براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت...
الف) مکتب سوسیالیسم: پیدایش جامعه و تغییرات آن، محصول فعل و انفعالات مادی و دیالکتیکی انسان با محیط است. بر این اساس جوامع یک سیر قهری را طی میکنند که القا شده از جبر محیط است. در قدم بعدی به جامعه در مقابل فرد اصالت و هویت میدهد و جامعه تعیینکننده نوع رفتار و اندیشه فرد میگردد.
ب) مکتب لیبرالیسم: انسان جامعه را برای پاسخگویی به نیازهای خودش میسازد تا بتواند رفاه و توانفزایی مادی داشته باشد. در واقع ارتباط انسانها با هم در راستای توسعه ارضای نیاز، جامعه را پدید آورده است.
پ) مکتب نظام ولایت: جامعه ایجاد میشود تا افراد پیوند تعریفشدهتر و سازماندهیشدهتری با ولایت تاریخی پیدا کنند. جامعه و ولایت اجتماعی میتواند در تبعیت و بندگی و پرستش اولیای نور، ظرفیت جدیدی به انسان بدهد. بدینترتیب انسان در ایجاد جامعه مشارکت میکند تا اولا خودش در مقیاس بالاتری بندگی کند و ثانیا در اقامه پرستش، عمومی کردن و نهادینه کردن آن مشارکت نماید.
دیدگاه نخست، اصالت را در جامعه و دیدگاه دوم اصالت را در فرد میبیند؛ ولی دیدگاه سوم با رد این هر دو نظر، تقوم میان فرد و جامعه را حقیقی دانسته و معتقد است در وابستگی فرد و جامعه به یکدیگر، جامعه شکل میگیرد. البته میزان این وابستگی لزوما مساوی نیست و سهم اصلی در اختیار جامعه است ولیکن در هر حال نباید از اثرگذاری فرد چشم پوشید.
یک دیدگاه در جامعهشناسی رایج است که جامعه چیزی جز جمع ساده افراد نیست. این دیدگاه از ترکیب ارادهها حول یک محور غفلت مینماید. ترکیب ارادهها بر محور و جهت معین، قدرت و ظرفیت جدیدی ایجاد میکند که اصولا با مجموع ظرفیتهای فردیِ ترکیبنشده متفاوت است.
نمیتوان از فکر این تجربه عجیب بشری بیرون آمد. گاهی با کسی همراه میشویم چون دوستش داریم، گاه چون به او نیاز داریم و گاه چون صرف همراهی ارضایمان میکند. گاه اما نمیدانیم چرا همراهی با کسی ما را به وجد در میآورد.
دوست داشتم در نمایشگاه مطبوعات همراه مجید مجیدی به این سو و آن سو بروم. هر جا که برود با او بروم. هنگام تماشای آواز گنجشکهای او هم، هر جا که رفت، با او رفتم. دل و عقل و هوش خود را کامل به دست او دادم. و چه تجربهای اندوختم از این همراهی. و چه لذتی بردم آن روز.
خداوند به برخی، چه الطافی که نمیکند.
آواز گنجشکها داستان انسان است. بر همه انسانها چندین فصل میگذرد ولی داستان همه یکیست. فراموشی...
الف) مکتب مارکسیسم: تاریخ از دوران کمون اولیه شروع شده، به فؤدالیته، سرمایهداری، جامعه سوسیالیستی و در نهایت جامعه کمونیستی میرسد. این حرکت از آنجا که مبتنی بر حرکت خودجوش ماده است، قهری و جبری بوده و انسان و جامعه در تغییر مسیر آن نقش ندارند.
ب) مکتب لیبرالیسم: تاریخ براساس جریان نیاز و ارضای مادی و ارتقای بهرهبرداری از عالم شکل میگیرد و به دورانهای قبل صنعتی، صنعتی و فراصنعتی تقسیمبندی میشود. محور این تقسیمبندی نیز ابزار و فنآوری است. پس مراحل تکامل تاریخ در این اندیشه، بر اساس تکامل ابزار و در نتیجه توسعه ارضای مادی انسان تحلیل میشود.
پ) مکتب نظام ولایت: آنچه تاریخ را جلو میبرد، جریان ولایت و تولی است و مراحل تکامل عالم بر مدار اولیای الهی میچرخد. تکامل تاریخ نیز بر محور تبعیت از انبیا شکل میگیرد. مبتنی بر این اندیشه دو جریان ولایت در عالم در مقابل هم صفآرایی میکنند و آنچه مراحل تکامل عالم را رقم میزند، مقاطعی است که در آن بشر به بلوغ درک رحمت حق نایل میآید. البته اینکه برآیند این حرکت رو به کمال است هرگز اختیار انسانها را نفی نمیکند. انسانها خود را در یکی از دو جریان ولایت قرار داده و از ولی خود تبعیت مینمایند. یا ولی نور یا ولی ظلمت.
نظام فکری سه رکن دارد: فلسفه کلام، فلسفه تکلیف و فلسفه اخلاق
در فلسفه کلام، فلسفه تاریخ، فلسفه جامعهشناسی و فلسفه انسانشناسی بررسی میشوند.
بدینترتیب یک تقسیمبندی نوین از علوم شکل میگیرد که در صورت تکوین نهایی ساختار آن، میتواند شاکله و محتوای علوم موجود را تغییر دهد. جایگزینی نظام فکری گذشته با یک نظام فکری نوین، چنین اثری در عالم ایجاد مینماید.
اما فلسفه تاریخ
موضوع فلسفه تاریخ، حل پرسشهای اولیه در مورد بررسیهای تاریخی است. آیا در بررسی وقایع، پیشفرضهای ذهن انسان در تجزیه و تحلیل و نتیجهگیری مؤثر است؟ آیا تاریخنگار به دنبال دریافت اصل حوادث تاریخی است؟ پاسخهای متفاوت به این سؤالها، هرگونه موضعگیری نسبت به بررسیهای علمی تاریخشناسانه را تحت تاثیر قرار میدهد. از این رو، این دسته از مسایل پیشینی که عموما صبغه فلسفی دارند، در فلسفه تاریخ بحث میشوند.
اما به فلسفه تاریخ با دو نگاه پرداخته شده است: اول؛ نگاه انتقادی که در آن فیلسوف به دنبال تعیین معیار مورخ در تاریخنگاریاش است. دوم؛ نگاه نظری است که به تحلیل تحولات تاریخ تمدن بشری و تقسیمبندی ادوار تاریخ میپردازد. نگاه ما به فلسفه تاریخ همسو با این جریان دومین است. از آنجا که جهانبینی در فلسفه تاریخ اثرگذار است، پس در مکاتب مختلف، تاریخ به انحای مختلف تحلیل میگردد.