انتخابات عجیبی بود. کار بسیار پیچیده و حجیمی از سوی اصولگرایان انجام شد. انسان دلش میخواهد صبر کند و ظواهر امر گویاتر بشود و بعد، روشنفکرانه ولی محافظهکارانه و با ریسک کمتر نظری بدهد. به درد کسی نمیخورد ولی ما را وزین و عاقل نشان میدهد.
علیرضا زاکانی و الیاس نادران و حسین فدایی و بزرگانی از این دست، زحمات بسیاری برای این ثمره شیرین کشیدند. من از همان روزهای اولی که این عزیزان در دولت به کار گرفته نشدند، فهمیدم که کارهای مهمتری هست که باید انجام بگیرد و بالاخره این اتفاق مبارک افتاد. هیچیک از ما یاد ندارد که جریانی توانسته باشد دو دوره پیاپی مجلس را به دست آورد ولی جریان اصولگرا توانست و این از ثمرات دید مجموعهنگر بزرگان ایشان بود که همه چیز را در دولت ندیدند و ظرفیتهای حتا بزرگتری را هم در برنامه آوردند و آنها را اشباع نمودند. حالا ما فقط برای تثبیت سطح دیگری از گفتمان انقلاب، یک چیز نیاز داریم: دولتِ اسلامیِ کارآمد.
ساختار جامعه جهانی امروزی، دستساخته بوشِ پسر نیست. اگر بخواهیم برداشتی نزدیک به واقعیت از صحنه بینالملل امروز داشته باشیم، ناچاریم اتفاقات رخ داده در گذشته نزدیک دنیا را مدنظر قرار دهیم.
روسیه امروزی، جوانِ غرورشکستهای است که بعد از خرد کردن او، به او اجازه تنفس دادهاند. هفتاد سال، برای حکومت جهانی سوسیالیستی عمری نبود که بتواند حتا به مرحله بلوغ خود برسد. کمر این نظامِ مادهمحور، در سنین جوانیاش شکست. براساس زیربنای فکریِ خود، یا عامل این سقوط هولناک و حذف از صحنه بینالمللی را وقوع انقلاب اسلامی میدانیم و یا فتح پیروزمندانه جنگ سرد به نفع آمریکا. نظر و ادعای من احتمال نخست است ولی با نظری که مخالف است همراه میشوم چون سخن دیگری دارم.
در جنگِ طولانی سرد، آمریکا کمونیسم جهانیِ شوروی را به زانو درآورد و حتا او را مثله کرد و از آن کمونیسم با آرمانهای جهانی، چند کشور کوچک و بدون ایدؤلژیِ جهانشمول باقی ماندند که تنها در صدد حفظ آبرویند.
شوروی به دست آمریکا به سمت نیستی رفت، خرد شد و در نهایت حد ممکن تحدید شد. پس از اطمینان از حصول پیروزی، نهایی این شاه سیاه که تبدیل به سرباز سفیدِ خودی شده بود، در نقشه و پازل جدید آمریکا برای دنیا، جا پیدا کرد و حالا میشد روی او حساب باز کرد و به او امکان نفوذ و اجازه بازی داد. روسیه امروز اگر میتواند سخنی بگوید، آمریکا قبلا زبانِ آن صحبت را برای او تعبیه کرده. مثل آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی که تا دنیا دنیاست و آلمان آلمان و ژاپن ژاپن، آنها مدیون آمریکا هستند و روسیه هم. پس معقول است که اگر این بازیگرِ به ظاهر متفاوت، هنگام بروز ظرفیت و ماهیت خود در آوردگاههای جهانی دست از پا خطا نکند و بر همان مسیری برود که از مدتها قبل برای او در نظر گرفته شده.
اگر آمریکا پرونده ایران و امثال ایران را به شورای امنیت میکشاند، به همین دلیل است که سالها، هم روی شورای امنیت و ساختارهای حقوقی بینالمللی کارکرده و هم روی روسیه و دیگر اعضا. او بسترهای مناسبی ایجاد کرده و حالا همه موضوعات را در آن بستر حل و فصل میکند. هدف اولیه ما باید بی اعتبار کردن آن بستر باشد.
برای تغییر این وضعیت باید برنامهریزیهای بلند مدت و راهبردی و اجراهای طولانیمدت و حجیم و بررسیهای هوشمندانه و دقیق صورت بگیرد.
"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم)، اسلام ایمه هدی (علیهم السلام)، اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانهخوردگانِ تاریخِ تلخ و شرمآورِ محرومیتها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایهداریِ مدرن و کمونیسم خونآشام و نابود کننده اسلامِ رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلامِ سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بیدرد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد"
و قبل از آن معرفی کرده بود:
"خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهههای عشق و شهادت و شرف و عزت، سرمایه زوالناپذیرِ آنگونه هنری است که باید به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلام، همیشه مشام جانِ زیباپسندِ طالبان جمال حق را معطر کند"
هر چه از پرونده هستهای کشور ما میگذرد، دورنمایی برای پایان یافتن به دست نمیدهد؛ اما با افزودن هر صفحه به این ماجرا، یک پیروزی به نام ما و یک شکست به نام دشمن ما ثبت میشود. این قضیه دو پهلو و کناره دارد؛ یکی اوج ضعف دشمن در تحلیل شرایط و ناتوانی او در مدیریت اوضاع است و دیگری، ساحل آرام و خروشان مدیریت و حادثهسازی و نتیجهگیری ماست.
ما امروز در صحنه بینالمللی هم خوب بازی میکنیم و هم خوب نتیجه میگیریم. دیپلماتهای ارشد ما خوب میدوند و سیاستمداران ارشد خوب فکر میکنند و مدیران ارشد خوب هدایت میکنند. دشمن ما هر چه بر طولانی شدن نزاع بیشتر اصرار میکند، ضربات بیشتری میخورد و ندارتر میشود. این همه اصرار برای صدور قطعنامه سوم، قطعنامهای که به دو تا قبلتر از خودش لاحق است، اولا به معنی بیاثر بودن آن دو قبلی است، ثانیا به معنی ناتوانی از اعمال دیگر از جمله حمله و حتا تهدید است، ثانیا به معنی بیاثری نفس قطعنامه است و رابعا منتج به بیاثری رو به تزاید اصل شورای امنیت است. این ها همه هر یکی یک برد مسلم برای ماست و نوید این را میدهد که برای قهرمانی این فصل، راه درازی نداریم...
چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست، پریشان
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ناچیز من آشفته او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان
دست و دل من در سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
آرامش دریای مرا ریخته بر هم
ماهی که پری خوست، پری روست، پریشان
با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
علیرضا بدیع
میگویند دزد که به دزد بزند، شاهدزد است... نه این خوب نیست! این مَثَل، مَثل مناسبی نیست. باید بگردم برای این قضیه مَثَل مناسبی پیدا کنم.
البته بگویم که این قضیه خودش آنقدر جالب است که میتواند مثلی بشود برای خودش؛ یعنی برای خودشان.
***
مرحوم کیشلوفسکی یک فیلم بسیار جذاب دارد به نام «داستان کوتاهی درباره قتل». جریان این فیلم خیلی ساده است. جوانکی راننده یک تاکسی را می کشد. پلیس هم او را میگیرد و بعد هم دادگاه و بعد هم اعدام. پسرک البته قبول میکند؛ با قضیه کنار میآید. یعنی میفهمد که ما زدیم یک کسی را کشتیم؛ پس یک کسانی هم میآیند ما را میگیرند و میکشند. پلیس نباشد یکی دیگر میآید. ولی این کشتن روی دیگر همان کشتن است؛ فقط نقش من اینجا عوض شده است.
نه! انصافا جوانک خوب با قضیه کنار آمد. این جنبهاش تحسین مرا برانگیخت.
***
دولتیها به سرکردگی محمود احمدینژاد، روی بودجه سال بعد خیلی کار کرده بودند؛ بندگان خدا. خودِ رییس جمهور هفتهای چهار ساعت، میشود به عبارت کارشناسان عالی بودجه هفتهای حداقل 50 ساعت. مجلس آمد بودجه این عزیزان را کشت؛ به سرکردگی الیاس نادران و احمد توکلی.
از آن طرف مجمع تشخیص هم آمد زد بودجه مجلس را کشت؛ به سرکردگی بهرمانی.
***
اما مجلسیان به اندازه آن جوان آماتور نتوانستند با این قضیه کنار بیایند و سروصدا کردند و اعتراض کردند و مخالفت کردند. پسرک قصه، ولی از قبل میدانست که وقتی طنابِ داری به گردن تو بیندازند، نقش تو این است که بمیری و در این شرایط، سر و صدای بیشتر، فقط آبروی تو را میبرد؛ به خصوص اگر خودت علتالعلل این طناببازیها بوده باشی.
***
وقتی ما تجاوز به حریم را تبدیل به روال کردیم، در واقع تجاوز به حریم را تبدیل به روال کردهایم؛ و وقتی تجاوز به حریم را تبدیل به روال بنماییم، تجاوز حریم را تبدیل به روال نمودهایم.
***
مجلسی که از اصول قانون اساسی تخطی کند (فقط به این دلیل که فعلن میتواند) و به استقلال قوه مجریه لطمه بزند و ساعت کار بانک را تغییر دهد و شورای عالی را برگرداند و غیر و غیر، آنوقت یک مجمع تشخیص پیدا میشود که یک کاری بکند با این مجلس که دهان قانون اساسی و غیراساسی باز بماند.
***
و خدایی من خیلی تعجب نکردم که امسال مجمع تشخیص الحاقیهای برای بودجه سنواتی فرستاد به شورای نگهبان، شورای نگهبان آنرا فرستاد به مجلس و مجلس آنرا چسباند به تکهپارههای بودجه یتیم شده 87 دولت. کار مجمع، همان کار مجلس بود؛ فقط نقش نهادها کمی عوض شده بود.
***
بیچاره مردم مظلومی که این بودجه بر سر آنها پیاده بشود. بیچاره رییس جمهوری که گند همه این نفهمیها را به پای او مینویسند، بیچاره من و شمایی که در این شهر، دویستتامان در یک اتوبوس هفتاد نفری با هم کنار میآیند ولی اعاظم و کبار مسؤولان مملکتمان، با این که برای همهشان صندلی هست، تحمل یک جوان ولایتمدار تحصیل کرده و پرانرژی را ندارند...
مجبور شدیم کلی از راه را پیاده گز کنیم تا به یک اتوبوس برسیم. دوباره روز 22 بهمن را می گویم. راننده اتوبوس با استفاده از شلوغی 22 بهمن کلی کار و کاسبی راه انداخته بود و دوبله و سوبله...
تا به میدان آزادی برسیم کلی سر همسرم غر زدم که این چه مملکتی است و اینها که حتی یک روز 22 بهمن را هم بلد نیستند مدیریت کنند به چه دردی می خورند و اساسا ما برای حمایت از چه داریم به راه پیمایی می رویم و مملکت در دست یک عده ...
بنده خدا همسرم هیچ نگفت. به میدان آزادی که رسیدیم ؛
دکتر احمدی نژاد شروع کرد.هنوز اخم کرده بودم.
گفت. هنوز ناراحت بودم .
ادامه داد. احساس آرامش کردم.
افزود. به وجد آمدم.
خاطر نشان کرد. روی پا بند نبودم.
و تأکید کرد. دیگر در پوست خودم نمی گنچیدم.
از حقارت خودم در قیاس با بزرگی روح او احساس شرم می کردم. او که یک تنه در برابر هجمه همه بی پروایی می کند و محکم ایستاده. تو گویی خستگی را نمی شناسد. یا به قول بسیجی ها خستگی را خسته کرده. لحظاتی بود که به همسرم می گفتم: الان است که از جایی گلوله ای (خدای ناکرده) از سر راه بردارد این خار چشم یک عده را.
برگشتن حکایت دیگری داشت. آن قدر در خودم انرژی می دیدم که دیگر هیچ گاه سوار اتوبوس نشوم و باز همسرم می گفت : می خواهی تا خانه را پیاده برویم؟!
محمد مهدی
