تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

- سلام علیکم.

- سلام.

- سلام حاج آقا. حال شما؟

- سلام علیکم.

- سلام حاج رمضون! چاکریم.

- سلامو علیکم. قربان شما.

- سلام حاجی! مخلصیم. بفرما.

- سلام. قربان شما. یا علی.

- سلام حاجی بفرما در خدمت باشیم.

- سلامو علیکم، آقا رضا. خوبی؟

- نوکرم حاجی. خوبی؟ کوچیکم، بفرما داخل.

- قربانت. ممنون. با اجازه.

- نوکرم حاجی. خدا شما رو نیگه داره واسه ما.

- یا علی.

- یا علی حاجی. شب بخیر.

* * *

برای ما که بچه جنوب شهریم، این قصه ادامه‌دار، سال‌هاست که تکرار می‌شود. قدیم‌ترها که غروب، با پدرمان به خانه برمی‌گشتیم، این وضع بود و برای ما یکی از شاخصه‌های مردانگی و بزرگی بود. انگار همه مغازه‌های این راسته را برای این ساخته‌اند که دمِ غروب، صاحب دکان بیاید جلوی پای حاجی سلام بدهد و مخلصیم و چاکریم راه بیندازد.

مشیِ جالبی که نشان از بزرگ‌واریِ هر دو دارد. هم حاجی و هم مغازه‌دار. یک جور ابراز ارادت، یک جور ابراز رضایت دوطرفه، یک جور پیاده‌سازیِ رفتارِ اجتماعیِ خداپسندانه. و با اصرار به ختم این رابطه کوتاه با «یا علی»

البته الان هم این راسته هست و این سلام و علیک‌ها و احوال‌پرسی‌ها هست. خوبی‌اش هم این است که از هر طمع و فریبی به دور است. هر چند شاید با وام و قرض و کمکی همراه بشود یا نشود، اما مغازه‌دار و دکان‌دار، حاجی را به خاطر حاجی بودنش محترم دارد و حساب این حرمت را از آن وام و آن قرض جدا کرده است.

حاجی هم البته هوای مغازه‌دارها و هم‌سایه‌هایش را داشته، مدت‌ها سلامِ اول را داده که حالا سلام اول را می‌شنود. خریدِ گران از هم‌سایه را به خرید ارزان از قدس و تره‌بار و بهاره و پاییزه نفروخته و اگر از دستش برآمده، وامی و کمکی و قرضی برای دوست‌های یک لحظه دم غروب.

لایه‌هایی هست در این محله‌ها و کوچه پس کوچه‌ها و پخ و پسل‌ها هنوز، که بوی رفاقت در آن پیچیده است؛ محله‌هایی که در کاشیِ لب‌پریده بالای درگاهی تنورِ نان‌سنگکی‌هاشان هنوز،

نوشته: «یا علی»
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:38 | لینک  | 

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی!

یادم کن تا هستم، ای امید زندگانی!

تا به هر ترانه، می‌کشد زبانه، شور عاشقانه من

تا به هر ترانه، می‌کشد زبانه، شور عاشقانه من

حال دل می‌گویم با زبان بی‌زبانی

هر لبخندت، با من گوید، دل مده به دست غم در این عالم

بنشین با عشق، تا گل روید، زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد

دل ز مهربانی‌ات شور و شادی‌ها دارد

با تو خزان من بهاران، با تو شبم ستاره‌باران از نورافشانی

چه بخواهی، چه نخواهی، دل عاشق، ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو

همه جا حیرانم، دیده به راه تو

که بدین روح‌افزایی، زیبایی، رؤیایی، چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی، چون نفس باد سحر، می‌رسدم جان دگر، دیده کشد سوی تو پر، هم‌سفرم شو که می‌توانی

پر و بالم را، با دیدارت، کی بگشایی؟

تب و تابم را، با لبخندت، کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی!

یادم کن تا هستم، ای امید زندگانی!

* * *

باید شنید. گاهی نوشتن یک نوا، او را می کاهد.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:9 | لینک  | 

روزنامه‌های غیرِخودی و مثلا خودی را امروز می‌دیدم. دیدم روش‌ها عین چهار-پنج سال گذشته، انگار نه انگار که تلاش انبوهی در تخریب دولت کرده‌اند و هیچ ثمری حاصل نکرده و بدتر، دشمنِ خود را نزد مردم محبوب‌تر یافته‌اند. روزنامه شهرداری را دیدم که هنوز به همان انحای فرسوده، در تلاش برای تخریب دولتی که ... دوباره مردم به آن اعتماد کرده‌اند.

حالا اگر مدیریتی آن طرف هست، باید به این همه مستندات، که هر روز در رنگ‌ها و به نام‌ها و با شمارگان گوناگون و انبوه چاپ و توزیع می‌شوند، بنگرد، ارجاع نماید. در دالان روال‌های ساده سنجشی برود و ببیند که هر چه بیش‌تر به خیال خود بر حیثیت دولت خدومِ دهم تیرِ کینه می‌زند، کم‌تر نتیجه می‌گیرد. جالب است این همه مستند و مستندسازیِ ناخودآگاه، فرصت‌های بسیاری فراهم آورده برای بررسی عمل‌کرد و تحلیل داده و جلسات بازنگری مدیریت؛ ولی هیچ. که این یعنی در جبهه رقیب احمدی‌نژاد، حتا مبارزه‌های انتخاباتی و تبلیغاتی و تخریبی، سروسامانی ندارند و مدیریتی نیست و فقط دل به حجم انبوه بسته شده: حجم انبوهِ پول‌های آقای فلان و حاج‌آقای بهمان، حجم انبوه تبلیغات روزنامه‌مان، حجم انبوه عملیات روانی سایت‌هایمان، حجم انبوه بزرگ‌نماییِ کارهای از بیخ و بن مشکل‌دارمان، حجم انبوه افتتاح‌های مبتذلِ هر روزه‌مان، حجم انبوه دروغ‌ها و تهمت‌های روزمره‌مان و حجم انبوه مظلوم نمایی های حقارت آمیزمان نزد مردم و مراجع.

چه کسی هست که نفهمد، خوارترین مردم این سال‌ها و روزها، دشمن‌ترینِ آن‌ها با احمدی‌نژاد و جریانِ خادم ملت ِ انقلابی و انقلاب عزیز است؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:17 | لینک  | 

در این کارهای مهندسی پنجاه شست سالی هست که مستندسازی مرسوم شده؛ شاید کمی بیش‌تر و شاید هم کمی کم‌تر. مستندسازی کار ساده‌ای نیست.

ابتدا باید دیدِ فرآیندمحور در یک مجموعه انسانی تقویت شود، سپس فرآیندها یک‌به‌یک شناسایی شده و با لحاظ چرخه‌ای، در مسیر به‌بود قرار گیرد که مجال توضیحی در این‌جا نیست و به کار من هم نمی‌آید. انبوهی از جلسه‌ها و بررسی‌ها تا روال‌هایی استخراج شود و با طی مراحلی طاقت‌فرسا، همه این زحمت‌ها تبدیل به فرم گردد. یعنی که کاغذی شود. برای چه؟

برای این‌که بشود اسم آن را سند گذاشت. سند برای چه؟ برای ارجاع. برای این‌که ببینیم در گذشته، پروژه یا تولید چه اوضاعی داشته. هم برای چه؟ هم برای سنجش. برای این‌که بفهمیم وضع ما نسبت به گذشته –البته گذشته نزدیک و یا کمی نزدیک- چگونه بوده است. از این مقایسه، به روش‌هایی، اشکال‌هایی فهمیده می‌شوند و به روش‌هایی دستورالعمل‌هایی استخراج می‌شوند برای رفع این اشکال‌ها که باز هم باید بگذرم.

این همه بدبختی کشیده می‌شود برای این‌که مدیریت بتواند بگوید کار می‌کند. درواقع مدیریت یعنی همین؛ که مطمین شویم حواسمان به اختلافِ وضع دیروز و امروزمان هست. این سیستم و این مستندسازی و این مدیریت، همه برای این است که اگر در گذشته اشتباهی شده و یا بدتر، اشتباهی تکرار می‌شده، دیگر نشود و یا کم بشود از فلان اندازه به فلان اندازه بکاهد و باز هم از این قزعبلاتِ مفید.

اگر کاری را در گذشته می‌کردیم و بعد نتیجه نگرفتیم، حتما باید مستندهایی بیاوریم که امکان یافتن اشتباه‌ها را به ما بدهد. روش‌هایی داشته باشیم که به ما روال‌هایی را تحویل دهد که از دست اشتباه‌ها خلاص شویم و به نتیجه مطلوب نزدیک شویم.

...

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:19 | لینک  | 

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک

پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله پرواز بجز کرم نلولد

پروانه پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظره دورنما را نفروشید

 

مرحوم قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:49 | لینک  | 

بسم الله...

می‌خواستم در مورد «کتاب قانون» بنویسم،

در مورد این‌که ما با داشته‌های عظیم خود چه می‌کنیم؟ از هر مجموعه‌ای، چه سطحی از استفاده را می‌بریم؟

در باب نسبتی که میان خود و قرآن برقرار کرده‌ایم،

در مورد این‌که چرا مجموعه‌های مربوط به علوم انسانی ما این‌قدر خجالت‌آور اند؟ و واقعا هستند. (من از نزدیک حال و روز بزرگان فلسفه این مملکت را، وقتی در مسند اجرا می‌نشینند دیده‌ام، حال و روز مجموعه‌های زیر ایشان را هم دیده‌ام)

در این که اگر قرآن تلاوت شود –آن‌طور که مرحوم علی صفایی (ره) فرمود- چه شورش‌ها که در همین مملکت خودمان بر پا نمی‌شود، در این‌که ظرفیت حقیقی ما برای درک و تحمل «تالی کتاب الله» در چه حد است؟

از طنز شگرف و متناسب، از تدوین استثنایی، از شروع طوفانی، از پایان اختیاری، ...

از این که چرا وضع علوم انسانی در کشور ما چنین است؟ سفرهای خارجیِ دولتیِ ما در حوزه مربوط به علوم انسانی چه راندمانی دارند؟ «رییس» در این حوزه کیست؟ به چه کاری مشغول است؟ کارمند کیست؟

از بیان رسا، از روایت زیبایِ «عشق» در میان این همه محتوای غنی و تکنیک چشم‌نواز، از تبلیغ دین به سبک توان‌مندِ سینما...

خواستم در باب این‌ها بنویسم، گفتم «مازیار میری» با استعداد یک سینمای ناب، تمام این سخن‌ها را به زیبایی به پرده تصویر کشیده است؛ چه بگویم؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 7:23 | لینک  |