او: اوهّوه!
او: اوهّوه!
او: زیاد که آدم صحبت میکنه سرفههاش شروع میشه.
او: میگفتم، معدهم یه بار خیلی خونریزی کرد. کشوندم به کما. سرفه که میکردم تمام اتاق رو خون میگرفت، ولی درستش کردم. نزدیک دو ماه بستمش به گلاب. هر روز نصف لیوان گلاب میخوردم.
من: خوب شد حاج آقا؟
او: خوب شد. خوبِ خوب. آخه میدونی؟ خونهایی که میاد توی دهنم لختهس. لخته خونه. وقتی سرفه میزنم میان بیرون و بعضی وقتها هم میره توی معده و اذیت میکنه.
من: یعنی خون سفتشده میاد بیرون؟
او: آره لختهس. سفتشدهس. تازه بعد از سرفهها استخون دردم شروع میشه. دردش خیلی شدیدهها!
من: حاج آقا کجاس؟ توی مفصلهاس یا نه خود استخونه؟
او: از نوک پا تا فرق سرم درد میگیره. مفصلها نه، خود استخون درد میگیره. درد میگیرهها! یه جوری میشه که من داد میزنم.
(نگاهش که میکنم اصلا نمیتوانم تصور کنم که درد بتواند او را به مرز فریاد ببرد)
درد دل من
او: بدیش اینه که دیگه برای اطرافیان بعد از یکی دو ماه عادی میشه. سر و صدای من که بلند میشه، میگن ولش کن، ده دقیقه دیگه خودش ساکت میشه. شبها هم من توی خونه نمیمونم. تا سرفه و درد شروع میشه میام بیرون. میرم توی یه فضای سبزی که کنار خونهمون هست روی یه صندلی میشینم، تا صبح همونجا میمونم.
من: برای اینکه خونواده اذیت نشن میرین بیرون حاج آقا؟
او: نه! چرا! هم برای اون، هم برای اینکه بیرون هوای بهتری داره.
(فکر میکنم چه دروغ زیبایی! ولی نه! راست میگوید، بیرون هوای بهتری دارد)دیشب آغاز یک زندگی تازه برای من بود. نمیشود شیرینی وقتی را حدس زد که حساب خمس با خدا تسویه میشود. یک سالی بود که مثل مار به خودم میپیچیدم.
حالا میتوانم بگویم شروع شد.شاید کمتر کسی باشد که وقتی اسم کوپن را میشنود یاد موسوی نیفتد. کوپن؛ موسوی؛ میرحسین، وگرنه مردم میمردند، اینها را معمولا ماها که به خاطر کوپنها زنده ماندهایم، خیلی شنیدهایم.
خطر چیست؟ کسی که از خطر و احساس خطر سخن میگوید، نمیدانم میداند خطر یعنی چه یا نه؟ خطر یعنی فاصله زیاد تو و دشمن. خطر یعنی فاصله زیاد تو و ولی. خطر یعنی چیزی نمانده که شمشیر دشمن بر فرق ولی و رهبر فرود بیاید و تو هنوز درگیر فاصلهای. اگر خطر شیعه شود، آنطور تعریف میشود که گفتم.
البته کفار هم خطر دارند. وقتی تیغ مالک روی رگ چهارمی بود، شیطان احساس خطر کرد، ترسید. وقتی اباالفضل علیهالسلام به شریعه رسید و مشک را پر کرد، شیطان احساس خطر کرد. وقتی روحالله خمینی در یک ساعتیِ تهران احساس آرامش کرد، شیطان احساس خطر کرد.
ما هم فارغ از قضایای فوق با خطر آشنا بودیم. وقتی پدرخاتمی در دانشگاه تهران، در جواب مرگ بر آمریکای برخی، گفت که دوست دارم از زندگی بشنوم تا مرگ، ما احساس خطر کردیم؛ وقتی سروش تجربه نبوی را به همه بسط داد، وقتی مهاجرانی در دیدار اعضای دولت با رهبری حاضر نشد، وقتی یکشبه تمام فعالیتهای علمی و اجرایی اتمی کشور فلج شد، وقتی در جشن هنر شیراز اسلام را سوم چهارم کردند، وقتی بهرمانی خود بر مرکب تجمل سوار شد و نوحوار، دیگر بهایم را بر کشتی خود سوار کرد و از توفان خشم مستضعفان نجات داد (بلا تشبیه!)، ما احساس خطر کردیم.
وقتی احمدینژاد برای چندمین بار و این بار خیلی بدتر (بهتر) در ژنو، پوزه صهیونیت را به خاک مالاند، همه احساس افتخار کردیم. وقتی موسوی و کروبی علیه این اقدام بزرگ موضع گرفتند، ما احساس خطر کردیم.
گفتم اینها را گفته باشم که اگر موسوی دوباره صحبت از احساس خطر کرد، رسواتر از همیشه باشد.