زیباتر از این مگر میشود؟ وقتی این خبر را شنیدم، باور نمیکردم که کسی اینقدر هوشمندانه به رهبرِ خود اقتدا کند. وقتی این خبر را شنیدم، باور کردم که تعهد به ولایت، دیگر تا این در عمقِ جانِ احمدینژادِ عزیز رسوخ کرده، و باز یقین کردم که هیچکس چون او، سخنان رهبریِ را جدی نمیگیرد. و همه عزت و بزرگیِ احمدینژادِ عزیز، همه از همین چشمه میجوشد: تبعیت از ولایت.
و اما خبری که مرا شگفتزده کرد، این بود که در اجلاسِ جهانی محیط زیست، او پیشنهاد داد سال آینده میلادی، سال اصلاح الگوی مصرف در سطح جهان نام بگیرد. بگذریم از دیگر بهرههای هنگفتِ این اجلاس، از جمله اینکه به دادگاهی برای محاکمه سران استکبار بدل شده بود و نیز به مسخرهبازاری برای سندِ بیارزشِ ایشان، و به تریبونی که هر که هر چه میخواهد به آمریکا بگوید، بگذریم. همان ولایتمداریِ احمدینژاد را بچسبیم. آی! کجایند کسانی که تهمتِ پلیدِ مخالفتِ با ولایت را ولو برای چند روزِ کوتاه، به دامنِ این پاکدامن چسباندند؟
ولیّ، پیرو میخواد و پیرو کسیست، که نیات و منویات مولا را در عالم توسعه دهد، نه فقط ولیّ ولیّ و آقا آقا کند و خود را مطلق و محض بگیرد و این و آن را متهم نماید.روزنامههای غیرِخودی و مثلا خودی را امروز میدیدم. دیدم روشها عین چهار-پنج سال گذشته، انگار نه انگار که تلاش انبوهی در تخریب دولت کردهاند و هیچ ثمری حاصل نکرده و بدتر، دشمنِ خود را نزد مردم محبوبتر یافتهاند. روزنامه شهرداری را دیدم که هنوز به همان انحای فرسوده، در تلاش برای تخریب دولتی که ... دوباره مردم به آن اعتماد کردهاند.
حالا اگر مدیریتی آن طرف هست، باید به این همه مستندات، که هر روز در رنگها و به نامها و با شمارگان گوناگون و انبوه چاپ و توزیع میشوند، بنگرد، ارجاع نماید. در دالان روالهای ساده سنجشی برود و ببیند که هر چه بیشتر به خیال خود بر حیثیت دولت خدومِ دهم تیرِ کینه میزند، کمتر نتیجه میگیرد. جالب است این همه مستند و مستندسازیِ ناخودآگاه، فرصتهای بسیاری فراهم آورده برای بررسی عملکرد و تحلیل داده و جلسات بازنگری مدیریت؛ ولی هیچ. که این یعنی در جبهه رقیب احمدینژاد، حتا مبارزههای انتخاباتی و تبلیغاتی و تخریبی، سروسامانی ندارند و مدیریتی نیست و فقط دل به حجم انبوه بسته شده: حجم انبوهِ پولهای آقای فلان و حاجآقای بهمان، حجم انبوه تبلیغات روزنامهمان، حجم انبوه عملیات روانی سایتهایمان، حجم انبوه بزرگنماییِ کارهای از بیخ و بن مشکلدارمان، حجم انبوه افتتاحهای مبتذلِ هر روزهمان، حجم انبوه دروغها و تهمتهای روزمرهمان و حجم انبوه مظلوم نمایی های حقارت آمیزمان نزد مردم و مراجع.
چه کسی هست که نفهمد، خوارترین مردم این سالها و روزها، دشمنترینِ آنها با احمدینژاد و جریانِ خادم ملت ِ انقلابی و انقلاب عزیز است؟خیلی دلم از دست شجریان پر بود ولی نمی دونستم چی بهش بگم. آقا سید حمید یک مطلب جالب در مورد آقای خوش صدا نوشته:
6. از اینجا پرده، پرده وحدت بود، اما وحدتی جدید. وحدتی که در آن نخبگانی مردود میشوند، وحدتی که قواعدی جدید را در خود دارد و چینش و ترکیب نوینی از بازیگران و عناصر حاضر در عرصه ارایه داده است. وحدتی که از همان فردای شب مناظره رخ نمود و نپذیرفت که سیاستهای خارجیِ ما نتیجهای خفتبار برایمان به بار آورده. وحدتی که به مقتضای جایگاه، وارد عرصه شد و تا آرامشِ کاملِ مملکت، مدیریت را به عهده گرفت.
7. توسعه کثرت و توسعه وحدت، یعنی توسعه وحدت و کثرت و این یعنی توسعه هماهنگی و نتیجهاش جامعهای منسجمتر بر مبنای انقلاب و شدیدتر به سمت اهداف انقلاب است. این سطح از هماهنگی در عالمِ انسانهای فارق از معصوم (عج) برای نخستین بار است که رخ میدهد. ایجاد کثرتِ جدید توسط احمدینژاد یا مدیر کلان و ایجاد وحدت جدید توسط حضرت آیت الله خامنهای به عنوان مدیر سطح توسعه و بدینترتیب و با این سازوکار است که مدیریتِ ایجاد حادثه به دست گفتمان اصیل انقلاب میافتد.
این سطح از هماهنگی وجود نداشت، چون تا به حال کسی نبود که جرأت کند و فهم کند و فضای موجود را طوری بشکند که مدنظر حکیم انقلاب باشد.
اینکه احمدینژاد کیست و در سه چهار ماه گذشته چه سطحی از هماهنگی را با مولای خود به عرصه آورده است، از عهده این قلم خارج است. اینکه امام خامنهای کیست و در بیست سال گذشته چه حوادث آرام، عظیم و عجیبی را برای این جهان رقم زده است، از عهده تصور این قلم خارج است.
3. قاعده شامل همین است. فروپاشی بر مبنای جدید، جمعآوری بر مبنای جدید را میطلبد. یعنی ایجاد کثرت جدید، ایجاد وحدت جدید میخواهد. اگر به جای بازیکردن در زمینِ موجود و با قواعد موجود، قاعده را به هم زدیم، باید قاعده دیگری عرضه کنیم تا نتیجه بهتری تحویل بگیریم. اگر کسی در این سطح به بازی نگاه کرد، نه این که بگویم همه بازیها را میبرد، بلکه او بازی اصلی را میبرد؛ بازی اصلی یعنی بازیِ خلق قاعده؛ بازی شکست وحدت فعلی با ایجاد کثرت جدید و خلق وحدتی جدیدتر.
4. همه آنچه به نام انقلاب اسلامی میشناسیم یعنی همین؛ یعنی فروپاشیِ وحدتِ فاسدِ موجود و ایجاد یک کثرت جدید و تداومِ این کثرتِ غیرقابل تحمل تا تمنای وحدتی نو و تا ایجاد آن وحدت. شبیه این تجربه را جبهه نفاق در دوم خرداد 76 برای ما پیاده کرد و ما در آنجا یک باختِ بد دادیم. شبیه آن تجربه را در سوم تیر 84 برای جبهه نفاق داخلی و استکبار خارجی پیاده کردیم و در آنجا یک پیروزی شیرین به چنگ آوردیم. بردِ بعدی اما خلاف قاعده، باز به مارسید: 22 خرداد 88. با حرکتی زیبا از محمود احمدینژاد و هم حضرت سید علی خامنهای. آن اتفاق را باید همینگونه که من گفتم در تاریخ ثبت کرد و هر روایتی به هر صورت دیگری از آن داستان، تنزلدادن و کودکانهکردن و روشنفکرانهکردن آن است.
5. احمدینژاد در شب مناظره بر طبل کثرت کوبید. فضای ظاهرا منسجم و رقابتی انقلاب را به هم ریخت، فروپاشاند:
چه رقابتی؟
چه مسابقهای؟
احمدینژاد هیچ قاعدهای را نپذیرفت. از آن طرف که بنگریم، بازی را خراب کرد، دادِ برخی هواداران خود را هم درآورد. (شبیه این بازیبههمزنی را در دوره قبل بر سرِ اصولگرانمایانِ راستی هم پیاده کرد. داد و بیداد آنها هم دیدنی و شنیدنی بود و چهار سال هم ادامه داشت).
این حرکت کشور را ملتهب کرد. طرفِ مقابل هم ساکت ننشست و سعی کرد زمین را حفظ کند. اما ضربه، ضربهای کاری بود. فضای نفاقآلوده شکسته شده بود و جامه بیحرمتان در برابر مردم فروافتاده بود. احمدینژاد از حنای سبزرنگ آنها تهنشین قرمز را گرفته و پیروز میدان گشته بود.
التهاب و تشتتِ حاصلآمده اما باید به دست حکیمی درمان میشد. وظیفه احمدینژاد ایجاد کثرت بود و پس از آن، در پرده سکوت و خاموشی عمیقی فرو رفت.
6. ...
1. من معتقدم اتفاق خیلی بزرگی در ایام انتخابات گذشته رخ داد. یک «اتفاق خیلی بزرگ» تمام عیار. بروز اصلی دوره جدیدی که خلق شد را در مناظره دکتر احمدینژاد با یکی از روشنفکران سیاسیِ انقلاب میتوان دید. اینجا بگویم که سیاستمدارانِ ما را میتوان به چند دسته تقسیم کرد که یکی از این دستههای خیلی بزرگ، همان روشنفکران سیاسی هستند. ویژگی بارز آنها هم روشنفکر بودنِ آنهاست. از روشنفکر چه برمیآید؟
2. احمدینژاد عزیز در این مناظره شکاف عمیقی در جبههای ایجاد کرد که خیلیها خود را منتسب بدان میدانستند. او چنان ضربهای به پیکره نیروهای مدعی و حتا علاقهمند به انقلاب اسلامی زد که برای ساعتها و حتا روزهایی، تکثر و چنددستهگی جدی در ایشان بروز کرد و این شکاف تا آنجا پیش رفت که بیش از هر زمان دیگری لزوم دمیدن روح تجمع و یکپارچگی احساس شد. منتها ضربه احمدینژاد، همه سیمانها و چسبانندههای قبلی را فروریختهبود، باید با سیمان و لحیم دیگری اجزای جداشده جامعه ایرانی به هم متصل میشدند. دیگر ادبیات گذشته و انگیزههای قبلی مداوای مریضِ به ظاهر محتضر ما را نمیکرد؛ حکیم باید درمان دیگری ساز میکرد.6 – نخبهگان حزباللهیها یا همان اصولگراها بار دیگر بیلیاقتی خود را به رخ کشیدند. آنها لیاقت این همه شرافت و بزرگی را ندارند. باید که خاتمی و موسوی در مسند اجرایی باشند و ایشان همواره به عنوان شهروند درجه ۲ و موجود منتقد، فقط به بیان نظرات خود بپردازند و فقط اشکالهای قشنگ جور کنند؛ همین. البته برای ایشان در آن فضا همواره هم توبره پر است و هم آخور.
اگر نبودند ارادههای مستضعف مردم حزباللهی و فهم عظیم ایشان در این حوادث شدید، معلوم نبود نفهمیهای این نخبهگان چه بر سر جبهه انقلاب آورده بود. بار دیگر آزمایشی باید و تصفیهای باید. و این بار دیگر معیارها همگی متوجه تبعیت عملی و محض از ولایت مطلق فقیه و ولی مطلق فقیه خواهد شد و خرقهپوشان ریاکار، رسواتر از همیشه در داستان تاریخ گم خواهند شد؛ انشاءالله.
یادآوری. باری در متنی سیاسی در همین لوح، علی مطهری را احمقترین اصولگرا خوانده بودم و دوستی مرا از توهین بر حذر داشته بود. برای موضعگیریهای اخیر وی، محترمانهتر از «احمقترین» چه میتوان یافت؟ این تداوم همان خط است.
یادآوری. من مباحث دامنهداری از ولایت الاهیه در این لوح آوردهام. اگر مطالب این زامیرون مغلق است، مطالعه آن مباحث که مرتب به ترتیب هم هستند و با اشاره روی پیوند «ولایت الاهیه» که در سمت چپ لوح قابل دسترس است، یاریرسان است.4 - اگر آهنگ ارادههای خود را با میل ولی معصوم (ع) یا ولی فقیه تنظیم کردی، باید همه داراییها و اصل و نسبها و وابستگیها را وابنهی؛ «بابی انت و امی و نفسی و مالی». آنکه در این مسیر پا مینهد، خود را در ورطه گردابی گرفتار کرده که کمکم همه وجود او را میبلعد و آنگاه، کسی که تولی و تبعیت عملی به ولی خود کند، بیش از همه، احساسِ نداری و فقر را خوب میچشد؛ فقری در مرتبه ذات. کار به جایی میرسد که فرض یک لحظه قطع فیض، همان فرض عدم و همان عدم است. اگر یک لحظه گوشه چشم مولا از او بگردد، متولی و تابع همچون خاکستری در باد، فراموش میگردد.
بعضی تمام عمر در حسرت یک گوشه چشماند، اما برخی اگر لحظهای گوشه نگاه مولا را به سوی خود نیابند، قالب تهی میکنند؛ نسبتی که این دو با ولی خود برقرار میکنند فرق میکند. بگذرم.
5 – در این قضیه اخیر که تهمت پلید مخالفت با ولایت، بگویی نگویی به سردار رشید انقلاب، مالک اشتر علی زمان، محمود احمدینژاد عزیز چسبانده شد، من به وضع او در صورت صحت این بهتان عظیم میاندیشیدم. برای لحظهای با خود گفتم اگر او بخواهد در برابر رهبری معزز قامتی بسازد، خود را با فنا برابر کرده است. احمدینژاد از خودش چه دارد؟ هیچ. احمدینژاد همان خامنهای و همان اراده خامنهایست که در مسند و رتبه رییس جمهور قرار گرفته است. او چیست و کیست جز سیدعلی خامنهای؟ اصلا چیزی به نام محمود احمدینژاد نیست و اگر هم چیزی هست، همان ربط و تعلق و وابستگی و فقر است. او همان است. او تجلی یک فلسفه سیاست نوین است. فلسفه سیاستی که جریان جدیدی از قدرت و ظرفیت و جهت و عاملیت را در سر دارد و غنا را در فقر و بزرگی را در کوچکی میداند. بگذرم.
برایم فرض مقابله که هیچ، اینکه احمدینژاد حتا یک لحظه در مسیری خلافِ گوشه عنایت رهبری حرکت کند، ناممکن و نامعقول بود و هست. مگر میشود کسی را که همهگان تبعیت عملی از ولایت را در این دوران پرفریب از او آموختهاند، در خطی سِوای رهبری قرار داد.
...
1 - میفرماید: «وجود مخلوق عین ربط به ذات پروردگار است». میفرماید: «این عین ربط بودن، یعنی عین فقر و نیاز بودن به خدای متعال». یعنی اگر هستی برای هست فرض شود، در فقر و نیاز اوست و این هستی و این فقر و نیاز به گونهای تعبیر شده که حتما دو طرف دارد. یک طرف آن فیاض علیالاطلاق و طرف دیگر آن، عینِ نداریست.
2 - وقتی موجود اینگونه در این نگاه بلند تفسیر شد، تکلیف انسان به مراتب روشنتر است. انسان به ارادهاش گرفته میشود و رشد و توسعه او به همسانی و همآهنگی این اراده با اراده باریتعالا تعریف میگردد. چون انسان نمیتواند خدا شود و از آنجا که تعریف رشد انسان به خداشدن ناقص است و میان خدا و انسان همواره انفکاک برقرار است، شرایط رشد را باید با سازوکار «اراده و همآهنگی» جستجو کرد نه «انحلال مطلق انسان در خدا». پس هرچه اراده انسان با اراده الاهی همآهنگتر شد، انسان الاهیتر و خداییتر خواهد گردید.
3 - این نسبت از ولایت الاهیه به جریان ولایت تاریخی و اجتماعی انسانها رسوخ میکند. یعنی رشد تاریخ به تولی او به ولیِ معصومِ تاریخ (ع) و رشد جامعه در عصر غیبت به تولی او به ولیِ فقیه جامعه تعریف میگردد. یعنی هرچه فقر ذاتی انسان بیشتر گردد، اراده او در اراده ولی معصوم (ع) یا ولی فقیه بیشتر منحل شده و در نظام ولایت، توسعه و تعالی افزونتری خواهد یافت. مسیر رشد و عبودیت انسانی فقط و تنها و لابد و ناچار همین است...
...مانند شير ميغريد و به دشمن ميتاخت؛ با عين و تجسم باطل. بيهيچ هراس و تأمل، و با قلبي مالامال از يقين، تا قلب دشمن نفوذ کرده بود.
فرماني آمد؛ کوتاه بود و روشن: «مولا فرمودهاند برگرد». جاي هيچ تفسير و توجيهي نبود.
مالک: «به مولايم بگوييد سه قدمي خيمه معاويه هستم»؛ و باز هم تاخت.
اندکي بعد، دوباره امر به همان صراحت تکرار شد که: «مالک! برگرد».
اما باز هم مالک، که در حال پيشروي بود، گفت: «در دوقدمي خيمه معاويه هستم».
براي بار سوم لحن عوض شد و امر اينگونه بيان شد: «مالک! اگر ميخواهي من را زنده ببيني همين الآن برگرد».
و اينجا بود که مالک، در يکقدمي خيمه معاويه، دست از جنگ کشيد و بازگشت...
بازگشت، اما ديگر حجت تمام شده بود و تاريخ فهميد که دست از جنگ کشيدن، نه به خواست و ميل خود مولا، و نه خوشآيند مالک، که تحميل شرايطي بود که خوارج و احمقهاي زمان بر مولا کرده بودند. مالک بازگشت اما فهميديم که که ولايتپذيري، با شاخصهاي آبکي و فلهاي قابل اندازهگيري نيست؛ بايد در وسط معرکه باشي تا بفهمي...
×××
مولا گفت: «انتصاب جناب آقای اسفنديار رحيم مشايی به معاونت رئيس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی ميان علاقمندان به شما است. لازم است انتصاب مزبور ملغی و كان لم يكن اعلام گردد».
مالک:...
×××
اينبار و در امتحاني ديگر فهميديم که چهقدر امتحان در ولايت سخت است که تقريباً همهمان تا مرز مردودي پيش رفتيم؛ اينکه چهقدر مرز حق و باطل ناپيدا و غيرقابل تشخيص است؛ اينکه ظاهربينان چهقدر راحت ميفهمند!!! اينکه چهقدر مالک بودن سخت است و ما هنوز خيلي تا فهم آن فاصله داريم، تا چه رسد به عمل! بايد در وسط معرکه باشي تا بفهمي...
يا علي مددي
سید محمد حسین جزایری
نقاشی روزی را میکشم که لاریجانی و باهنر، و صدر و عباسپور، و توکلی و رضایی در دادگاهی نشانده شدهاند...
همه حضار منتظر دو نفر
نه! یک نفر
که بیاید، اعترافهایی را که به جناب بازجوی محترم کرده است،
برای مردم، پشت تریبون دادگاه انقلاب
فاش بگوید، عذر بخواهد، بگوید که اشتباه کرده است.
ولی متهمان همه بر سر صندلیها نشسته، و به اینسو و آنسو نگاهکنان.
رییس دادگاه تاریخ
میگوید: گلی به گوشه غیرت ابطحی و عطریانفر...۶. وقتی احمدینژاد عزیز در شب مناظره با میرحسین آن طوفان را به پا کرد، خیلی از اصولگرایان برای ساعاتی در شَک و شُک بودند. برای لحظاتی و حتا ساعاتی تردید کردند.
وقتی احمدینژاد عزیز در دو سالِ مداومِ سفرهای استانی دور نخست، تقریبا در تمامی سخنرانیها مساله انرژی هستهای را با حرارت و مرتب مطرح میکرد، خیلی از اصولگرایانِ حلقه اولی خسته و شرمزده میشدند: "بسه دیگه بابا! مگه همه چی انرژی هستهایه؟ گوجه مردم چی؟" جالب بود؛ گوجه مردم!
وقتی در اوج مشکلات به دانشگاه آزاد حمله کرد، تردید حلقه اولیها، وقتی پس کشید، سؤال حلقه اولیها. وقتی با قالیباف کنار نیامد، تردید حلقه اولیها. وقتی از هاله نور صحبت کرد، تردید حلقه اولیها. وقتی کردان را وزیر کرد، تردید حلقه اولیها. وقتی در جلسه استیضاح کردان حاضر نشد، تردید حلقه اولیها. وقتی سهمیهبندی را شروع کرد، تردید حلقه اولیها. وقتی ساختار بیمار بودجهریزی را دگرگون کرد، تردید حلقه اولیها. وقتی سازمان بیمار برنامهریزی را جابهجا کرد، تردید حلقه اولیها. وقتی دمادم دم از حضرت حجت (عج) زد، وقتی مکرر در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل به آمریکا حمله کرد، وقتی هولوکاست را زیر سؤال برد، وقتی که گفت اسراییل باید از بین برود، وقتی خیلیها را در کابینهاش جا نداد، وقتی خیلیها را در کابینهاش جا داد...
این ما بودیم که تردید میکردیم و مرتب تردید میکردیم و تا اندکی در ابهام فرو میرفتیم، از حرکت باز میایستادیم. از یک جایی خبری در میآوردیم و یا تحلیلی و در نهایت بهانهای برای قیام. البته نه قیام در برابر قعود؛ بلکه قیام در برابر مشی. ما همانها هستیم: «کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا».
حرکت در روشنی از هر غیر انسانی بر میآید؛ مهم این است که وقتی مدیر ولایتمدار، ایجاد ابهام میکند تا راه جدیدی را بگشاید، تو با او همراه شوی.
۸. من نمیدانم اگر کسی، کسی را خیلی قبول داشته باشد ولی بر سر هر عملش اینقدر انقلت بیاورد و یا برای یک عملش این قدر حرف بسازد و بتراشد، این چه جور قبولداشتنی است.
۹. ما باید بیاموزیم که اگر به کسی اعتماد کردیم، باید مدتی با او در سکوت راه بیاییم؛ وگرنه هر لحظه او را مجبور به ایستادن خواهیم کرد. باید بدانیم که خضر نبی (ع) سه بار بیشتر به موسای پیامبر (ع) فرصت شکستن سکوت را نداد. اصل بر تولی به ولی است؛ علم و آگاهی ما تحت تولی ما و پس از تولی ماست و باید تایع و پیرو ولایت ولی باشد. وقتی معنی اعتماد، حرکت در ابهام و سکوت را فهمیدیم؛ آنوقت است که مساله مشایی برای ما حل میشود؛ نه وقتی که او را اینگونه کنار بگذارند.۱. انسان یک ویژگی بسیار جالب دارد. از آن دست ویژگیها که فقط مختص به اوست و یک جورهایی فرق میان او و سایرین است. در عین حال فارق میان خود انسانها نیز هست؛ بعضی از انسانها از این ویژگی خوب بهره نمیبرند و از حرکت باز میایستند و شروع میکنند به سروصدا، در حالی که روی دو پای خود ایستادهاند! (و اذا اظلم علیهم قاموا)
۲. ویژگی بسیار جالبی است. اینکه انسان حرکت میکند، ویژگی نیست؛ همه عالم حرکت میکند. اینکه انسان باز میایستد نیز طبیعی است. گاهی دلیلی برای رفتن نیست، گاهی برای رفتن مانعی هست، گاهی نمیشود فهمید که باید به کجا رفت و گاهی میشود فهمید ولی نمیخواهیم بفهمیم، گاهی هم رفتن واقعا سخت است ولی اگر کمی شجاعت یشتری داشتیم میرفتیم. اینها یک جورهایی همه طبیعی و قابل قبول مینمایانند.
آنچیزی که طبیعی نیست، این است که انسان پای در تاریکی میگذارد. گاهی رفتن پر از ابهام است ولی میرویم.
۳. ویژگی بسیار عجیب انسان این است: «حرکت در ابهام». گاهی ابهامهای زیادی بر سر راه وجود دارد ولی راه را میپیماییم؛ ابهامها را به کناری مینهیم، به آنها وقعی نمینهیم، راهِ پیشِ رو را برمیگزینیم.
۴. نقاط عطف تاریخ بشری وقتی رغم خورده است که بشر جسارت حرکت در ابهام را یافته بود. وقتی برای فهمیدن اینکه «خورشید نیست که به دور زمین میچرخد»باید سالها وقت صرف شود، اگر کسی خلاف قاعده علمی زمانه که به عرف و عادت بدل شده (از بس که بدیهی و ارتکازی است)، شروع کند به جمعآوری مدرک برای اثبات چرخش زمین به دور خورشید، در ابهام حرکت میکند.
۵. ما که در زمان پدرخاتمی در دانشگاه درس میخواندیم، هجمه ابر سیاه شبهات را بر مزرعه نوبنیان ولایت فقیه دیدهایم. دورانی بر ما گذشته که نمیتوانستیم ولایت فقیه را اثبات عقلی کنیم، ولی ایستادیم و همچنان بر حقانیت آن پایمردی کردیم. آنقدر در ابهام رفتیم تا کمکم نهتنها ولایت فقیه بر ما اثبات شد، بلکه فلسفهای که اصالت در آن با مفهومی ژرف از سنخ ولایت بود را یافتیم که حلال همه مشکلات حکومت دینی بود؛ بگذریم.
اصولا ولایتمداری یعنی حرکت در ورطه ابهام. اینگونه نیست که ولی همواره اوامرش را و ریشه و علت اوامرش را برای متولی شرح دهد و عقل متولی را واسطه میان خود و او کند. گاهی اوقات تو هستی و یک سخنرانی مجمل. اینکه چه باید کرد را هم باید خودت بفهمی و خودت؛ نه خودت و عقلت. و اصولا خط ولایت تا هرجایی که کشیده شود، پرده ابهام را با خود میبرد. نمیدانم شاید این از لوازم دوران غیبت است.
۶. ...۷ - اما برنامه چیست؟ صحبت خوب به چه درد او میخورد؟ امتیازجمعکردن کجا به داد اکبر میرسد؟ مگر غایله جمع نشد؟ مگر هنوز ترسی هست؟
بله هست. خریتها و خریتها وخریتهای اصولگرایان و سردمدارانشان در مجلسین هفتم و هشتم، سر ریسمانی را به دست اکبر سپرد که روی مجلس حسابی ویژه باز کند. آنجا که روی مساله قانون و قانونمداری توصیه میکرد، اشاره کرد که البته اشکالهایی را که در قانون هست باید برطرف کرد که اصلاح خواهد شد. حتما مجلس نهم، مجلسی اکبرپسند خواهد بود و تمام این تجمعات حسابشده میلیونی که که در دیده اصولگرایان مانند عقبنشستهای منطقیِ یک شکستخورده مغموم است، در عمل چون شیری خشمناک سر از بیشه سکوت بر خواهد کشید و ما و اصولگرایان را از صرف وقتهای طولانی برای رفع ید از مشایی و مسایلی مانند آن پشیمان خواهد کرد و چرتمان (حداقل) را پاره خواهد کرد.
8 - مجلس نهم، مجلسی اکبرپسند است، مگر آنکه در دو سال باقیمانده، جریان اصولگرایی به نیکویی تصفیه شود. باید خط جدیدی متولد شود که امکان هر سوءاستفادهای را برای امثال لاریجانی و باهنر و توکلی سد کند. باید خط جدیدی متولد شود که تبعیت عملی از منویات رهبر معزز داشته باشد. باید خط جدیدی متولد شود که اصولگرایی کهنه و تهیشده و آلودهشده را به مانند یک پوسته بیارزش به زبالهدان تاریخ سیاسی انقلاب بیندازد؛ و این خط تولید نمیشود مگر با نوعی سرسپردن به ولایتی که هماکنون از جان محمود احمدینژاد بر جان ما جاریست. سرسپردگی شیرینی که حیثیت اجتماعی مردم و ملت ایرانی-اسلامی ما دو دوره است که تجربه کرده و اتفاقا تجربه رضایتمندانه و موفقی نیز بوده است.
۱ – اکبر اسمش بیخودی انتخاب نشده. اکبر است. حتا مثل ناطق، علیاکبر هم نیست؛ اکبر خالص است، از بیخ اکبر است. اکبر هرگز وارد مسایل کوچک نمیشود. اکبر اگر همراه است، با نظام همراه است و اگر مشکل دارد، با نظام است که مشکل دارد. احمدینژاد و خاتمی و موسوی و کروبی و رضایی و لاریجانی و قالیباف و حسن روحانی، همه از مرتبهای هستند که اکبر در مورد آنها صحبت هم نمیکند. مهرههایی هستند که یا خوب بازی میکنند یا خوب بازی نمیکنند. هرچند احمدینژاد خیلی شاخ است و از اول اصلا وارد بازیهای اکبر نشده است.
۲ – وقتی شما خیال میکنی در سطح بالاتری هستی، یعنی خیال میکنی اشکالهای سطح بالاتر را میبینی. هرچند در ظاهر به رهبری بیاحترامی نکنی. اینکه شورای نگهبان از فرصت 5 روزه استفاده نکرد (اشتباه کرد)، این که صداوسیما فضای بدی به وجود آورد (اشتباه کرد)، اینکه زندانیان نباید تا الان در زندان باقی میماندند (قوه قضاییه اشتباه کرد) و این که نیروهای نظامی و انتظامی باید با مردم همراه بشوند (اشتباه میکنند)؛ این یعنی نهادهای تحت نظر رهبری اشتباه کردهاند. این یعنی تقریبا همه نهادهای تحت نظری اشتباه کردهاند. این یعنی ایشان (همان اکبر) اشکال نظام و تقصیر اصلی اتفاقات اخیر را در رهبری نظام میداند. اینگونه است که این آقا واقعا وضع را بحرانی میبیند.
۳ – این که من با کسانی در مجلس خبرگان دیدار و مشورت کردهام و این که من با کسانی در مجمع تشخیص، صلاح و مصلحت کردهام، یعنی مشکلات سطح رهبری نظام را مورد توجه قرار دادهام و برای حل این سطح از مشکلات برنامه دارم. این یعنی رهبری برنامه مناسبی برای رفع مشکل نداشته. باز تاکید میکنم؛ بحرانی دیدن وضع فوقالعاده امن و آرام فعلی، نشان از یک محاسبه عجیب و غریب و دسترسی به اطلاعات بسیار غلط و اثرگذاری بالای اطرافیانِ بسیار مغرض دارد.
۴ – اکبر تاکید کرد که به جناحها کار ندارد و روی سخنش با جناح خاصی نیست. علاوه بر این که همه ما میدانیم این یک دروغ بزرگ است، یک راست بزرگ را هم در دل خود دارد. یعنی نه اینکه روی سخنش با همه جناحهاست، بلکه روی سخنش با جایی بالاتر از جناحهاست. این یعنی از جایگاه رهبری و به مثابه رهبری حرف زدن. چه کسی را یا چه مقامی را در مملکت سراغ داریم که اینگونه سخن بگوید؟
۵ – اینها همه برای اکبر یک برد محسوب میشوند و من متاسفم که اغلب حزباللهیها در این اندیشه خوشحالند که اکبر خوب صحبت کرد. ما و آن حلقه بزرگ حزباللهیها، نفهمیدیم که ضرباتی اساسی خوردیم و چند خاکریز عقب رانده شدیم.
۶ – اکبر خیلی خوب صحبت کرد! خوش به حال طرفدارانش.
۷ - ...
به نام خداوند کشتی پهلو گرفته
هموطن گرامی
سید مهدی شجاعی
نامهای که ظاهرا سراسر درد و اخلاص و دلسوزی است نگاشتهاید به یکی از نامزدهای ریاست جمهوری. من اگر شما را نمیشناختم، باور نمیکردم که از روی اخلاص دست به قلم شدهاید. مثل دیگر اخلاصهاتان در «غیرقابل چاپ». من شما را آنجا خیلی بهتر شناختم و اخلاص و حفظ شان و آبروی اشخاص را در آنجا خیلی واضح مشاهده کردم. «رازینی» را دیدم که چگونه بیدفاع در کتاب شما به لجن کشیده شد و بعدها وقتی ترور شد، رهبر انقلاب را در بالای سر خود دید، بله، همان فاسد را میگویم؛ یادتان آمد؟ نیامد؟ رازینی! همان که زنها را میبرد در اتاقش و در را قفل میکرد و بعد ناله آنها را در میآورد؛ همان که نشریه شما را بست. بله! البته اسم نیاوردید، مثل آقای موسوی که اسم نمیآورد و با دروغ و تهمت و تخریب و افترا و توهینهای فراوان تبر بر کمر دولت خدمتگذار میزد. راستی اخلاص شما چرا با مشاهده توهینها و تخریبهای این سید اولاد پیغمبر به جوش نیامده و از آتشفشان سینهتان به بیرون نمیپاشد؟
میدانید؟ تا آنجا که یادم میآید، در این چند ساله که جبهه نفاق فضا را آلوده کرده است، ما همیشه با اخلاص و دلسوزی دوستان خود مشکل پیدا کردهایم، دوستانی که همیشه از همه دلسوزترند و همیشه پاسدار حریمهای اخلاق و آداب. البته دلسوزی آنها و اخلاص آنها همواره دست ما را بسته است که کار غیراخلاقی از ما سر نزند. اگر بگوییم موسوی دروغ میگوید، شجاعی دلسوز میگوید: «غیبت نکن». اگر بگوییم هاشمی پشت پرده همه این بازیهاست شجاعی بااخلاص میگوید: «تهمت نزن». اگر بگوییم رضایی و کروبی بازیچه هاشمیاند و هرکدام وظیفهای خاص را انجام میدهند، شجاعی بااخلاق دیگر تحمل نمیکند؛ توی گوش ما میزند (از آن توی گوشیها که در فیلمهای جنگ، حاجیها به سیدها میزدند و حالا سیدها به ما میزنند) و سکوت میکند و بعد نامهای سراسر درد و اخلاص و دلسوزی و اخلاق مینویسد برای رییسجمهور محبوب ما؛ محمود احمدینژاد. البته ببخشید من اسم میآورم. من مثل شما بااخلاق نیستم. (یک سیلی لطفا، ولی ترا به خدا نامه به احمدینژاد نه)
هموطن گرامی
من هرگز نمیخواهم شما را خراب کنم. چون نامه شما به اندازه کافی شما را خراب کرد. من هرگز فکر نمیکردم چنین حرمت قلم بشکند. اگر من منطق شما را بپذیرم و بپذیرم که بد بد است...
بگذریم. مگر شما بچه هستید که من بخواهم با سخن شما را برای خودتان بشکافم. شما حتما میدانستهاید که دارید چهکار میکنید. حیف از «کشتی پهلو گرفته».
هموطن گرامی
شما یک نویسنده هستید. برخورد صنفی شما هم با دولت خدوم، عالم، بااخلاص، ظالمستیز، پاک و تلاشگر نهم، در نامهتان موج میزند؛ موج سبز. چون دولت نهم (افراد کوچک) خیلی به شما (که بزرگ هستید) حال (کارهای بزرگ) نداد، بد است؟ به همین راحتی تاییدهای رهبری و اقدامات ارزشمند این دولت را فراموش کردید؟ فکر کنم معنای اخلاص همین چیزها میشود که شما الان در ته درهاش ایستادهاید.
هموطن عزیز
در دورههای قبل فراموش کردهبودید که اخلاص خود را عیان کنید.
من متاسفم. نه به عنوان یک شاگرد، نه به عنوان یک خواننده آثار شما و نه به هیچ عنوان دیگری غیر از این که به ناچار در یک جغرافیا به هم مرتبط میشویم، از اقدام ضعیف شما شرمسار و متاسف شدم. کاش فرصت جبران بیابید.
والسلام
1- شکست فضای نفاق. فضای غبارآلود و فضای تیرهای انبوه در تاریکی؛ فضاییست که همواره جبهه باطل در مواقعی که بسیار تحت فشار بوده، از آن بهره جسته است. در انتخابات کنونی کشور نیز، جبهه دوم خرداد با توسل به تمامی شخصیتهای به ظاهر ذیصلاح، و روشها و شعارهای خط اصیل انقلاب وارد عرصه گردید؛ موضوعی که به شدت با اصول پذیرفته شده و مبانی او در تضاد آشکار است؛ اما جبهه اصلاحات با فشار تبلیغاتی سنگین، نقاب انقلابگرایی را روی چهره خود نگه داشته است. این دوگانگی و دورویی، شرایط نفاق را بر فضای انتخابات بارکرده بود. احمدینژاد با تاکید بر پیوستگی شخصیتهای موسوی، خاتمی و هاشمی و یکسان بودن جرایان حاکم بر سه دوره گذشته حاکمیت در سطح دولت، پوشالی و عروسکیبودن شخصیت و شعارهای موسوی را عیان ساخته و بازیگردان اصلی این عرصه که همان هاشمی بهرمانی باشد را از کالبد ضعیف موسوی بیرون کشید. بدینترتیب غبار موجود در فضا فرونشست و فضای منافقانه که تنفسگاه اصلی جریان اصلاحطلب و فاسد بود، مختنق گردید.
2- برهمزدن معادلات مدرن. همه ما انتظار داشتیم دکتر برنامههای موسوی را نقد کند و زیر سؤال ببرد و خود را از اتهاماتی که به او وارد میشود مبرا کند. همه فکر میکردند که این اتفاق رخ خواهد داد و مناظره یعنی همین. معادلات و شرح وظایف همه نیز بر این اساس تنظیم شده بود و همه همین حساب را میکردند. اما باز احمدینژاد زمین بازی را تغییر داد و خیلی عقبتر از خاکریز موسوی را هدف گرفت. احمدینژاد بازی «من خوبم، تو بدی» را از حیثیت انداخت و عرصه را به جبهه مقابله و مبارزه حق علیه باطل تبدیل کرد. وقتی طرف مقابل از هرگونه روش و اصل اسلامی در عمل بیبهره است، مذاکره و مناظره معمولی با او و نقد او بیفایده است؛ باید عقبه و نقطه اتکا و عمق راهبردی او را به چالش کشید. این اقدام را او به زیبایی و با شجاعت هرچه تمامتر آغاز کرده و به پایان برد و نشان داد که موضعگیری جبهه اصلاحات علیه این دولت، موضعگیری دشمنانه و اقدامات آن جنگی است نه هموطنانه و انتخاباتی.
3- هاشمی بهرمانی و کودکانش، و عروسکها و هوچیگران دوروبرش، و همه آنچه از ثروت و مکنت و ارادتمندان در کنار خود دارد، دو راه دارند؛ یا علیه احمدینژاد اقدام کنند که از پرده برون افتادهاند و فضای نفاق را که مدتها برای زحمت کشیدهاند، به دست خود شکستهاند، یا روی موسوی دوباره حساب کنند که شرطبندی روی اسب خسته و از پیشبازنده است، یا اینکه سخنی نگویند و اقدامی نکنند و همچنان از احمدینژاد تیر بخورند که در در هر حالت، باز دکتر است که هدف را در آغوش میگیرد.
4- چرا دکتر تا کنون نام مفسدان را اعلام نکرد؟ و چرا اکنون اعلام کرد؟ او نامی از این مفسدان نبرد زیرا مسؤول اجرایی حکومت بود و سرشار از وظیفه و فعالیت و برنامهریزی. نامبردن از چنین فاسدان و مفسدانی و رسانهای کردن نام ایشان، نه کمک به دکتر میکرد، نه به مردم نه به انقلاب. اما اکنون او یک نامزد انتخابات است و آسیبشناسی خود را از شرایط کشور ارایه میدهد. آسیب اصلی کنونی ما همان است که وی به صراحت و افشاگرانه تصریح کرد، حقیقت است، هرچند تلخ ولی حقیقت.
5- اگر جنگ داخلی بشود چه؟ جنگ داخلی چیست؟ اگر نتیجه جنگ داخلی این شد که دست امثال هاشمی و پسران، ناطق و آشنایان، جاسبی و دانشگاهیان وابسته و کرباسچی و زنگنه و مدیران سابق و اسبق مملکت از منابع کشور کوتاه شود، و جریان اشرافی رانتخوار و فاسد و خائنِ در امانت به بند کشیده شود و از صدر دروغین خود به ذیل کشیده شده و مانند گذشته پاپتیاش در کنار مردم مستضعف زندگی عادی و لایق شرافتش را بکند، من اولین کسی هستم که در شیپور جنگ داخلی خواهد دمید و کفن بر تن خواهم کرد.
درود بر احمدینژاد، مالک اشتر علی.من بلد نیستم سوگند بخورم، حتا بلد نیستم سوگند یاد کنم؛ اصلا کلیه کارهایی را که با سوگند میکنند، من نه بلدم.
من سوگند خورده بودم که درباره اخراجیها ننویسم. چون آنقدر آن را در محتوا و قالب و نسبت میان این دو نحیف و تهی دیده بودم که حیفم آمد و هنوز هم حیفم میآید که.
در این مدت اما چشمههایی دیدم از سید ثانی؛ عموی روشنفکران کهنه و نوین عرصه سیاست، مردی که دست در دست زنش دارد، جوگندمی، با چهرهای آرامشبخش و حتا مخدر، موهای جوگندمی، کوهی از تجربه دوران جنگ و کوه بزرگتری از سالهای صبر و تماشای بازی از لژ. با موهای جوگندمی و تابلوهای خوب! مردی که در آب نمک مانده و سالها با فشار اسمزی دست و پنجه نرم کرده، مردی که برای روز مبادا خودش را کنار گذاشته و نگذاشته در تمام این روزهای بهبادا، کسی به او حتا دست بزند.
میگفتم، در این مدت اما چشمههایی دیدم از مردی؛ که ترجیح دادم از اخراجیها بنویسم. پس به جای صحبت از میرحسین موسوی، درباره اخراجیهای مسعود دهنمکی خواهم نوشت.
فیلم ضعیفی است که اقبال زیادی دارد. تهی است و ریاکار و من حساب آنچه خود را هنر مینمایاند، از هنر، آنهم هنری در همسایگی نزدیک دوره انقلاب، خیلی زود جدا میکنم.
شاید کمتر کسی باشد که وقتی اسم کوپن را میشنود یاد موسوی نیفتد. کوپن؛ موسوی؛ میرحسین، وگرنه مردم میمردند، اینها را معمولا ماها که به خاطر کوپنها زنده ماندهایم، خیلی شنیدهایم.
خطر چیست؟ کسی که از خطر و احساس خطر سخن میگوید، نمیدانم میداند خطر یعنی چه یا نه؟ خطر یعنی فاصله زیاد تو و دشمن. خطر یعنی فاصله زیاد تو و ولی. خطر یعنی چیزی نمانده که شمشیر دشمن بر فرق ولی و رهبر فرود بیاید و تو هنوز درگیر فاصلهای. اگر خطر شیعه شود، آنطور تعریف میشود که گفتم.
البته کفار هم خطر دارند. وقتی تیغ مالک روی رگ چهارمی بود، شیطان احساس خطر کرد، ترسید. وقتی اباالفضل علیهالسلام به شریعه رسید و مشک را پر کرد، شیطان احساس خطر کرد. وقتی روحالله خمینی در یک ساعتیِ تهران احساس آرامش کرد، شیطان احساس خطر کرد.
ما هم فارغ از قضایای فوق با خطر آشنا بودیم. وقتی پدرخاتمی در دانشگاه تهران، در جواب مرگ بر آمریکای برخی، گفت که دوست دارم از زندگی بشنوم تا مرگ، ما احساس خطر کردیم؛ وقتی سروش تجربه نبوی را به همه بسط داد، وقتی مهاجرانی در دیدار اعضای دولت با رهبری حاضر نشد، وقتی یکشبه تمام فعالیتهای علمی و اجرایی اتمی کشور فلج شد، وقتی در جشن هنر شیراز اسلام را سوم چهارم کردند، وقتی بهرمانی خود بر مرکب تجمل سوار شد و نوحوار، دیگر بهایم را بر کشتی خود سوار کرد و از توفان خشم مستضعفان نجات داد (بلا تشبیه!)، ما احساس خطر کردیم.
وقتی احمدینژاد برای چندمین بار و این بار خیلی بدتر (بهتر) در ژنو، پوزه صهیونیت را به خاک مالاند، همه احساس افتخار کردیم. وقتی موسوی و کروبی علیه این اقدام بزرگ موضع گرفتند، ما احساس خطر کردیم.
گفتم اینها را گفته باشم که اگر موسوی دوباره صحبت از احساس خطر کرد، رسواتر از همیشه باشد.من که آتش گرفتم. تحقق عدالت از مسیری میگذرد که مشحون به تنهایی و مظلومیت است. سالکان این طریق فقط با خدای خود نجوا میکنند.
پیر جماران فرمود: «ما به وظیفهمان عمل میکنیم و خدای تبارک و تعالا از ما بیشتر از آنچه قدرت داریم نمیخواهد». البته خمینی کبیر رحمتالله علیه به سرچشمههای قریبی از قدرت دست یافته بود، ولی ضیق عمل کار را به جایی میکشد که انسان به محدوده تکلیف رضا میشود.
رییس جمهور ایران روز بیست و نهم اسفند ماه سال گذشته به محض تصویب قانون بودجه در شورای نگهبان آنرا ابلاغ کرد. چه مظلومیتی در این عمل نهفته بود. پس از این همه اتلاف منابع کارشناسی و اهمال در تعیین سرنوشت ملت، قاطبه اصولگرای ما به این نتیجه رسید که از شبهکارشناسی خود مجلس در کمیسیون تلفیق نیز عبور کند و در صحن بودجه و امورات یک سال این مملکت را چنان سر بریدند که تن اسیران خاک، مجلسیان مجلس ملی، دستبوسان اعلا حضرت همایونی، در زیر خاک لرزید، رویشان سپید شد. لایحه دولت به طرح مجلس، آنهم نه طرح نیمه معقول کمیسیون تلفیق، که طرحی بههمریخته و بیسامان، بدل شد که علاوه بر تخلفهای فراوان از قانون اساسی، دست مجری را نیز به شدت میبندد.
درست است که دولت نهم در این چند سال از بزرگترین سدها گذر کرده و مشکلترین گردنهها را به مدد نگاه متفاوت به مقدورات یکی پس از دیگری پشت سر نهاده، ولی باز در برخورد با چنین مسلماننماهایی باید به محدوده ضیق تکلیف قناعت کرد.
باز شگفتی میافزاید و باز وقتی چنین، پردههایی برابر چشمان حیرتزده ما رقم میخورد، میفهمیم که دوران حکومت صالحان چه شیرین خواهد بود.
سخنان مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) در مشهد مقدس را به تمام جان شنیدیم. مساله، مساله اصلاح الگوی مصرف بود و این انتخاب نام، کسانی را هم که هر از گاهی سر بلند کرده خود را با قله چک میکنند، به تعجب واداشت، تعجب هم داشت.
از میان محورهای تحول اقتصادی که برآمده از ظرفیت مدیران و کارشناسان کلان و پاکسرشت حزبالله است، مساله بهرهوری کمی خاص است. بعد فرهنگی آن پررنگتر از بعد اقتصادیاش است. وقتی قرار باشد بهرهوری را در جامعه بیفزاییم، رهبری به کمک دولت میشتابد. دولت با حرکت در جهت اصلاح پرداخت یارانهها نشان داد که در این مسیر بسیار دشوار جدی است، خوب رهبری هم کمک میکند. اصلاح بهرهوریاش با رهبر. آخر سال بیایید و تحویل بگیرید.
و چنین در حکومت صالحان، همه سطوح مدیریت از خرد و کلان و توسعه، در خدمت اهداف کوچک و بزرگ انقلاب اسلامی قرار میگیرند.
4. بگذریم از این که این مهرههای آخر عملکرد توکلی حال من و امثال من را به هم میزند. وقتی یاد حرف استاد میافتم میبینم اوضاع روند بدتر است و بوی تعفن کینهورزی و خشم نسبت به اقدامات اقتصادی کارشناسانه و مخلصانه و تدابیر عالمانه دولت نهم از تمام زنجیره بلند است. همین است، توکلی جرات ندارد و این بیجراتیاش را چهارپنج سالی هست که از مجرای مرکز پژوهشهای و همچنین به مدد پاچهپارگی در صحن مجلس، در وجود مملکت دمیده است. فکرش را می کنم اگر قیمت بنزین در سال 83 بالا میرفت، اگر طرح تثبیت قیمتها تصویب و اجرا نمیشد، اگر طرح هدفمندسازی یارانهها در بودجه امسال پشتیبانی میشد، چندین هزار میلیارد ریال پول این مملکت صرف بنزین و اقلام مصرفی نمیگردید.
5. آن سوی این وقایع ممکن است بعضی منافع را بتوان شمرد. من اینجا اما آدمی را دیدم که کاری به سود و منفعت ندارد. نیتش و مایه حرکتش، کینهورزی به دولت نهم و ماحصل تلاشش بیجراتی حکومت در اجرای جراحیهای اقتصادی است. من تازه گذشتهام از مقاومتهای سؤالبرانگیز او در برابر اصلاح ساختار بودجه در سال 87، راهاندازی پایگاه اینترنتی و بنگاه سخنپراکنی در جهت تخریب فعالیتهای دولتُ برپاکردن غوغا و غایله برای مساله کوچکی مثل کردان، که قبلا اشارتی بدان دادهام.
6. در مورد دکتر احمد توکلی صحبت میکردیم. دکترای اقتصاد دارد از خارج، چند دوره نامزد ریاست جمهوری شده و چند دوره در مجلس...
1. استاد میگفت: «روند را فراموش نکنید. مهرهای خوب است که در روند خوبی باشد. ملاک قضاوت اعمال هم به روند برمیگردد». من این جمله را کنار دیگر جملهها نوشتم. زیرش هم خط کشیدم.
2. سال 83 بود و دولت بیجراتی مثل دولت پدرخاتمی جرات کرده بود که قیمت بنزین را از 80 تومان به 180 تومان افزایش دهد. البته علت این شهامت نیز معلوم بود. همه تبعات به دولتی منتقل میشد که حتما خاتمی در راس آن نبود. در آن دوران توکلی در مجلس و در مرکز پژوهشها شاهکار کرد و با مطالعاتی و تحت گزارشی اعلام کرد که آثار تورمی این کار کمرشکن است و توقع رقم بالای 50 درصد را منطقی دانست. من آن گزارش را خواندم و آن موقع چقدر خوشحال شدم که از فاجعهای جلوگیری شد و من چقدر توکلی را تحسین کردم و من چقدر خدا را در آن موقع شکر کردم. نمیدانم آن موقع هنوز استاد، استاد من نشده بود یا شده بود و آن جمله را هنوز نگفته بود و یا گفته بود و من ننوشته بودم یا نوشته بودم و یادم نبود یا یادم بود و این حرکت توکلی، اولین مهره بود. نمیدانم کدام یکی از اینها بود.
3. جلوگیری از افزایش قیمت بنزین در سال 83، ایفای نقش محوری در طراحی و تصویب طرح تثبیت قیمتها و آخرین مهره، ایفای نقش جدی در عدم تصویب ردیفهای مربوط به طرح هدفمند سازی یارانهها در بودجه 88. چه چیزی در همه اینها مشترک بود؟ کار علمی و بهرهگیری از اقتصاد در تحلیل اوضاع جامعه؟ تلاش برای طراحی و تصویب بهترین قانون و نه لزوما سادهترین راه حل مشکل؟
براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت.
براي غزه بايد نوشت...
يعني معمولا پيش بيني نمي كنم
ولي پيش بيني مي كنم احمق ترين نماينده مجلس هشتم، مطهري، روزي از نقشي كه در استيضاح كردان داشت، پشيمان مي شود.
پيش بيني مي كنم، كساني كه در اين ميانه بازي خوردند و ناخواسته مملكت را سه چهار ماه دور اين اسباب بازي مسخره (مدرك كردان) بازي دادند، پس از گذشت دو سه دوره مديريت كلان بر اين مملكت پشيمان خواهند شد، چرا كه احساسات فرو نشسته و نگاه از آينده به اين گذشته اكنون مي كنند و مي فهمند كه چه موضوعات مهمي در اين ايام را معطل اين بازي خسته كننده كردند.
من فكر مي كنم اتفاقات مهمي در اين ايام بايد رخ مي داد و مجلس مشغول بازي با مدرك كردان شد. من فكر مي كنم مجلس حماقت كرد، كم كاري كرد، بازي خورد.
وقتي لايحه تحول اقتصادي روي دست مجلس باد كرده، توكلي و نادران و ديگر اصولگراهاي اقتصادبلد به دنبال انتقام گيري از احمدي نژاد اند، به دنبال حال گرفتن از شاداب ترين دولت حاكم بر اين مملكت اند.
همين گونه مي شود كه گفتمان اصول گرايي، مي شود يك چيزي عين گفتمان جناح راست. هر دو شان ديگر مرده اند. باز دوران هجوم بوزينه ها به منابر فرا خواهد رسيد...
انتخابات عجیبی بود. کار بسیار پیچیده و حجیمی از سوی اصولگرایان انجام شد. انسان دلش میخواهد صبر کند و ظواهر امر گویاتر بشود و بعد، روشنفکرانه ولی محافظهکارانه و با ریسک کمتر نظری بدهد. به درد کسی نمیخورد ولی ما را وزین و عاقل نشان میدهد.
علیرضا زاکانی و الیاس نادران و حسین فدایی و بزرگانی از این دست، زحمات بسیاری برای این ثمره شیرین کشیدند. من از همان روزهای اولی که این عزیزان در دولت به کار گرفته نشدند، فهمیدم که کارهای مهمتری هست که باید انجام بگیرد و بالاخره این اتفاق مبارک افتاد. هیچیک از ما یاد ندارد که جریانی توانسته باشد دو دوره پیاپی مجلس را به دست آورد ولی جریان اصولگرا توانست و این از ثمرات دید مجموعهنگر بزرگان ایشان بود که همه چیز را در دولت ندیدند و ظرفیتهای حتا بزرگتری را هم در برنامه آوردند و آنها را اشباع نمودند. حالا ما فقط برای تثبیت سطح دیگری از گفتمان انقلاب، یک چیز نیاز داریم: دولتِ اسلامیِ کارآمد.
ساختار جامعه جهانی امروزی، دستساخته بوشِ پسر نیست. اگر بخواهیم برداشتی نزدیک به واقعیت از صحنه بینالملل امروز داشته باشیم، ناچاریم اتفاقات رخ داده در گذشته نزدیک دنیا را مدنظر قرار دهیم.
روسیه امروزی، جوانِ غرورشکستهای است که بعد از خرد کردن او، به او اجازه تنفس دادهاند. هفتاد سال، برای حکومت جهانی سوسیالیستی عمری نبود که بتواند حتا به مرحله بلوغ خود برسد. کمر این نظامِ مادهمحور، در سنین جوانیاش شکست. براساس زیربنای فکریِ خود، یا عامل این سقوط هولناک و حذف از صحنه بینالمللی را وقوع انقلاب اسلامی میدانیم و یا فتح پیروزمندانه جنگ سرد به نفع آمریکا. نظر و ادعای من احتمال نخست است ولی با نظری که مخالف است همراه میشوم چون سخن دیگری دارم.
در جنگِ طولانی سرد، آمریکا کمونیسم جهانیِ شوروی را به زانو درآورد و حتا او را مثله کرد و از آن کمونیسم با آرمانهای جهانی، چند کشور کوچک و بدون ایدؤلژیِ جهانشمول باقی ماندند که تنها در صدد حفظ آبرویند.
شوروی به دست آمریکا به سمت نیستی رفت، خرد شد و در نهایت حد ممکن تحدید شد. پس از اطمینان از حصول پیروزی، نهایی این شاه سیاه که تبدیل به سرباز سفیدِ خودی شده بود، در نقشه و پازل جدید آمریکا برای دنیا، جا پیدا کرد و حالا میشد روی او حساب باز کرد و به او امکان نفوذ و اجازه بازی داد. روسیه امروز اگر میتواند سخنی بگوید، آمریکا قبلا زبانِ آن صحبت را برای او تعبیه کرده. مثل آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی که تا دنیا دنیاست و آلمان آلمان و ژاپن ژاپن، آنها مدیون آمریکا هستند و روسیه هم. پس معقول است که اگر این بازیگرِ به ظاهر متفاوت، هنگام بروز ظرفیت و ماهیت خود در آوردگاههای جهانی دست از پا خطا نکند و بر همان مسیری برود که از مدتها قبل برای او در نظر گرفته شده.
اگر آمریکا پرونده ایران و امثال ایران را به شورای امنیت میکشاند، به همین دلیل است که سالها، هم روی شورای امنیت و ساختارهای حقوقی بینالمللی کارکرده و هم روی روسیه و دیگر اعضا. او بسترهای مناسبی ایجاد کرده و حالا همه موضوعات را در آن بستر حل و فصل میکند. هدف اولیه ما باید بی اعتبار کردن آن بستر باشد.
برای تغییر این وضعیت باید برنامهریزیهای بلند مدت و راهبردی و اجراهای طولانیمدت و حجیم و بررسیهای هوشمندانه و دقیق صورت بگیرد.
هر چه از پرونده هستهای کشور ما میگذرد، دورنمایی برای پایان یافتن به دست نمیدهد؛ اما با افزودن هر صفحه به این ماجرا، یک پیروزی به نام ما و یک شکست به نام دشمن ما ثبت میشود. این قضیه دو پهلو و کناره دارد؛ یکی اوج ضعف دشمن در تحلیل شرایط و ناتوانی او در مدیریت اوضاع است و دیگری، ساحل آرام و خروشان مدیریت و حادثهسازی و نتیجهگیری ماست.
ما امروز در صحنه بینالمللی هم خوب بازی میکنیم و هم خوب نتیجه میگیریم. دیپلماتهای ارشد ما خوب میدوند و سیاستمداران ارشد خوب فکر میکنند و مدیران ارشد خوب هدایت میکنند. دشمن ما هر چه بر طولانی شدن نزاع بیشتر اصرار میکند، ضربات بیشتری میخورد و ندارتر میشود. این همه اصرار برای صدور قطعنامه سوم، قطعنامهای که به دو تا قبلتر از خودش لاحق است، اولا به معنی بیاثر بودن آن دو قبلی است، ثانیا به معنی ناتوانی از اعمال دیگر از جمله حمله و حتا تهدید است، ثانیا به معنی بیاثری نفس قطعنامه است و رابعا منتج به بیاثری رو به تزاید اصل شورای امنیت است. این ها همه هر یکی یک برد مسلم برای ماست و نوید این را میدهد که برای قهرمانی این فصل، راه درازی نداریم...
میگویند دزد که به دزد بزند، شاهدزد است... نه این خوب نیست! این مَثَل، مَثل مناسبی نیست. باید بگردم برای این قضیه مَثَل مناسبی پیدا کنم.
البته بگویم که این قضیه خودش آنقدر جالب است که میتواند مثلی بشود برای خودش؛ یعنی برای خودشان.
***
مرحوم کیشلوفسکی یک فیلم بسیار جذاب دارد به نام «داستان کوتاهی درباره قتل». جریان این فیلم خیلی ساده است. جوانکی راننده یک تاکسی را می کشد. پلیس هم او را میگیرد و بعد هم دادگاه و بعد هم اعدام. پسرک البته قبول میکند؛ با قضیه کنار میآید. یعنی میفهمد که ما زدیم یک کسی را کشتیم؛ پس یک کسانی هم میآیند ما را میگیرند و میکشند. پلیس نباشد یکی دیگر میآید. ولی این کشتن روی دیگر همان کشتن است؛ فقط نقش من اینجا عوض شده است.
نه! انصافا جوانک خوب با قضیه کنار آمد. این جنبهاش تحسین مرا برانگیخت.
***
دولتیها به سرکردگی محمود احمدینژاد، روی بودجه سال بعد خیلی کار کرده بودند؛ بندگان خدا. خودِ رییس جمهور هفتهای چهار ساعت، میشود به عبارت کارشناسان عالی بودجه هفتهای حداقل 50 ساعت. مجلس آمد بودجه این عزیزان را کشت؛ به سرکردگی الیاس نادران و احمد توکلی.
از آن طرف مجمع تشخیص هم آمد زد بودجه مجلس را کشت؛ به سرکردگی بهرمانی.
***
اما مجلسیان به اندازه آن جوان آماتور نتوانستند با این قضیه کنار بیایند و سروصدا کردند و اعتراض کردند و مخالفت کردند. پسرک قصه، ولی از قبل میدانست که وقتی طنابِ داری به گردن تو بیندازند، نقش تو این است که بمیری و در این شرایط، سر و صدای بیشتر، فقط آبروی تو را میبرد؛ به خصوص اگر خودت علتالعلل این طناببازیها بوده باشی.
***
وقتی ما تجاوز به حریم را تبدیل به روال کردیم، در واقع تجاوز به حریم را تبدیل به روال کردهایم؛ و وقتی تجاوز به حریم را تبدیل به روال بنماییم، تجاوز حریم را تبدیل به روال نمودهایم.
***
مجلسی که از اصول قانون اساسی تخطی کند (فقط به این دلیل که فعلن میتواند) و به استقلال قوه مجریه لطمه بزند و ساعت کار بانک را تغییر دهد و شورای عالی را برگرداند و غیر و غیر، آنوقت یک مجمع تشخیص پیدا میشود که یک کاری بکند با این مجلس که دهان قانون اساسی و غیراساسی باز بماند.
***
و خدایی من خیلی تعجب نکردم که امسال مجمع تشخیص الحاقیهای برای بودجه سنواتی فرستاد به شورای نگهبان، شورای نگهبان آنرا فرستاد به مجلس و مجلس آنرا چسباند به تکهپارههای بودجه یتیم شده 87 دولت. کار مجمع، همان کار مجلس بود؛ فقط نقش نهادها کمی عوض شده بود.
***
بیچاره مردم مظلومی که این بودجه بر سر آنها پیاده بشود. بیچاره رییس جمهوری که گند همه این نفهمیها را به پای او مینویسند، بیچاره من و شمایی که در این شهر، دویستتامان در یک اتوبوس هفتاد نفری با هم کنار میآیند ولی اعاظم و کبار مسؤولان مملکتمان، با این که برای همهشان صندلی هست، تحمل یک جوان ولایتمدار تحصیل کرده و پرانرژی را ندارند...
مجبور شدیم کلی از راه را پیاده گز کنیم تا به یک اتوبوس برسیم. دوباره روز 22 بهمن را می گویم. راننده اتوبوس با استفاده از شلوغی 22 بهمن کلی کار و کاسبی راه انداخته بود و دوبله و سوبله...
تا به میدان آزادی برسیم کلی سر همسرم غر زدم که این چه مملکتی است و اینها که حتی یک روز 22 بهمن را هم بلد نیستند مدیریت کنند به چه دردی می خورند و اساسا ما برای حمایت از چه داریم به راه پیمایی می رویم و مملکت در دست یک عده ...
بنده خدا همسرم هیچ نگفت. به میدان آزادی که رسیدیم ؛
دکتر احمدی نژاد شروع کرد.هنوز اخم کرده بودم.
گفت. هنوز ناراحت بودم .
ادامه داد. احساس آرامش کردم.
افزود. به وجد آمدم.
خاطر نشان کرد. روی پا بند نبودم.
و تأکید کرد. دیگر در پوست خودم نمی گنچیدم.
از حقارت خودم در قیاس با بزرگی روح او احساس شرم می کردم. او که یک تنه در برابر هجمه همه بی پروایی می کند و محکم ایستاده. تو گویی خستگی را نمی شناسد. یا به قول بسیجی ها خستگی را خسته کرده. لحظاتی بود که به همسرم می گفتم: الان است که از جایی گلوله ای (خدای ناکرده) از سر راه بردارد این خار چشم یک عده را.
برگشتن حکایت دیگری داشت. آن قدر در خودم انرژی می دیدم که دیگر هیچ گاه سوار اتوبوس نشوم و باز همسرم می گفت : می خواهی تا خانه را پیاده برویم؟!
محمد مهدی
اشكالهاي فراواني به دولت نهم گرفته شده است. من آنها را شنيدهام، خواندهام و گاه به دنبال آنها پرسوجو كردهام. دولت نهم مساله ذهن من است؛ من به دنبال يافتن موضع بهينه خود نسبت به او هستم، از اين جهت است كه او را رها نميكنم. بگذريم از من.
ايرادهايي كه شنيدهام و ديدهام، فراوان بودند و انبوه. اغلب از سوي طيفي خاص و گاه مورد قبول اغلب جناحها و احزاب سياسي و غيرسياسي كشور؛ بسيار از دهان مردم عوام و هم زياد از قلم باسوادان اين مملكت. مذهبي و غيرمذهبي. روشنفكر و خاموشدل. همه آنها چيزي كه دارند قدرت اشكال است و چيزي كه ندارند طاقت و حتا وقت شنيدن پاسخ. براي آنان دولت نهم مساله ذهنيشان نيست، گردهاي است كه ميتوانند با آن مشكلات را سبك كنند. كافي است مشكل را به دوش هركه بيشتر و بهتر ميرود بيندازي. بگذرم از عوام و خواص.
اين ايرادها همه اما خرد هستند. كمترِ آنها دانسته و فهميده كه دولت يعني چه و در چنين نظامي چه شرح وظايفي دارد. اينان مسايل كلان را نميشناسند. از عوام كه بگذريم، خواص ما هم ابزار فهم اوصاف كلان را ندارند و البته از همين روست كه نكات مثبت دولت نهم را نميبينند.
دستكاري در نهادهاي بينالمللي در جهت سند چشمانداز و اسناد فراتر از آن، با افزايش تاثيرگذاري آژانس بينالمللي انرژي اتمي و كماثر كردن تصميمات بيمنطق شوراي امنيت؛ نمايش جلوهاي از نظام سياسي اخلاقمحور به جهانيان با آزادي زمانسنجيشده ملوانان انگليسي، اصلاح زنجيره برنامهريزي و بودجهريزي با بهبود ساختار نهاد بودجهريز و تغيير شاكله بودجه كشور، نظارت بر محورهاي مخارج دولت با كارشناسي براي حذف يارانههاي كماثر، ...
اينها نمونههايي از فعاليتهاي دولت نهماند كه ديده نميشوند، عليالخصوص با چشمان آبدارِ دولتمردان گذشته. به همين دليل است كه در گذشته يك نمونه از اين دست پيدا نميكني و به همين خاطر است كه من معتقدم ما در گذشته چيزي به اسم دولت نداشتهايم.
بگذريم از گذشته.
دیشب جام برده بودم به جشن ولایت. جامی به اندازه قدر خودم. کوچک و آلوده به من.
ساقی مرا و جامم را در خُم فرو برد و من مست شدم و جام مست و خم مست.
دیشب همه مست بودیم.
رهبری دیروز پیش دانشجویان یزد فریاد زد و یعنی نگذاشتید من ساکت و آرام تماشا کنم وقایع ولایت شما را. آنقدر ناجوانمردانه و بیخردانه مرد تنهای میدان را زدید که باز کارد به استخوان رسید و دوباره لازم شد که علی خودش بیاید به کمک. آنانکه اهل درد بودند فهمیدند که نیشی از هر آنچه در این مدت، دوستان نامرد به دولت میزدند، به رهبری هم میخورده است.
آقا من شرمنده. امروز روزنامه شهرداري را خواندم. گويا برادر اصولگرای ما هنگام سخنرانی شما داشت به صورت مخفیانه از BRT اش بازدید میکرد، گوش نداد. من شرمنده.
من تازه دستم آمده که فضاي کار براي خدا خيلي دور نيست. همين نزديکي هاست.
شايد بيشتر بگويم تو نيز تصديق مي کني.
بعد از 16 سال مردم گفتند سيستم مديريتي مملکت به دست يك عده افتاده. نقل افتاد که چه کنيم؟ بياييم کسي را انتخاب کنيم که اين سبيل را برنتابد. بيرونترها و کاربلدترها را بازي بدهد و چه و چه ...
همين مردم بعدها گفتند: خواهر ديدي چطور فلاني را با فلان سابقه فني و تجربه ناديده انگاشت اين دولت تجربه سوز؟
بعد از 16 سال گفتند کسي از جنس مردم مي خواهيم. کسي که بداند نداشتن يک وعده خورد و خوراک يعني چه و بتواند براي بقيه تعريف کند آنچه را که در کپرهاي دوردست باديهنشينان در جمهوري اسلامي ايران مي گذرد. بعدها همانها گفتند: رييس جمهوري که لباسهايش سر تا پا 20 دلار نيرزد بهچهکار آيد!؟؟ ما رييس جمهوري با کلاس در حد ملک عبدالله و سلطان برونيي مي خواهيم. چه معني دارد کت و شلوار يک رييس جمهور يک ميليون دلار نيرزد.
تا صبح بخواهي از اين سنخ برايت حرف دارم اما بماند چرا که العاقل يکفيه الاشاره.
کار براي خدا سخت نيست. منتهي بايد دانست در دروازه را ميتوان بست ولي...
اشکال ندارد بگذار بگويند هرچه مي خواهند يکي از هزينههاي کار براي خدا گذاشتن آبروست...
يا علي
محمد مهدي
- خيلي سخت است. جواب اين همه آدم را دادن خيلي سخت است. اعصاب آدم خرد ميشود. آدم را ديوانه ميكنند. تازه مسؤوليت بالايي هم دارد. هر ريالي كه كم بياوري بايد از جيب بدهي. ديگر دوست ندارم صندوقدار باشم.
- اينا فقط بلدن مثل تراكتور كار كنن، سواد كار كردن ندارند كه، همه چي شده ادعا. بالاي سر كارگر بموني تا كارشو بكنه كه نشد كار. پس چرا به شما ميگن مهندس؟ همه مسؤوليتا به گردن ماس. اگه يكي از عددا اشتباه باشه يقه كيو ميگيرن؟ كمكاري همه ميافته تو كوزه طراحي. خسته شدم. ميخوام صحبت كنم منم برم اجرا.
- بدترين كارس. يكي دهنش بو ميدد، يكي پاش ميلنجد، اون يكي توقع دارِد من با استامينافون شفاش بدم؛ ميگد دكتر! چرا استامينافون ننوشتِي؟ اِگه ما دكتريم پس شما چي چي ميگين، دارودا بستونا برو. مطبا واگذار كردم. ميخام برم تو كاري گلدكوِست. بچا ميگن خيلي خوبتِرِس.
- جز دوري شما ملالي نيست. اينجا راحتم و خيلي خوب است. ولي اتاقمان كوچك است. يكي هم بچه تهراني است كه فقط بلد است شبها مسواك بزند و بخوابد. بقيه هم مثل من تهراني نيستند و همان مسواك را هم نميزنند. شوخي كردم. هنوز به شهرستاني بودن خودم افتخار ميكنم. ولي وضع غذا خيلي بد است. كاش نميآمدم دانشگاه. اگر ميرفتم سربازي، ميافتادم پيش دايي در ستاد كل و هر روز جوجه كباب مهمان حاجي دايي بوديم. دانشجو بد است.
- نرخ تورم ديوانهوار بالا ميرود آقاي حيدري. ما بررسي كرديم و فهميديم دقيقا رشد نقدينگي به مقدار حيرتآور رسيده است. دولت جز پمپاژهاي كور چه كار ميكند آقاي حيدري؟ وضع مسكن خراب است و تغييرات بودجه شكلي است و ارزش اين حرفها را ندارد آقاي حيدري! من يك كوتوله سياسي نيستم آقاي حيدري! من يك اقتصاد دان هستم آقاي حيدري!
- بله آقاي دكتر ولي سؤال من در مورد اوضاع پاكستان بود و اين كه آيا اعلام وضع بحراني يك ترفند است و پرويز مشرف از روي ناچاري اين كار را كرده؟ اصلا او ديگر نبايد ديگر لباس نظامي به تن كند. او بايد لباس نظامياش را دربياورد، خانم بينظير بوتو اين را خواسته، نظر شما چيست جناب دكتر؟
- (براي اخراج بخش فرهنگ از مظلوميت) اهالي فرهنگ ما هم كه اهالي فرهنگ نيستند، همه مهندساند، مهندس عزت الله جل جلاله، مهندس جلوه، مهندس هاشمي رفسنجاني و الخ.
- (با من انصاف بده) فرض كن بخواهي نفر دهم اين جمع باشي و آنها را مديريت كني. ببين كه آنكه با انبوهي از اين دست روبروست چه ميكند؟
براي مردم مملكت ما سخت نبود كه بفهمند براي رياست جمهوري، اصل بر آخوند بودن و شيخوخيت نيست. سختياش شانزده سال زجر كشيدن و دم برنياوردن بود كه به تلخي كشيدند و به شيريني دم برنياوردند.
براي سه آخوند پير سياستِ مملكت ما (صريح بگويم كه منظورم بر خاتمي است و هاشمي و كروبي)؛ اما دو سال تلاش خالص و مخلص يك دردكشيده، زجر داشت كه بحمدالله كشيدند و البته نه دم، كه فريادها برآوردند.
بيشتر خواهم گفت از جايگاه بايسته روحاني در حكومت.
و بيشتر خواهم گفت از يك دو سه آخوندي كه خدايي بر مردم ما را ميخواهند...
و بيشتر خواهم گفت از خدايي كه بر مردم ما خدايي ميكند...
و بيشتر از مردمي كه خداي خود را شناختهاند...
يك ماه بيشتر است.
چهل روز گذشته از جلسهاي كه رييس جمهور با به اصطلاح اقتصاددانان برگزار كرد و پرسيد: ‹‹ پول نفت کشور را بايد صرف چه كاري كرد؟ ››
اقتصاد داراي سطوح است: خرد، كلان و توسعه.
اقتصادداني هم داراي تخصصهايي است: نامه نوشتن، امضاكردن و در جلسه حضور پيدا نكردن!
يك نفر در بين اين 57 امضاكننده نبود كه اين سؤال را بشنود؟ سؤال مهم نبود يا امضاكننده اقتصاددان نبود؟ سؤال سؤال نبود و يا اقتصاددان اهل سخنان خرد و اعمال سخيف بود؟ سؤال سؤال نبود و يا سوادها همه در خدمت توجيه اعمال دولتمردان گذشته؟
ميگويند ريشه توليد علم ناب، علم كارگشا و راهبر، از سؤال جان ميگيرد. ميگويند هر كسي سؤال بيشتر و بزرگتري دارد، علم بالاتري هم دارد؛ بيشتر ميداند، بيشتر ميفهمد.
رييس جمهور ما پس از دو سال سفر استاني و زحمت و بررسي و كار و ايستادگي، در حوزه اقتصاد به يك سؤال محوري رسيد كه پول نفت اصولا بايد صرف كجاها بشود كه ماحصل آن نشود ايجاد ساختارهاي تنپرور؟
حالا در ميان آن همه امضاكننده، يكي هست كه بلد باشد اصالت اين سؤال را امضا كند؟ نيست. ميدانم نيست.
