تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

 

سلام علیکم

آقا مگر من برای نظر دادن شما تعرفه بالا بسته ام؟ یا مالیات زیاد از حد وضع کرده ام؟ مگر من محدودیت گذاشته ام؟ (حتا من قاچاق کردن های شما را هم نادیده گرفتم)مگر اگر نظر بدهید چاق می شوید؟ مگر نظر یرقان است؟ نظر بدهید، من اگر کم می نویسم حتما بگویید که کم است، و اگر زیاد؛ حتما بگویید که زیاد. پس من چگونه ادعا کنم که وبلاگ زده ام؟ وقتی نظر نمی دهید یعنی بروم همان دفتر خاطرات شخصی ام را پر کنم، معنی اش همین است، اگر نمی دانستید، امشب بدانید.

باور کنید هر روز دعا می کنم نظر داده باشید؛ نظر. این وضع من است:

ما از امشب تا یک ماه بعد از عید، تعرفه ها را بر می داریم و حتا به نظرات مرتبط، جوایز مرتبط می دهیم. دیگر چه می خواهید؟

حاشیه نروید، نظر بدهید. نظر.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 21:11 | لینک  | 

ما شهیدان را می‌شناسیم. آن‌ها توانایی حل هر مشکلی را دارند...

ما برای دیدن شهیدان به جبهه‌های جنوب و غرب می‌رویم. ما به دنبال شهیدان می‌گردیم...

شهدا در شادی وصول‌شان و در قهقهه مستانه‌شان عند ربهم یرزقون‌اند...

ما خیال می‌کنیم اینا کار مایه. اینا کار شهدایه...

 

***

بلاگ من عکس ندارد. امشب می‌خواهم بلاگم را عکس‌باران کنم. امشب، اول عکس یک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس یک مادر شهید را در بلاگم نصب می‌کنم. این مادر شهید دو پسر داشته که یکی شهید شده، دیگری هم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیگری هم جانباز اعصاب و روان است. شهید نشده، ولی تا مرز شهادت رفته و همان‌جا حیرت، تمام وجودش را گرفته. به زبان ما که به قول سید مرتضا "رفته‌ایم"،  به زبان ما رفتگان، به این برادر شهید می‌گویند جانباز اعصاب و روان. کمی آن‌طرف‌تر از موجی.

این مادر شهید خودش را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودش را گرم می‌کند. یعنی او سردش است. البته او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته او خانه دارد. یعنی مشکل مسکن ندارد. ولی خانه‌اش او را گرم نمی‌کند. یعنی دیگر هیچ چیزی در این دنیا برای او حس ایجاد نمی‌کند. به زبان ما، به همین زبان سخیف و علیل و ناتوان ما، او مجنون است. یعنی هم‌ولایتی‌های او فکر می‌کنند او عقل‌باخته است. یعنی منظورشان این است که آن‌ها عقل خود را نباخته‌اند. کاری به مردم روستا ندارم. روستایی که از همین نوبنیاد تهران نیم‌ساعته به آن می‌رسیم. چرا به جنوب می‌رویم؟ چرا ترک شهر می‌کنیم برای دیدن خاکی که بوی شهید می دهد؟ کاری به مردم شهر هم ندارم. کار به آن رگه مرام و معرفتی دارم که نباید بگذاریم بخشکد. کار به قطره‌های اشکی دارم که از این پس به یاد یک مادر شهید مجنون می‌ریزیم...

ننه حشمت. مادر شهید. مادر مجنون.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:45 | لینک  | 

اول اين كه دوستان ترجيحا پيام خصوصي نگذارند. به من اجازه بدهند كه تعداد نظر دهندگان بلاگ خودم را زياد كنم.
دوم اين كه حميد رضا دوست عزيز من بلاگي با عنوان «فعاليت هاي دولت نهم» راه انداخته. مي دانم كه كار سختي است. فعاليت ها زياد است و خدمات و زحمات، فراوان. مرور كه مي كني مهم ترين مطلبي كه دستت مي آيد حجم فعاليت هاست. حق دارند اگر نتوانند به خوبي اطلاع رساني كنند. فكر كنم مثل روزهاي انتخابات، جريان خودجوش مردمي بايد خودش به كمك احمدي نژاد بيايد. روش و مرام دكتر همين است، استفاده از كابينه 70 ميليوني و ظرفيت تمامي مردم. دولت را ياري دهيم با خواندن بلاگ حميد رضا و اعلام نظر در آن. پيوند بلاگ او را آورده ام.
سوم اين كه به زودي يك خانواده شهيد را در اين بلاگ معرفي مي كنم.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 21:35 | لینک  | 

«تولد چنین امامی یک ضرورت است، حتا اگر تمامی تاریخ بر آن بشورند و ضرورت است حتا اگر قدرت‌ها و حکومت‌ها نخواهند ... این امام ضرورت دارد، پس وجود دارد»

امامی که مرحوم علی صفایی رحمت الله علیه مرتب از او دم زده است؛ امامی است که ما برای تک‌تک تحرکات و حرکاتمان، برای تمام اشاره‌ها و نگاه‌هایمان، برای تمام پنداشته‌های ذهنی و خواسته‌های روحی‌مان، برای تمام رفتارها و جهت‌گیری‌ها و اندیشه‌هایمان؛ به فیض و ولایت و هدایت او محتاجیم.

***

در دولت منحوس پدرخاتمی فضایی بر ما حاکم شده بود که از تمامی داشته‌ها و انباشته‌هامان ناامید شده بودیم. از دست و دل‌مان و از روح و روان‌مان، از هم‌کاری و هم‌یاری‌مان و از هم‌دلی‌هایمان، حتا از دعاکردن و سینه‌زدن‌هایمان گسسته بودیم. انگار به هیچ دردی نمی‌خورند. انگار به هیچ کاری نمی‌آیند. همه دل خوش کرده بودیم به یک منجی. همه به جای و گاه امام زمان (عج) نزدیک شده بودیم. همه می‌دانستیم که از ما کاری بر نخواهد آمد.

***

ما از همان اولین اراده‌هایمان اشتباه کردیم؛ ما قانون خدایی را نادیده گرفتیم. ما یعنی انسان و حوا، هم‌دل شدیم، با هم اندیشیدیم و سپس هم‌کاری کردیم؛ اراده کردیم و عمل نمودیم و میوه‌ای را که خدای عزیز ما را دور از آن پسندیده بود، در دستان خود گرفتیم. ما اشتباه کردیم.

***

ما هنوز هم در اشتباهیم. کاری از ما و از دست و دل و جمع و جماعت ما برای کودکان غزه بر نمی‌آید انگار.

کاش ما به مکانت ولی خدا نزدیک‌تر بشویم. کاش ما بخواهیم که او به فریاد شیعیان سنی‌اش در غزه برسد.

کاش ما... نه!

کاش او.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:30 | لینک  | 

ما همان اژدهای هفت سرِ قصه‌های اساتیری شماییم. دستمان را که بزنید، پا اضافه می‌کنیم و هر سری از ما را که ببرید، هفت شاخه سرِ سبز از تنه حلقوم سرخ ما خواهد رویید. آتش خشم ما اما آخر، شما را در خود فروخواهد خورد.

تاریخ خود را خودتان سیاه کرده‌اید و آینده را ما برایتان سیاه می‌کنیم. دست شما فقط در این محدوده کوتاه وسطای تاریخ باز است که آسمان ما را سرخ‌گون کنید که کرده‌اید.

خیال نکنید غزه را محاصره کرده‌اید و برادران و خواهران ما دستی به جایی ندارند و تنهایند. هر تیری که شلیک می‌کنید به قلب ما هم می‌خورد و ما هم روزی یک بار و صد بار می میریم.

کاش این دست می‌شکست. کاش آسمان این همه شرمندگی مرا نمی‌دید. فقط نوشتن از دست من بر می‌آید.

 

***

نوار خون و دل و اشک اگر نبود برادر

نبود این همه رویای کودکان تو رنگین

کسی ز غزه پیامی به آسمان بفرستد

کمی نگاه کن ای مه پشت ابر به پایین

 

شعر را علی‌رضا فرجی‌پور عزیز فرستاده است و متعلق است به آقای میرزایی

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 8:13 | لینک  | 

دردی که گرفته‌ست مرا مال خودم نیست

این حالت خوبی‌ست ولی حال خودم نیست

با یاری دستان شما اوج گرفتن

خوب است ولی کار پر و بال خودم نیست

گر بی‌ادبی می‌کنم از بنده نرنجید

باور بکنید این همه اعمال خودم نیست

اوقات خوشی داده به من عشق ولی این

یک‌چندم خوش‌وقتی هر سال خودم نیست

***

آن‌قدر به دنبال توام سایه به سایه

کاین سایه پابسته به دنبال خودم نیست

وقتی که ز چشمان تو الهام گرفته‌ست

این نیمه غزل مال خودم ... مال خودم نیست

 

می گویم

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 20:19 | لینک  |