تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

او نيست؛ ولي هست‌تر از هستان است
چشم‌ش نگران باقي مستان است
دستان گدايي همه دور اندازيد
او ساقيِ ميخانه‌ي بي‌دستان است

(ناز نفس شاعر، زهير توكلي...)


عین به عین از پایگاهی به نام ermia.ir منسوب به رضا امیرخانی

ناز نفس هر کسی که از عباس علی (ع)، زیبا بسراید،

خود را خوانده و ناخوانده، میزبان مهدی فاطمه (س) کرده است.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:27 | لینک  | 

نا امیدانه با خودم گفتم، نه او جنگ را نمی بازد

تک سوار عرب چه می بینم؟ مرکبت بی سوار می آید

* * *

نوش سردار من! که می بینم، از شهادت لبالبی عباس (ع)

کوفیان فوج فوج می تازند، وای بر خیمه های بی عباس (ع)

 

اباالفضل العباس مگر کاری کند، غزه و اسلام در این دوران از این اوج مظلومیت خارج شود. هرگاه به این باور رسیدیم که جز دست های پرافتخار عباس علی (ع) نجات دهنده ای نداریم، غزه نجات می یابد، ما نجات می یابیم از این خفت.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:16 | لینک  | 

5. اما زواياي ديگري هم هست. سردار جنگي كه اكنون فقط باغباني مي‌كند، سربند «يا حسين (ع)» را از پيشاني برداشته و اكنون روي قلبش نشانده است. نمي‌دانيم از نگاه او عشق يعني چه؟

مادري كه همسر شهيدش، استاد دانشگاهش بوده و به خاطر او همه خانواده‌اش را رها كرده و 27 سال است كه آرزوي ديداري تازه با مادرش را دارد. او عاشقانه به پاي پسرش نشسته و اصلا نمي‌تواند خاطره‌هاي شوهر شهيد را حتا كم‌كم و آهسته آهسته به خاطره‌هايش بسپارد؛ هر روز با آن‌ها زندگي م‌كند. نمي‌دانيم اين عشق يعني چه؟

دختركي از تيره روشنفكران، كم‌كم عاشق پسركي مذهبي و مقيد مي‌شود، اين عشق را هم نمي‌فهميم يعني چه؟

6. همه زوايا تغيير داده شده‌اند. عشق است، ولي همه عناصر را پشت سر خود پنهان كرده است. چينشي جديد رخ داده است.

*. لازم است و بايد تقدير كنم از بازي استادانه بزرگ‌هنرمند و قيصر سينماي ايران، مرحوم خسرو شكيبايي. روحش شاد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 8:29 | لینک  | 

4. همين عشق را در استيل زندگي غربي، به تمام و كمال، مي‌توان در يك هم‌آغوشي به تصوير كشيد. نمي‌گويم كار ساده‌اي است و هرزه است و تكنيك ندارد؛ نه. مي‌شود با اغماض از چند اصل كلي، حتا نام هنر را بر آن نهاد، با كمي دقت مي‌توان همكاري تكنيك‌هاي مختلف را در خلق اثر مشاهده كرد. پس نمي‌گويم كار دشواري نيست، مي‌گويم از آن زاويه كه به عشق بنگري، جز يك نزديكي جنسي و چندين لحظه سراسر احساسي و واژگان و عباراتي سرشار از ميل به مقاربه، چيز ديگري نخواهي يافت. آن‌قدر نزديك نفس انسان غربي نشسته‌ايم كه هيچ‌يك از عوامل و عناصر و نقش‌آفرينانِ ديگر را، حتا نمي‌بينيم.

در ميان فيلم‌هاي غربيان، هيچ‌يك مثل پرفيوم (Perfume) در تعريف عشق غربي صراحت و بلاغت به خرج نداده‌اند. عشق يعني رايحه‌اي كه ميل مقاربه را در همگان برمي‌انگيزد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 21:19 | لینک  | 

۱. وقتي مي گوييم به موضوع از زاويه ديگري هم مي‌توان نگاه كرد، انگار مي‌گوييم مي‌توان عوامل دخيل در موضوع را به نحوه ديگري هم چيد. وقتي زاويه نگاه خود به يك مجموعه از اشيا را تغيير مي‌دهيم، انگار آن‌ها را جابجا كرده و كوچك و بزرگشان نموده‌ايم. گلداني كه در جلوي چشممان بود و كلي از اشياي صحنه را پشت خودش پنهان كرده بود، وقتي به آن سوي صحنه مي‌رويم؛ كوچك مي‌شود و اي بسا خودش پشت يك صندلي مخفي مي‌شود.

2. عشق، آرمان‌شهر، شعار، اميد؛ اين‌ها همگي عوامل و عناصري زيبا و جذاب هستند؛ هر يكي را كه بگيري، رستگار مي‌شوي و بالاخره از دري، وارد بهشتي خواهي شد. اما وقتي انسان را در صحنه محدود زمين هبوط دادند، همه اين زيبايي‌ها را هم كنار او و در اين زمين تنگ ريختند. اين‌گونه بود كه آوردگاه كوچك واقعيت، عشق و آرمان و شعار را مقيد نمود و اين‌گونه بود كه سخن از انتخاب در دهان‌ها پيچيد.

3. مردي زني را دوست دارد و زن هم او را. مثل ليلي و مجنون. اين را مي‌توانيم عشق بناميم.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 18:18 | لینک  | 

در دلش گفت: «چرا؟»

جوابي نشنيد.

با خودش گفت چاره‌اي نيست. بايد دست و پا بزنم. بايد به هر قيمتي شده بروم.

حرف‌هايي زد كه خودش هم به آن‌ها اعتقادي نداشت:

- چون رنگ تنم سياه است و چون بدنم بوي بد مي‌دهد، نمي‌گذاري كه بروم؟

* * *

حال و روز ما هم دست كمي از او ندارد. امروز كه در غزه كربلايي و غوغايي برپاست، انگار كه پابند يك اذن هستيم. همه‌مان منتظريم كه يكي از بلنداي عبوديت بگويد:

- نه. برو. برو به ميدان...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:33 | لینک  | 

الف) مکتب سوسیالیسم: همه موجودات از جمله انسان در یک جبر تاریخی و در فعل و انفعال با محیط، یک قابلیتی پیدا می‌کنند و بر اساس آن نقش خاصی را به عهده می‌گیرند.

ب) مکتب لیبرالیسم: انسان محور عالم است. او توانسته به اتکای خودش و بدون وابستگی به هیچ موجود دیگری راهش را بپیماید. او در انتخاب و طی این مسیر کاملا مختار و آزاد بوده است.

پ) مکتب نظام ولایت: انسان دارای اختیار است. از آن‌جا که این اختیار به او عطا شده، منشا مسؤولیت گردیده است. پس انسان باید جواب‌گوی نحوه استفاده از امکانات و اختیارات خود باشد. این دیدگاه معتقد است که اگر انبیا نبودند، بشر در شناخت و طی مسیر تکامل خود ناکام می‌ماند. انسان به میزانی که تولی بورزد، اوج می‌گیرد. البته او به تولی‌ورزیدن به اولیای حق مجبور نیست، اما این عدم تولی خودکفایی به دنبال ندارد؛ بل‌که تابعیت اولیای طاغوت را در پی دارد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 20:56 | لینک  |