۵. بعض از امور دنیایی یک ویژگی خاص دارند: برای دستیابی به آنها نباید به خود آنها توجه کرد، بلکه باید به امور دیگری پرداخت. یعنی برای این که بتوانیم شیئ الف را حاصل کنیم، باید حتما و حتما با شیئ ب و پ سروکار داشته باشیم. و باز یعنی اینکه اگر برای حاصلشدنِ الف، مستقیما به سراغ خود الف برویم، هرگز به آن دست نخواهیم یافت.
مثالی میزنم. انسان برای حاصلکردنِ پول، دست در جیب این و آن نمیبرد، بلکه کار یا سرمایهگذاری میکند. این یعنی توسل به واسطه برای حصول به هدف، این یعنی انحراف از مسیرِ کاملا مستقیم برای رسیدن به هدف.
۶. این ایده، سطح فلسفی هم دارد. در فلسفههای موجود، برای تعریف کیفیت، به خودِ آن متوسل میشوند (فلسفه «این همان»ی). اما اگر این روش را عاجز از توضیح مختصات کیفیت دیدیم، برای تعریف از یک کیفیت، به دیگر کیفیتها متوسل میشویم تا بگوییم این کیفیت، چه ویژگیهایی از دیگر کیفیتها را ندارد (فلسفه «این نهآن»ی). یعنی به جای این که بگوییم این کیفیت چه هست؟ میگوییم که این کیفیت چه چیزهایی نیست. این فلسفه نوین که از استحکام بسیار بالاتری برخوردار است، متوجه دستهبندی مهمی که در بند چهارم نشان دادم بوده است. بگذرم از فلسفه.
۷. ...
۲. به هر حال، دنیا قواعدی دارد که در محدوده عمر بسیاری از ما انسانها ثابت است. میتوان به دنبال فهم این قواعد رفت و با حوادث عالم و سیر تغییرهای آن همراه شد؛ آنگاه میتوان کمکم فهمید که باید به کجا رفت، و بعد آرامآرام میتوان فهمید که در کجاییم و اصلا برای چه و از کجا آمدهایم. در اینجا معلوم میشود که در اندازه فهم و توان ما، قواعد عالم ثابت و لایتغیر خلق شدهاند تا انسانها بتوانند خود را در یک «مسیر» پیمایش کنند، نه فقط در یک ایستگاه؛ آنگونه که مرحوم علی صفایی (ره) به انسان مینگریست.
۳. اما این قواعد کداماند؟ باید دانست که این قواعد از ابتدا در سطوح و مراتبی خلق شدهاند؛ بعضی بر بعض دیگر حاکماند و این یک نظامواره از قوانین میسازد که انسان هر چه در این مخلوقِ مطبق غوص میکند، به لایههای پاییندستی دست نمییابد؛ ولی عجب که از کاوش خسته نمیشود.۴. بر این دنیا اصولی حاکم است، یعنی یک نوع دستهبندی در امور دنیا دیده میشود. در میان این گروهها و طبقهها، دستهای از امور هستند که یک ویژگی خیلی جالب دارند.
۵. ...
یا علی
- سلام علیکم.
- سلام.
- سلام حاج آقا. حال شما؟
- سلام علیکم.
- سلام حاج رمضون! چاکریم.
- سلامو علیکم. قربان شما.
- سلام حاجی! مخلصیم. بفرما.
- سلام. قربان شما. یا علی.
- سلام حاجی بفرما در خدمت باشیم.
- سلامو علیکم، آقا رضا. خوبی؟
- نوکرم حاجی. خوبی؟ کوچیکم، بفرما داخل.
- قربانت. ممنون. با اجازه.
- نوکرم حاجی. خدا شما رو نیگه داره واسه ما.
- یا علی.
- یا علی حاجی. شب بخیر.
* * *
برای ما که بچه جنوب شهریم، این قصه ادامهدار، سالهاست که تکرار میشود. قدیمترها که غروب، با پدرمان به خانه برمیگشتیم، این وضع بود و برای ما یکی از شاخصههای مردانگی و بزرگی بود. انگار همه مغازههای این راسته را برای این ساختهاند که دمِ غروب، صاحب دکان بیاید جلوی پای حاجی سلام بدهد و مخلصیم و چاکریم راه بیندازد.
مشیِ جالبی که نشان از بزرگواریِ هر دو دارد. هم حاجی و هم مغازهدار. یک جور ابراز ارادت، یک جور ابراز رضایت دوطرفه، یک جور پیادهسازیِ رفتارِ اجتماعیِ خداپسندانه. و با اصرار به ختم این رابطه کوتاه با «یا علی»
البته الان هم این راسته هست و این سلام و علیکها و احوالپرسیها هست. خوبیاش هم این است که از هر طمع و فریبی به دور است. هر چند شاید با وام و قرض و کمکی همراه بشود یا نشود، اما مغازهدار و دکاندار، حاجی را به خاطر حاجی بودنش محترم دارد و حساب این حرمت را از آن وام و آن قرض جدا کرده است.
حاجی هم البته هوای مغازهدارها و همسایههایش را داشته، مدتها سلامِ اول را داده که حالا سلام اول را میشنود. خریدِ گران از همسایه را به خرید ارزان از قدس و ترهبار و بهاره و پاییزه نفروخته و اگر از دستش برآمده، وامی و کمکی و قرضی برای دوستهای یک لحظه دم غروب.
لایههایی هست در این محلهها و کوچه پس کوچهها و پخ و پسلها هنوز، که بوی رفاقت در آن پیچیده است؛ محلههایی که در کاشیِ لبپریده بالای درگاهی تنورِ نانسنگکیهاشان هنوز،
نوشته: «یا علی»با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی!
یادم کن تا هستم، ای امید زندگانی!
تا به هر ترانه، میکشد زبانه، شور عاشقانه من
تا به هر ترانه، میکشد زبانه، شور عاشقانه من
حال دل میگویم با زبان بیزبانی
هر لبخندت، با من گوید، دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق، تا گل روید، زین شب خزانی
تا که از نگاه تو نور شادی میبارد
دل ز مهربانیات شور و شادیها دارد
با تو خزان من بهاران، با تو شبم ستارهباران از نورافشانی
چه بخواهی، چه نخواهی، دل عاشق، ره تو پوید به هر نشانی
دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم، دیده به راه تو
که بدین روحافزایی، زیبایی، رؤیایی، چون بهشت جاودانی
چه شود گر بازآیی، چون نفس باد سحر، میرسدم جان دگر، دیده کشد سوی تو پر، همسفرم شو که میتوانی
پر و بالم را، با دیدارت، کی بگشایی؟
تب و تابم را، با لبخندت، کی بنشانی؟
با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی!
یادم کن تا هستم، ای امید زندگانی!
* * *
باید شنید. گاهی نوشتن یک نوا، او را می کاهد.این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
مرحوم قیصر امین پور
رمضان تجلی وابتسمی
طوبی للعبد اذاغتنمی
رمضان جلوه می کند و لبخند می زند
خوشا بر بنده ای که او را غنیمت شمارد
يك عمر تو زخم هاي ما را بستي
هر روز كشيدي به سر ما دستي
شعبان كه به نيمه مي رسد آقا جان!
ما تازه به يادمان مي آيد هستي!
جلیل صفربیگی
ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم
کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟
جذبه دیدن تو میکشد از هر طرفم
راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چهکنمهای دل بیهدفم؟
پدرانم همه سرگشته حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم
زخم بیهوده مزن، سینهام از قلب تهیست
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم
فاضل نظری
ای دست راست! اشک علی پاک کن
او: اوهّوه!
او: اوهّوه!
او: زیاد که آدم صحبت میکنه سرفههاش شروع میشه.
او: میگفتم، معدهم یه بار خیلی خونریزی کرد. کشوندم به کما. سرفه که میکردم تمام اتاق رو خون میگرفت، ولی درستش کردم. نزدیک دو ماه بستمش به گلاب. هر روز نصف لیوان گلاب میخوردم.
من: خوب شد حاج آقا؟
او: خوب شد. خوبِ خوب. آخه میدونی؟ خونهایی که میاد توی دهنم لختهس. لخته خونه. وقتی سرفه میزنم میان بیرون و بعضی وقتها هم میره توی معده و اذیت میکنه.
من: یعنی خون سفتشده میاد بیرون؟
او: آره لختهس. سفتشدهس. تازه بعد از سرفهها استخون دردم شروع میشه. دردش خیلی شدیدهها!
من: حاج آقا کجاس؟ توی مفصلهاس یا نه خود استخونه؟
او: از نوک پا تا فرق سرم درد میگیره. مفصلها نه، خود استخون درد میگیره. درد میگیرهها! یه جوری میشه که من داد میزنم.
(نگاهش که میکنم اصلا نمیتوانم تصور کنم که درد بتواند او را به مرز فریاد ببرد)
درد دل من
او: بدیش اینه که دیگه برای اطرافیان بعد از یکی دو ماه عادی میشه. سر و صدای من که بلند میشه، میگن ولش کن، ده دقیقه دیگه خودش ساکت میشه. شبها هم من توی خونه نمیمونم. تا سرفه و درد شروع میشه میام بیرون. میرم توی یه فضای سبزی که کنار خونهمون هست روی یه صندلی میشینم، تا صبح همونجا میمونم.
من: برای اینکه خونواده اذیت نشن میرین بیرون حاج آقا؟
او: نه! چرا! هم برای اون، هم برای اینکه بیرون هوای بهتری داره.
(فکر میکنم چه دروغ زیبایی! ولی نه! راست میگوید، بیرون هوای بهتری دارد)دیشب آغاز یک زندگی تازه برای من بود. نمیشود شیرینی وقتی را حدس زد که حساب خمس با خدا تسویه میشود. یک سالی بود که مثل مار به خودم میپیچیدم.
حالا میتوانم بگویم شروع شد.دیدم که زانوی آسیبدیدهام در این عالم مدرن در یک فرآیند طولانیمدتِ ششماهه مسیر بهبود را طی میکند و در این شش ماه، یک دوره دوهفتهای را باید در فضایی بگذراند که انگار قرنتینهایست برای جهش در سلامتی.
دیدم که ما اخلاقمداران هرگز فکر نکردهایم که تالیف کتاب و خطابه بالای منبر، گام کوچکیست در مسیر بهبود بیمار اخلاقی و تنها یک مرحله از مراحلی است که باید پیموده شود تا مثلا آنکه دروغگو شده درمان شود.
دیدم که حتما باید قرنتینهای داشت که پس از تشخیص بیماری، بیمار اخلاقی بدانجا رهنمون شود و در یک دوره کوتاهمدت، هم دقیقا بفهمد که بر سر کجای روحش چه بلایی آمده و هم تمرینهای جدی برای تسریع در درمان خود را آغاز کند. کسانی هم بالای سرش باشند که نگذارند درد مانع از طی مسیر درمان شود.
دیدم که ما برای ساخت تمدن اسلامی به ساخت انسان اخلاقی نیاز داریم و باید برای ساخت انسان اخلاقی چه مرحلهها و چه ساختارها و سازمانهای متورمی پیشبینی کنیم. و تاکنون با چه سازههای کوچکی چه توقعهای فربهی از جوانان خود داشتهایم.
نمیدانم میشود اسمش را توفیق گذاشت یا نه؟! تصادف مختصری و آسیبدیدگی و بعد تجویز ده جلسه فیزیوتراپی.
من به لطف خدا خیلی از این اماکن درمانی دور مانده بودم. به همین خاطر کل فضای بیمارستان برای من تازگی داشت و دارد. اما بخش فیزیوتراپی چیز دیگریست. خدا کند هیچوقت از نزدیک بیمارستان هم رد نشوید، ولی بخش فیزیوتراپی جای جالبیست برای دیدن.
اول انتظار، انتظاری متناسب با نسخهای که بیمار دارد. اگر دستگاه لازم داشته باشد و یا کار بیشتری، انتظار بیشتری باید بکشد و این یک اصل است. آنها که مثل من کارشان سادهتر بود، زودتر رفعورجوع میشدند و بهره کمتری از انتظار داشتند.
وقتی برای اولین بار وارد بخش فیزیوتراپی شدم، صحنه بسیار جالبی در برابر چشمان من بود. چند انسان که هر یک مشکلی در دست، پا یا کمر خود داشتند، در حال تمرین برای بازیابی توانِ از دست رفته عضو یا ترمیم آسیبِ رفته به آن بودند.
یکی با دستش سکانی را میچرخاند، دیگری روی قدمزن بالا و پایین میرفت، یکی روی صندلی نشسته بود و با پایش وزنهای را بالا میبرد و دیگری ماهیچههای کمرش را به زیر سیگنالهای منظم برق سپرده بود. فیزیوتراپها هم مرتب به بیمارها سرمیزدند، به آنها میگفتند که برای زانو یا ساعد یا کمرشان دقیقا چه اتفاقی رخ داده، کدام رباط پاره یا کشیده شده و حالا باید با کدام وسیله و چند بار، چه حرکتی را انجام دهند. گاه بالای سر بیمار میایستادند. گاه اگر مشکل بیماری جدی بود، خودشان دست او را میگرفتند و با تحریک و اصرار، بیماری را که درد میکشید مجبور میکردند که پایش رابیشتر بالا بیاورد، دستش را بیشتر جمع کند. مرتب به بیمارها سر میزدند تا حرکتها را درست انجام دهند و کسی به خاطر درد، از حرکتی که باید انجام دهد تا بهبود یابد فرار نکند. در پایان هم ورزشهایی را برای انجام در منزل تجویز کرده و آموزش میدادند و تغذیه خاصی را هم توصیه مینمودند. این تازه یک دوره مثلا ده روزه برای خارج کردن فرد از شرایط بحرانی و رساندن عضو آسیبدیده به حوالی آمادگی برای انجام برخی فعالیتهای روزمره است و تمرینها باید همچنان ادامه یابد.
دیدم...
روزها نو گشت و ما هنوز،
در انتظار نورروزگار
شاعریم؛
حتا اگه یه مدت باشه که فراموش کرده باشیم.
فاضل نظری؛ پایان یک گفتوگوی تلویزیونی
ابروانش مثل دو بال پرستو در هم است
این که می آید چرا این قدر ابرودرهم است
گونه های آب دار و زلف در دست نسیم
شاخه های سبز بید و آلبالو در هم است
می وزد بر خاک تشنه٬ مهربان و خشمگین
چشم هایش دسته ای از شیر و آهو در هم است
باد٬ مویش می برد؟ یا گیسوانش باد را؟
آن قدر گیسو و باد و باد و گیسو در هم است
چند نقطه... ناگهان باران تیر و چشم و... آه!
مرد٬ سر آورده پایین٬ تیر و زانو در هم است
شاخه شاخه لاله و یاس و اقاقی بر تنش
زخم تیر و زخم تیغ و زخم چاقو در هم است
مهدی رحیمی
صدها نفر از رقص جنون جا مانده
سالار در اين قافله تنها مانده
دل ها شده پر درد مگر علت چيست؟
هفتاد و دو شب تا به محرم مانده
این صحنه را دوباره امروز دیدم و خاطره بسیار تکرارشدهای دوباره جلوی چشمانم آمد.
میخواستیم بازی کنیم؛ توپ و تیر دروازه و زمین و داور و همه چیز بود ولی ...
ولی یار نبود!
عشق من! پاييز آمد مثل پار
باز هم ما بازمانديم از بهار
احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما
بايد از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق ياس، مشكيپوش بود
ياس بوي مهرباني ميدهد
عطر دوران جواني ميدهد
ياسها يادآور پروانهاند
ياسها پيغمبران خانهاند
ياس ما را رو به پاكي ميبرد
رو به عشقي اشتراكي ميبرد
نويد آشتيست
ياس دامان سپيد آشتيست
در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس
بر لبان ما كه ميخنديد؟ ياس
ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست
بعد روي صبح پرپر ميشود
راهي شبهاي ديگر ميشود
ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است
ياس را آيينهها رو كردهاند
ياس را پيغمبران بو كردهاند
ياس بوي حوض كوثر ميدهد
عطر اخلاق پيمبر ميدهد
حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانههاي اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
ميچكانيد اشك حيدر را به چاه
عشق محزون علي ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس
اشك ميريزد علي مانند رود
بر تن زهرا، گل ياس كبود
گريه، آري گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد در مغاك
ريخت بر روي گل خورشيد، خاك
ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد
مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست
گريه كن زيرا كه گلها ديدهاند
ياسهاي مهربان كوچيدهاند
احمد عزیزی
وسط یک بحث عرفانی بود. نمیدانم کجای بحث بود. البته ایام محرم بود و فصل شهید و شهادت. حاج آقای شکیبافر خاطرهای از دو برادر میگفت.
* * *
من هر روز صورتهاشان را میبینم. سه برادر هستند. کنار هم حالا. هر روز مسافرانی را نگاه میکنند که همه باید نمی از نمک انتظار را بکشند. البته انتظاری تلخ و ماشینی.
روی دیوار روبروی ایستگاه اتوبوس جلوی خانه ما عکس سه برادر شهید را نقاشی کردهاند. احمد، حسین و عباس واضحی فرد.
* * *
حسین شهید شده بود. دویدم و به خاکریزی که عباس آن جا بود رسیدم. با کمی تامل گفتم: «عباس! حسین شهید شده». گفت: «خوش به حالش»
* * *
عباس هم شهید شد. خوش به حالش.
"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم)، اسلام ایمه هدی (علیهم السلام)، اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانهخوردگانِ تاریخِ تلخ و شرمآورِ محرومیتها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایهداریِ مدرن و کمونیسم خونآشام و نابود کننده اسلامِ رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلامِ سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بیدرد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد"
و قبل از آن معرفی کرده بود:
"خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهههای عشق و شهادت و شرف و عزت، سرمایه زوالناپذیرِ آنگونه هنری است که باید به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلام، همیشه مشام جانِ زیباپسندِ طالبان جمال حق را معطر کند"
ما برای دیدن شهیدان به جبهههای جنوب و غرب میرویم. ما به دنبال شهیدان میگردیم...
شهدا در شادی وصولشان و در قهقهه مستانهشان عند ربهم یرزقوناند...
ما خیال میکنیم اینا کار مایه. اینا کار شهدایه...
***
بلاگ من عکس ندارد. امشب میخواهم بلاگم را عکسباران کنم. امشب، اول عکس یک
.jpg)
عکس یک مادر شهید را در بلاگم نصب میکنم. این مادر شهید دو پسر داشته که یکی شهید شده، دیگری هم
.jpg)
دیگری هم جانباز اعصاب و روان است. شهید نشده، ولی تا مرز شهادت رفته و همانجا حیرت، تمام وجودش را گرفته. به زبان ما که به قول سید مرتضا "رفتهایم"، به زبان ما رفتگان، به این برادر شهید میگویند جانباز اعصاب و روان. کمی آنطرفتر از موجی.
این مادر شهید خودش را
.jpg)
خودش را گرم میکند. یعنی او سردش است. البته او
.jpg)
البته او خانه دارد. یعنی مشکل مسکن ندارد. ولی خانهاش او را گرم نمیکند. یعنی دیگر هیچ چیزی در این دنیا برای او حس ایجاد نمیکند. به زبان ما، به همین زبان سخیف و علیل و ناتوان ما، او مجنون است. یعنی همولایتیهای او فکر میکنند او عقلباخته است. یعنی منظورشان این است که آنها عقل خود را نباختهاند. کاری به مردم روستا ندارم. روستایی که از همین نوبنیاد تهران نیمساعته به آن میرسیم. چرا به جنوب میرویم؟ چرا ترک شهر میکنیم برای دیدن خاکی که بوی شهید می دهد؟ کاری به مردم شهر هم ندارم. کار به آن رگه مرام و معرفتی دارم که نباید بگذاریم بخشکد. کار به قطرههای اشکی دارم که از این پس به یاد یک مادر شهید مجنون میریزیم...
ننه حشمت. مادر شهید. مادر مجنون.
دوم اين كه حميد رضا دوست عزيز من بلاگي با عنوان «فعاليت هاي دولت نهم» راه انداخته. مي دانم كه كار سختي است. فعاليت ها زياد است و خدمات و زحمات، فراوان. مرور كه مي كني مهم ترين مطلبي كه دستت مي آيد حجم فعاليت هاست. حق دارند اگر نتوانند به خوبي اطلاع رساني كنند. فكر كنم مثل روزهاي انتخابات، جريان خودجوش مردمي بايد خودش به كمك احمدي نژاد بيايد. روش و مرام دكتر همين است، استفاده از كابينه 70 ميليوني و ظرفيت تمامي مردم. دولت را ياري دهيم با خواندن بلاگ حميد رضا و اعلام نظر در آن. پيوند بلاگ او را آورده ام.
سوم اين كه به زودي يك خانواده شهيد را در اين بلاگ معرفي مي كنم.
دردی که گرفتهست مرا مال خودم نیست
این حالت خوبیست ولی حال خودم نیست
با یاری دستان شما اوج گرفتن
خوب است ولی کار پر و بال خودم نیست
گر بیادبی میکنم از بنده نرنجید
باور بکنید این همه اعمال خودم نیست
اوقات خوشی داده به من عشق ولی این
یکچندم خوشوقتی هر سال خودم نیست
***
آنقدر به دنبال توام سایه به سایه
کاین سایه پابسته به دنبال خودم نیست
وقتی که ز چشمان تو الهام گرفتهست
این نیمه غزل مال خودم ... مال خودم نیست
می گویم
اقيانوس...
چنين است گويي:
كه با جامي خالي،
بر ساحل صخرهاي،
پيش روي امواج ايستادهام
واپاش ساحلكوب موجها
صخره زير پايم را ميشويد
و من هر بار
-كه موجي در ميرسد-
جام بر كف
خم ميشوم
به بوي سهمي
كز كاكل موج برگيرم
اما از اين پيش
موج در خود واشكسته است
و من
عزمي دوباره را
چون پرجمي،
بر صخره واپس ميايستم
دگرباره چون موجي پيش ميرسد
جام را چون داسي قوس ميدهم
تا از سر خوشه آب
دستهاي واچينم
اما، باز
جام خالي است
و دريا در موج
و فاصله،
به درازاي يك دست
و به دوري يك تاريخ!
شتك خيزآب امواج،
تنها
يك دو قطره
بر ديوار شفاف جام ميچكاند؛
و عطارد در جام من است
*
نهجالبلاغه را ميبندم
علي موسوي گرمارودي
پیوند آن را همین کنار لیست کرده ام.
چوبخطّم پر شده دیگر قراری نیست نیست
جز نگاه آخر او یادگاری نیست نیست
در انارستان بختم گشتم امّا ای دریغ!
یک انار سرخ هم بر شاخساری نیست نیست
باز هم پای پیاده راه را گز می کنم
در بیابان های دلتنگی سواری نیست نیست
در قمار عشق من حتّی خودم را باختم
مثل این که از غمش راه فراری نیست نیست
عاقبت یخ بست دل در سردسیر روزگار
این زمستان غریبی را بهاری نیست نیست
شکیبا محمدی
جو آغوش تو برفي است من اما داغم
اين چه سريست كه در مركز سرما داغم
من پسرخوانده هذيانم و ته مانده شب
آتشم، آتشِ آتش كه سراپا داغم
اين پدرسوخته دل را به تو دادم شايد
يخ احساس تو را آب كند اين داغم
من چرا اين همه امروز به خود ميپيچم
سَ سَ سردم شده اما چِ چرا دا داغم؟
چون كه امروز به فردا برسد ميفهمم
چه بلايي به سرم آمده حالا داغم
هادي محمد حسني
آويني براي بعضي از اين جهت بزرگ است كه كتابهايي نوشته و پاسخ شبهاتي را داده و با لاقيدهايي دهن به دهن شده؛
او براي برخي از آن جهت محترم است كه در حوزه سينما، هرچند بسيار متفاوت، ميفهميده كه چه گفته؛
هماو براي ديگراني از اين رو محبوب است كه قلم توانا و يكآهنگي داشته؛
براي كساني فيلمهاي او يادآور دورانهاي پرحماسه زندگيشان؛
براي مردماني پركننده اوقات فراموشي و ابزاري براي رهايي از عذاب وجدانهايشان، با دو سه قطره اشكي براي شهيدي.
براي من اما از اين جهت عزيز است كه ديدم؛ يك تمدن تماما اسلامي را از مباني تا آخرين آجرهاي ساختمانهايش، به سرعت، يك بار دوره كرد و ساخت و رفت. آويني همان وعده حاكميت اسلام بر عالم است. وعده داده شد؛ به انتظار حاكم ايستادهايم.
من نوكر انديشه آوينيام. حتما همينطور است كه وبلاگ زدهام تا از او بنويسم. و از همقطاراني كه اندكي بعد با او همراه شدند.
كاركردن خستگي دارد، چه در راه خدا و چه در راه غير. تعارف ميكند آن عزيزي كه ميگويد: ‹‹خستگي نميشناسم هنگام خدمت››.
اصولا بدن انسان ضعيف است؛ وقتي با ماموريت او مقايسه شود. روح انسانهاي بزرگ با جسم ايشان تعارف ندارد، آن ميرود؛ اين هم بايد بدود. حفظ تعادل جسم و روح در اين جهان ممكن نيست؛ اگر حركت تو در راه خدا شتاب گرفته باشد. بدن جسم است و جسم، دنيايي و دنيا سرِ ناسازگاري با سعادت انساني دارد؛ تا وقتيكه دنياست.
اصلا انسان را آوردند و بالاي سرِ همين دنياي ناسازگار گذاشتند تا فرجي حاصل كند و اگر شد با معجزه و اگر نشد، با تلاش و جان كندن و اگر باز هم نشد با مبارزه و جهاد، تكاني به اين عالم بدهد و خاكي از تن او بتكاند.
و انسان همين موقعهاست كه خسته ميشود. وقتي دنيا در برابر تو ظاهر ميشود، بروز ميدهد خودش را و سپاهيانش را؛ آن وقت بايد بيشتر كار كني و اين تو را خسته ميكند؛ اگر جسم همراهي نكند. جنسِ جسم دنيايي است، نميكِشد. براي همين است كه گاه (فقط گاهي اوقات) جسم از شتاب روح كسي يا كساني آنقدر عقب ميماند كه جدا ميافتد. آن روزي كه خستگيهاي جسم، ديگر به روح پرشتاب زخمِ زبان نميزند، روز تولدي ديگر است.
سكه مهر تو از خورشيد هم زرينتر است
خون تو از خون ديگر عاشقان رنگينتر است
رود راهي شد به دريا، كوه با اندوه گفت:
«ميروي اما بدان دريا زمن پايينتر است»
گر جوابم را نميگويي جوابم كن به قهر
گاه يك دشنام از صدها دعا شيرينتر است
ما چنان آيينهها بوديم رودررو ولي
امشب اين آيينه از آن آينه غمگينتر است
سنگ دل! من دوستت دارم فراموشم نكن
بر مزارم اين غبار از سنگ هم سنگينتر است
سكه مهر تو را گم كردهام چون پادشاه
پادشاهي كز غلامان خودش مسكينتر است
بر اين عقيده نيستم كه هر چه ديدم را به دو موج كوچك و بزرگ تشبيه كنم و در اين نوشتهها بگنجانم. احساس ميكنم نوعي دورويي و دروغ است.
از شوكت فرمانرواييها سرم خاليست
منپادشاه كشتگانم كشورم خاليست
چابكسواري نامهاي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشكرم خاليست؟
خون گريه هاي امپراتوري پشيمانم
در آستين توبه جاي خنجرم خالي ست
مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خاليست؟
اي كاش من سنگي در كنار سنگها بودم!
آوخ! كه من كوهم، ولي دور و برم خاليست
فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن!
اي مرگ! تابوتي كه با خود ميبرم خاليست
(فاضل نظري)
