مگر از يك شهردار چه ميخواهند؟ همان چيزي كه از رييس جمهور ميخواهند ولي چندين مرتبه كوچكتر و كمتر.
كليد يك شهر را براي اداره به شما دادند، يكي دو سال گذشت و ما خسته شديم از بس غُر زديد.
روزي نيست كه روزنامه شهرداري را به دست مردم برساني و در آن تبري به كمر دولت نزده باشي. مگر همين شهرداري، قبلِ تو در دست احمدينژاد نبود و مگر آن دولت، دولت پدرخاتمي نبود؟ پس چرا ما دو سال لام تا كام نشنيديم كه شهردار شكايتي از دولت بكند، آن هم با آن همه كارشكنيهايي كه بود و ما نميشنيديم ولي ميفهميديم.
الان كه اين همه اتوبوس و تاكسي و ون و كمكهاي بلاعوض ستاد تبصره سيزده (ولو فرياد كني كه دير بود و كم بود و ...) هست، براي اين است كه دهانت را ببندي و كار كني. كار كني نه اينكه مشكلات را همه و همه به گردن دولتي بيندازي كه اين همه با تويي كه عصباني هستي و كم طاقت، راه آمد.
پس تو چهكار ميكني؟ BRT راه مياندازي؟ چند بار دمِ غروب آمدهاي ازدحام مردم ناچار را در ايستگاههاي BRT ببيني؟
بس است محمد باقر! دهان مبارك را ببند و كمي كار كن. اگر ميخواهي مردم بعدها تو را شايسته رياست جمهوري خود بدانند، تقصيرها و قصورها را به گردن بگير و كار كن؛ مثل احمدينژاد ما.
کسی از آنسوی مرز محال می آید
صدای کیست ؟ خدایا درست می شنوم ؟
دوباره بوی صدای بلال می آید
ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت
صدای مبهم برخورد بال می آید
مپرس از دل خود : لاله ها چرا رفتند ؟
که بوی کافری از این سوال می آید
بیا راست بگو ٬ چیست مذهبت ؟ ای عشق !
که خون لاله به چشمت حلال می آید
به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبز ترین فصل سال می آید
سید
شهيد؛ بيش از همه چيز، معطر است. عطر بيشتر از همه، نماز را خوشبو ميكند. نماز بيشتر از همه كس، شايسته خداست و خدا بيش از هر كسي، شهيد را ستايش كرده.
شهداي ما بيش از همه امام را سفارش نمودند، امام ما بيش از همه اوقات، محرم را قدر نگه داشت و محرم انبوهتر از هر چيز ديگري، از عطر شهيدان لبريز است.
عطر شهيد بيش از هر كسي، مشام شيعه را مينوازد و مشام شيعه بيش از هر چيزي محبت حسين (ع) را ميجويد. محبت حسين (ع) بيش از هر كسي، خاطره از اباالفضل (ع) دارد و اباالفضل قبل از هر افتخار ديگري، يك شهيد است. و اين گونه، شهداي ما با شهداي صحراي كربلا پيوند خورده و همه از يك سنخاند و از هر كدام كه سخن بگويي به ديگري ميرسي.
سهشنبه، چهار شهيد گمنام را در دانشگاه ما دفن ميكنند. واقعيت، مهم نيست كجاي دانشگاه؛ مهم اين كه تمام دانشگاه بوي كربلا ميدهد. از همين حالا. هر كه هوسي از عطر كربلا كرده، بسم الله.
پیوند آن را همین کنار لیست کرده ام.
من تازه دستم آمده که فضاي کار براي خدا خيلي دور نيست. همين نزديکي هاست.
شايد بيشتر بگويم تو نيز تصديق مي کني.
بعد از 16 سال مردم گفتند سيستم مديريتي مملکت به دست يك عده افتاده. نقل افتاد که چه کنيم؟ بياييم کسي را انتخاب کنيم که اين سبيل را برنتابد. بيرونترها و کاربلدترها را بازي بدهد و چه و چه ...
همين مردم بعدها گفتند: خواهر ديدي چطور فلاني را با فلان سابقه فني و تجربه ناديده انگاشت اين دولت تجربه سوز؟
بعد از 16 سال گفتند کسي از جنس مردم مي خواهيم. کسي که بداند نداشتن يک وعده خورد و خوراک يعني چه و بتواند براي بقيه تعريف کند آنچه را که در کپرهاي دوردست باديهنشينان در جمهوري اسلامي ايران مي گذرد. بعدها همانها گفتند: رييس جمهوري که لباسهايش سر تا پا 20 دلار نيرزد بهچهکار آيد!؟؟ ما رييس جمهوري با کلاس در حد ملک عبدالله و سلطان برونيي مي خواهيم. چه معني دارد کت و شلوار يک رييس جمهور يک ميليون دلار نيرزد.
تا صبح بخواهي از اين سنخ برايت حرف دارم اما بماند چرا که العاقل يکفيه الاشاره.
کار براي خدا سخت نيست. منتهي بايد دانست در دروازه را ميتوان بست ولي...
اشکال ندارد بگذار بگويند هرچه مي خواهند يکي از هزينههاي کار براي خدا گذاشتن آبروست...
يا علي
محمد مهدي
ديروز همه دانستند كه آمريكا رسما در نبرد هستهاي پنج سالهاي كه با ايران به راه انداخته بود شكست خورد. ديروز شايد لازم بود كه ما جشن بگيريم. وقتي رييس جمهور، يكي دو ماه پيش اعلام كرد كه پرونده هستهاي را تمام شده ميداند، خيليها احساس كردند معادلاتشان جواب نميدهد. باز حرافي و ياوهپراكني و اعتماد و اعتماد ملي و از اين دست خزعبلات.
جالبتر اما ديروز، تظاهرات دانشجويان فهيم و موقعيتسنج مملكت ما بود در قلب دانشگاه تهران و با اين محور كه دولت در شعار تحقق عدالت اجتماعياش موفق نبوده و بعد حركت به طرف صحن اصلي دانشگاه و انعكاس در اينترنت و حتا رسانه ملي كه چه؟ كه نزديك 16 آذر است و بايد كه جنبش دانشجويي مرده نباشد؛ و يا اگر هست، حداقل اين دو سه روز را مرده ننمايد. در هنگامه چنين موفقيتي كه رسوايي دشمن را شرق و غرب در بوق كردهاند، دانشجوي ما آنقدر نميفهمد كه نبايد دولت را بزند. دولتي كه هرچه از برد هستهاي به فضل خدا داريم؛ به فضل خدا از اوست.
و جالبترين آنكه در همان لحظات، رييس جمهور ما در روستايي از ايلام، كنار مادر شهيدي نشسته بود و دل آن مادر تنها و خانواده شهيد و شيخ روستا و مردم متحير، و دل تمام دوستداران نظام و عاشقان انقلاب را با همين تك حركت سادهاش از شادي لبريز كرده بود.
پيرمرد كشاورزي در ونزوئلا فهميد كه احمدينژاد كيست و دانشجوي بيدار و پرجنبش و عدالتخواه ما نفهميد.
"عرب و فارس نداريم همه مال اين سرزمين هستيم همه برادريم همه انسانيم..."
ميتوان گفت تم اصلي فيلم اتوبوس شب، انسان است فارغ از نژاد و رنگ و زبان و قوميت.
اتوبوس شب فيلمي است در ستايش انسان؛ انسانهايي که خارج از دايره دشمني و حزب و مرز و جنگ و زبان و نژاد، معناي واقعي خودشان را باز مييابند. و در اين معناست که هر فاصلهاي ميانشان به پلي بدل ميشود که مردم اين سوي شط را به مردم آن سوي شط ميرساند براي ديدن ام کلثوم و مردم آن طرف را به اين سوي شط براي خوردن فالوده شيرازي.
مسايل انساني موضوع اکثر فيلمهاي پوراحمد است انسانهايي کاملا عادي که در شرايط خاص تبديل به انسانهايي با ويژگيهاي خاص ميشوند (و نه الزاما انسانهايي خاص).
عيسي نماد اين انسانهاست که در عرض دو روز (بهقول خودش) فاصله طولاني بچگي تا مردانگي را ميپيمايد و "فاروق" به ما ميگويد چيزي که افراد را به هم پيوند ميدهد قوم و نژاد و زبان آنها نيست بلکه روح واحد انساني است که در تمام ابنا بشر ساري و جاريست وچيزي جز انسانيت وجود ندارد.
نکته جالب اينجاست که نويسنده فيلم يعني آقاي احمدزاده ماجراي خودش را نقل کرده يعني اين اتفاق براي خودش در زمان جنگ افتاده است ( نقش بسيجي 16 ساله يعني عيسي). از اين اتفاقات در جنگ ما بسيار بوده که هنوز کسي فرصت پرداختن به آنها را ندارد! ولي گنجينه است بيکران که دارد زير خاک ميرود.
بازي بسيار زيباي شکيبايي و فيلمنامه قوي در کنار فيلمبرداي خاص، اين اثر را در زمره بهترين فيلمهاي دفاع مقدس در سالهاي اخير جا داده است.
شهرام
محمد مهدی
شهرام
و سید
لطفا نوشته های خود را برای من میل نمایید تا با همین نام که نوشته ام (یا اگر نام دیگری در نظر دارید همان) در وبلاگ بیاورم. لطفا این کار را بکنید.
سادهاي؟
مگر فكر كردي وقتي بسيجي شش ماه در منطقه ميماند؛ موقع برگشتن، مردم همه به او تعظيم ميكردند؟ آنوقتها هم همينگونه بود كه گلزنان آبي و قرمز محبوبتر از بسيجيان خسته و خاكي بودند.
در هر دورهاي نبردي هست و ما متعلق به يك طرف جبههايم و در اين ميان هيچ نقطه تعادلي وجود ندارد. ولي بعضي دوست دارند تعادل را به ميانه حق و باطل تعريف كنند و خود در سايه دروغين آن، منزل گزينند.
نسخه در هر دوره براي يك نفر نوشته ميشود. درست است كه فرماندهان محور عملياتاند، اما بسيجي بايد تن را به مصاف گلوله ببرد و اين نسخه را فقط براي او نوشتهاند.
* * *
اكنون براي من بسيار ساده است كه از بينظميهاي اقتصادي دولت دم بزنم و گراني مكرر در مكرر گوجه و تخممرغ و روغن را (و نه نمك را كه در مملكت ما نمك بسيار ارزان است) يك راست به رخ احمدينژاد بكشم و فرياد كنم اين چه وضعي است و ما راي نداده بوديم كه چه و چه. يا بامطالعه باشم و از سياستهاي انبساطي بگويم و تاكيد كنم كه فرمولي شكست خورده است و تكرار كه تركيه توانست و سفارش كه برويم و از تركها بياموزيم. (و بگذريم كه اين حرف يعني كه چشمانداز از بيخ دروغ است)
من اما رييس جمهور خودم را مانند آن بسيجي ميبينم كه تن را به مهماني گلولهها برده است. براي احمدينژاد خيلي ساده است كه مثل پدرخاتمي، دو ماه يكبار در دانشگاهي روشنفكرانه سخن براند و صبح و شبش با كارمند جزء قوه قضاييه فرقي نكند؛ حقوقي و نامي و گفتوگويي و دكتراي افتخاري و حساب ذخيره ارزي و بسط يد اقتصاددانان (كه قبلا از آنها گفتهام) و كارگزاران و تحصيل كرده فرنگ و مشتاق به تحصيل در فرنگ و حتي مشتاق به تدريس در فرنگ.
ولي احمدينژاد ما راه ديگري را برگزيد. يك تنه در يك طرف جبهه ايستادن يعني اعتقاد به عظمت تنهايي و در عالم هيچ چيز چنين عزم تو را هموار نميكند؛ به جز تقوا ايمان به برنامه.
چوبخطّم پر شده دیگر قراری نیست نیست
جز نگاه آخر او یادگاری نیست نیست
در انارستان بختم گشتم امّا ای دریغ!
یک انار سرخ هم بر شاخساری نیست نیست
باز هم پای پیاده راه را گز می کنم
در بیابان های دلتنگی سواری نیست نیست
در قمار عشق من حتّی خودم را باختم
مثل این که از غمش راه فراری نیست نیست
عاقبت یخ بست دل در سردسیر روزگار
این زمستان غریبی را بهاری نیست نیست
شکیبا محمدی
خبر چون سيل دنيا را گرفته
كه دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد يقينا
دلم تصميم كبرا را گرفته
جليل صفربيگي
جو آغوش تو برفي است من اما داغم
اين چه سريست كه در مركز سرما داغم
من پسرخوانده هذيانم و ته مانده شب
آتشم، آتشِ آتش كه سراپا داغم
اين پدرسوخته دل را به تو دادم شايد
يخ احساس تو را آب كند اين داغم
من چرا اين همه امروز به خود ميپيچم
سَ سَ سردم شده اما چِ چرا دا داغم؟
چون كه امروز به فردا برسد ميفهمم
چه بلايي به سرم آمده حالا داغم
هادي محمد حسني
آويني براي بعضي از اين جهت بزرگ است كه كتابهايي نوشته و پاسخ شبهاتي را داده و با لاقيدهايي دهن به دهن شده؛
او براي برخي از آن جهت محترم است كه در حوزه سينما، هرچند بسيار متفاوت، ميفهميده كه چه گفته؛
هماو براي ديگراني از اين رو محبوب است كه قلم توانا و يكآهنگي داشته؛
براي كساني فيلمهاي او يادآور دورانهاي پرحماسه زندگيشان؛
براي مردماني پركننده اوقات فراموشي و ابزاري براي رهايي از عذاب وجدانهايشان، با دو سه قطره اشكي براي شهيدي.
براي من اما از اين جهت عزيز است كه ديدم؛ يك تمدن تماما اسلامي را از مباني تا آخرين آجرهاي ساختمانهايش، به سرعت، يك بار دوره كرد و ساخت و رفت. آويني همان وعده حاكميت اسلام بر عالم است. وعده داده شد؛ به انتظار حاكم ايستادهايم.
من نوكر انديشه آوينيام. حتما همينطور است كه وبلاگ زدهام تا از او بنويسم. و از همقطاراني كه اندكي بعد با او همراه شدند.
كاركردن خستگي دارد، چه در راه خدا و چه در راه غير. تعارف ميكند آن عزيزي كه ميگويد: ‹‹خستگي نميشناسم هنگام خدمت››.
اصولا بدن انسان ضعيف است؛ وقتي با ماموريت او مقايسه شود. روح انسانهاي بزرگ با جسم ايشان تعارف ندارد، آن ميرود؛ اين هم بايد بدود. حفظ تعادل جسم و روح در اين جهان ممكن نيست؛ اگر حركت تو در راه خدا شتاب گرفته باشد. بدن جسم است و جسم، دنيايي و دنيا سرِ ناسازگاري با سعادت انساني دارد؛ تا وقتيكه دنياست.
اصلا انسان را آوردند و بالاي سرِ همين دنياي ناسازگار گذاشتند تا فرجي حاصل كند و اگر شد با معجزه و اگر نشد، با تلاش و جان كندن و اگر باز هم نشد با مبارزه و جهاد، تكاني به اين عالم بدهد و خاكي از تن او بتكاند.
و انسان همين موقعهاست كه خسته ميشود. وقتي دنيا در برابر تو ظاهر ميشود، بروز ميدهد خودش را و سپاهيانش را؛ آن وقت بايد بيشتر كار كني و اين تو را خسته ميكند؛ اگر جسم همراهي نكند. جنسِ جسم دنيايي است، نميكِشد. براي همين است كه گاه (فقط گاهي اوقات) جسم از شتاب روح كسي يا كساني آنقدر عقب ميماند كه جدا ميافتد. آن روزي كه خستگيهاي جسم، ديگر به روح پرشتاب زخمِ زبان نميزند، روز تولدي ديگر است.
دشمن را بايد خوب شناخت. بايد او را رديابي كرد. بايد تحركاتش را سنجيد، رفتارش را دانست، بايد تجمعاتش را يافت. خيلي سخت است كه بفهمي دشمن دارد چه كار ميكند.
دشمنِ ما در جبههاي به وسعت يك تاريخ با ما درآويخته. دشمن ما اما در تمام طول اين زمان، عرض يكساني نداشته. دشمن ما را رديابي كرده، فهميده است كه كجا و چه زماني؛ چگونه و بر كدام سردار سپاه ما بتازد. او خوب ما را سنجيده و دانسته و يافته است.
در تمام طول تاريخ پرستش ما، همه و همه، همه محبان و همه دشمنان، همه مبهوت اباالفضلِ صحراي كربلايند. در صحنه كربلا هيچ لحظهاي حساستر و دشوارتر از قطع دست اباالفضل عليه السلام نبوده و نيست. راستي چرا اول دستي را قطع كردند كه مشك داشت و نه شمشير؟
درد شيعهگري اين است. دشمن خوب دانست كه در كجا و چه هنگام و كدام دست كدام سردار كدام امام ما را بزند. ما كجاي برنامه دشمنيم؟
