انساني اعاده مي‌گردد، عطر دل‌انگيز عدالت منتشر خواهد شد و مردم با محبت و برادري در كنار يك‌ديگر زندگي خواهند كرد.

دوستان من! تلاش در اين راه و براي حاكميت انسان‌هاي صالح و انسان صالح كامل، آخرين برگزيده خدا و موعود امم، در حقيقت مرهم نهايي زخم‌ها و حلال همه مشكلات و برپاكننده عشق، زيبايي، عدالت و حيات سعادت‌مند در همه دنياست...

بدون ترديد، موعود امم و مصلح كل و نجات‌بخش نهايي و آخرين پيك آسماني به همراه حضرت مسيح و ساير مصلحان مي‌آيد و همراه همه خداپرستان، عدالت‌طلبان و مهرورزان، آينده درخشان را برپا و جهان را پر از عدل و زيبايي خواهد كرد. اين وعده خداست و وعده خدا تخلف نمي‌پذيرد. بياييد ما هم سهمي در تحقق اين همه شكوه و زيبايي داشته باشيم.

به اميد آينده روشن بشري و طلوع صبح رهايي و آزادي همه انسان‌ها و محو مظاهر ظلم، نفرت و خشونت و حاكميت كامل عشق و محبت در سراسر جهان.

آينده‌اي كه آن‌را نزديك مي‌بينيم.

والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته"

محمود احمدي نژاد، مجمع عمومي سازمان ملل، رودرروي سران ملت‌ها، چهارِ مهر هشتاد و شش

و من باز سكوت و در انديشه تكرار.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:15 | لینک  | 

نامه‌اي از يك رزمنده به خانواده‌اش

"بسم الله الرحمن الرحيم

ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم بان لهم الجنه

همانا پروردگار مشتري جان مؤمنين است و به جاي آن (بهاي آن) بهشت است

با سلام به پيشگاه امام عصر حضرت حجت بن حسن امام مهدي سلام الله عليه و نايب بر حقش حسين زمان، امام خميني.

با سلام خدمت شما اميدوارم كه پذيراي برادر حقيرتان باشيد... علي و حسن را ديده بوسم، اميدوارم كه حالشان خوب باشد و هميشه تندرست باشند كه به ياري خدا از كوچكي الفباي جهاد را به آن‌ها بياموزيد كه بايد براي خدا باشند و به سوي او حركت كنند. انا لله و انا اليه راجعون. حال كه از اوييم به سوي او حركت مي‌كنيم. از بدبختي‌ها به سوي كمال مطلق.

در ضمن الان كه اين نامه را مي‌نويسم در آبادان هستم و حالم بحمدالله خوب است. ملالي نيست جز ديدار مهدي كه از خداوند مي‌خواهم و شما نيز بخواهيد خداوند توفيقم دهد.

امام را دعا كنيد. در انجام فرايض كوتاهي نكنيد.

26/05/61"

و پشت همين نامه سخني از امام چاپ شده بود:

"اگر اين پاسداري است كه در كنار سنگر نماز شب مي‌خواند و جانش را در محل خطر قرار مي‌دهد و وصيت‌نامه مي‌نويسد، آن‌طور وصيت‌ها، اگر اين‌ها مسلمان هستند، خوب من چه مي‌گويم؟

امام خميني"

ببين امام اينان را چگونه مي‌شناسد؛ امام ادامه خود را در او ديده، امام تعارف نمي‌كند. بگذار من چيزي نگويم و رزمنده و امام از هم بشنوند.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:28 | لینک  |