تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

۵. بعض از امور دنیایی یک ویژگی خاص دارند: برای دست‌یابی به آن‌ها نباید به خود آن‌ها توجه کرد، بل‌که باید به امور دیگری پرداخت. یعنی برای این که بتوانیم شیئ الف را حاصل کنیم، باید حتما و حتما با شیئ ب و پ سروکار داشته باشیم. و باز یعنی این‌که اگر برای حاصل‌شدنِ الف، مستقیما به سراغ خود الف برویم، هرگز به آن دست نخواهیم یافت.

مثالی می‌زنم. انسان برای حاصل‌کردنِ پول، دست در جیب این و آن نمی‌برد، بل‌که کار یا سرمایه‌گذاری می‌کند. این یعنی توسل به واسطه برای حصول به هدف، این یعنی انحراف از مسیرِ کاملا مستقیم برای رسیدن به هدف.

۶. این ایده، سطح فلسفی هم دارد. در فلسفه‌های موجود، برای تعریف کیفیت، به خودِ آن متوسل می‌شوند (فلسفه «این همان»ی). اما اگر این روش را عاجز از توضیح مختصات کیفیت دیدیم، برای تعریف از یک  کیفیت، به دیگر کیفیت‌ها متوسل می‌شویم تا بگوییم این کیفیت، چه ویژگی‌هایی از دیگر کیفیت‌ها را ندارد (فلسفه «این نه‌آن»ی). یعنی به جای این که بگوییم این کیفیت چه هست؟ می‌گوییم که این کیفیت چه چیزهایی نیست. این فلسفه نوین که از استحکام بسیار بالاتری برخوردار است، متوجه دسته‌بندی مهمی که در بند چهارم نشان دادم بوده است. بگذرم از فلسفه.

۷. ...  

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 20:2 | لینک  | 

۱. این دنیا قواعدی دارد که در محدوده عمر ما انسان‌ها ثابت است. البته نه همه انسان‌ها، بل‌که آن‌هایی که نتوانسته‌اند بر تاریخ سیطره پیدا کنند. یعنی بعض از انسان‌ها هستند که تغییرهای قوانین عالم را می‌بینند و با آن‌ها هم‌راه می‌شوند. این‌ها همان کسانی هستند که در بند یک قانون نمی‌گنجند. پوسته قانون دوران خود را می‌شکافند و همراه با زمان، وارد محدوده قانون و قاعده بعدی می‌شوند.

۲. به هر حال، دنیا قواعدی دارد که در محدوده عمر بسیاری از ما انسان‌ها ثابت است. می‌توان به دنبال فهم این قواعد رفت و با حوادث عالم و سیر تغییرهای آن هم‌راه شد؛ آن‌گاه می‌توان کم‌کم فهمید که باید به کجا رفت، و بعد آرام‌آرام می‌توان فهمید که در کجاییم و اصلا برای چه و از کجا آمده‌ایم. در این‌جا معلوم می‌شود که در اندازه فهم و توان ما، قواعد عالم ثابت و لایتغیر خلق شده‌اند تا انسان‌ها بتوانند خود را در یک «مسیر» پیمایش کنند، نه فقط در یک ایست‌گاه؛ آن‌گونه که مرحوم علی صفایی (ره) به انسان می‌نگریست. 

۳. اما این قواعد کدام‌اند؟ باید دانست که این قواعد از ابتدا در سطوح و مراتبی خلق شده‌اند؛ بعضی بر بعض دیگر حاکم‌اند و این یک نظام‌واره از قوانین می‌سازد که انسان هر چه در این مخلوقِ مطبق غوص می‌کند، به لایه‌های پایین‌دستی دست نمی‌یابد؛ ولی عجب که از کاوش خسته نمی‌شود. 
۴. بر این دنیا اصولی حاکم است، یعنی یک نوع دسته‌بندی در امور دنیا دیده می‌شود. در میان این گروه‌ها و طبقه‌ها، دسته‌ای از امور هستند که یک ویژگی خیلی جالب دارند. 

۵. ...

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 21:6 | لینک  | 

- سلام علیکم.

- سلام.

- سلام حاج آقا. حال شما؟

- سلام علیکم.

- سلام حاج رمضون! چاکریم.

- سلامو علیکم. قربان شما.

- سلام حاجی! مخلصیم. بفرما.

- سلام. قربان شما. یا علی.

- سلام حاجی بفرما در خدمت باشیم.

- سلامو علیکم، آقا رضا. خوبی؟

- نوکرم حاجی. خوبی؟ کوچیکم، بفرما داخل.

- قربانت. ممنون. با اجازه.

- نوکرم حاجی. خدا شما رو نیگه داره واسه ما.

- یا علی.

- یا علی حاجی. شب بخیر.

* * *

برای ما که بچه جنوب شهریم، این قصه ادامه‌دار، سال‌هاست که تکرار می‌شود. قدیم‌ترها که غروب، با پدرمان به خانه برمی‌گشتیم، این وضع بود و برای ما یکی از شاخصه‌های مردانگی و بزرگی بود. انگار همه مغازه‌های این راسته را برای این ساخته‌اند که دمِ غروب، صاحب دکان بیاید جلوی پای حاجی سلام بدهد و مخلصیم و چاکریم راه بیندازد.

مشیِ جالبی که نشان از بزرگ‌واریِ هر دو دارد. هم حاجی و هم مغازه‌دار. یک جور ابراز ارادت، یک جور ابراز رضایت دوطرفه، یک جور پیاده‌سازیِ رفتارِ اجتماعیِ خداپسندانه. و با اصرار به ختم این رابطه کوتاه با «یا علی»

البته الان هم این راسته هست و این سلام و علیک‌ها و احوال‌پرسی‌ها هست. خوبی‌اش هم این است که از هر طمع و فریبی به دور است. هر چند شاید با وام و قرض و کمکی همراه بشود یا نشود، اما مغازه‌دار و دکان‌دار، حاجی را به خاطر حاجی بودنش محترم دارد و حساب این حرمت را از آن وام و آن قرض جدا کرده است.

حاجی هم البته هوای مغازه‌دارها و هم‌سایه‌هایش را داشته، مدت‌ها سلامِ اول را داده که حالا سلام اول را می‌شنود. خریدِ گران از هم‌سایه را به خرید ارزان از قدس و تره‌بار و بهاره و پاییزه نفروخته و اگر از دستش برآمده، وامی و کمکی و قرضی برای دوست‌های یک لحظه دم غروب.

لایه‌هایی هست در این محله‌ها و کوچه پس کوچه‌ها و پخ و پسل‌ها هنوز، که بوی رفاقت در آن پیچیده است؛ محله‌هایی که در کاشیِ لب‌پریده بالای درگاهی تنورِ نان‌سنگکی‌هاشان هنوز،

نوشته: «یا علی»
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:38 | لینک  | 

روزنامه‌های غیرِخودی و مثلا خودی را امروز می‌دیدم. دیدم روش‌ها عین چهار-پنج سال گذشته، انگار نه انگار که تلاش انبوهی در تخریب دولت کرده‌اند و هیچ ثمری حاصل نکرده و بدتر، دشمنِ خود را نزد مردم محبوب‌تر یافته‌اند. روزنامه شهرداری را دیدم که هنوز به همان انحای فرسوده، در تلاش برای تخریب دولتی که ... دوباره مردم به آن اعتماد کرده‌اند.

حالا اگر مدیریتی آن طرف هست، باید به این همه مستندات، که هر روز در رنگ‌ها و به نام‌ها و با شمارگان گوناگون و انبوه چاپ و توزیع می‌شوند، بنگرد، ارجاع نماید. در دالان روال‌های ساده سنجشی برود و ببیند که هر چه بیش‌تر به خیال خود بر حیثیت دولت خدومِ دهم تیرِ کینه می‌زند، کم‌تر نتیجه می‌گیرد. جالب است این همه مستند و مستندسازیِ ناخودآگاه، فرصت‌های بسیاری فراهم آورده برای بررسی عمل‌کرد و تحلیل داده و جلسات بازنگری مدیریت؛ ولی هیچ. که این یعنی در جبهه رقیب احمدی‌نژاد، حتا مبارزه‌های انتخاباتی و تبلیغاتی و تخریبی، سروسامانی ندارند و مدیریتی نیست و فقط دل به حجم انبوه بسته شده: حجم انبوهِ پول‌های آقای فلان و حاج‌آقای بهمان، حجم انبوه تبلیغات روزنامه‌مان، حجم انبوه عملیات روانی سایت‌هایمان، حجم انبوه بزرگ‌نماییِ کارهای از بیخ و بن مشکل‌دارمان، حجم انبوه افتتاح‌های مبتذلِ هر روزه‌مان، حجم انبوه دروغ‌ها و تهمت‌های روزمره‌مان و حجم انبوه مظلوم نمایی های حقارت آمیزمان نزد مردم و مراجع.

چه کسی هست که نفهمد، خوارترین مردم این سال‌ها و روزها، دشمن‌ترینِ آن‌ها با احمدی‌نژاد و جریانِ خادم ملت ِ انقلابی و انقلاب عزیز است؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:17 | لینک  | 

در این کارهای مهندسی پنجاه شست سالی هست که مستندسازی مرسوم شده؛ شاید کمی بیش‌تر و شاید هم کمی کم‌تر. مستندسازی کار ساده‌ای نیست.

ابتدا باید دیدِ فرآیندمحور در یک مجموعه انسانی تقویت شود، سپس فرآیندها یک‌به‌یک شناسایی شده و با لحاظ چرخه‌ای، در مسیر به‌بود قرار گیرد که مجال توضیحی در این‌جا نیست و به کار من هم نمی‌آید. انبوهی از جلسه‌ها و بررسی‌ها تا روال‌هایی استخراج شود و با طی مراحلی طاقت‌فرسا، همه این زحمت‌ها تبدیل به فرم گردد. یعنی که کاغذی شود. برای چه؟

برای این‌که بشود اسم آن را سند گذاشت. سند برای چه؟ برای ارجاع. برای این‌که ببینیم در گذشته، پروژه یا تولید چه اوضاعی داشته. هم برای چه؟ هم برای سنجش. برای این‌که بفهمیم وضع ما نسبت به گذشته –البته گذشته نزدیک و یا کمی نزدیک- چگونه بوده است. از این مقایسه، به روش‌هایی، اشکال‌هایی فهمیده می‌شوند و به روش‌هایی دستورالعمل‌هایی استخراج می‌شوند برای رفع این اشکال‌ها که باز هم باید بگذرم.

این همه بدبختی کشیده می‌شود برای این‌که مدیریت بتواند بگوید کار می‌کند. درواقع مدیریت یعنی همین؛ که مطمین شویم حواسمان به اختلافِ وضع دیروز و امروزمان هست. این سیستم و این مستندسازی و این مدیریت، همه برای این است که اگر در گذشته اشتباهی شده و یا بدتر، اشتباهی تکرار می‌شده، دیگر نشود و یا کم بشود از فلان اندازه به فلان اندازه بکاهد و باز هم از این قزعبلاتِ مفید.

اگر کاری را در گذشته می‌کردیم و بعد نتیجه نگرفتیم، حتما باید مستندهایی بیاوریم که امکان یافتن اشتباه‌ها را به ما بدهد. روش‌هایی داشته باشیم که به ما روال‌هایی را تحویل دهد که از دست اشتباه‌ها خلاص شویم و به نتیجه مطلوب نزدیک شویم.

...

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:19 | لینک  | 

بسم الله...

می‌خواستم در مورد «کتاب قانون» بنویسم،

در مورد این‌که ما با داشته‌های عظیم خود چه می‌کنیم؟ از هر مجموعه‌ای، چه سطحی از استفاده را می‌بریم؟

در باب نسبتی که میان خود و قرآن برقرار کرده‌ایم،

در مورد این‌که چرا مجموعه‌های مربوط به علوم انسانی ما این‌قدر خجالت‌آور اند؟ و واقعا هستند. (من از نزدیک حال و روز بزرگان فلسفه این مملکت را، وقتی در مسند اجرا می‌نشینند دیده‌ام، حال و روز مجموعه‌های زیر ایشان را هم دیده‌ام)

در این که اگر قرآن تلاوت شود –آن‌طور که مرحوم علی صفایی (ره) فرمود- چه شورش‌ها که در همین مملکت خودمان بر پا نمی‌شود، در این‌که ظرفیت حقیقی ما برای درک و تحمل «تالی کتاب الله» در چه حد است؟

از طنز شگرف و متناسب، از تدوین استثنایی، از شروع طوفانی، از پایان اختیاری، ...

از این که چرا وضع علوم انسانی در کشور ما چنین است؟ سفرهای خارجیِ دولتیِ ما در حوزه مربوط به علوم انسانی چه راندمانی دارند؟ «رییس» در این حوزه کیست؟ به چه کاری مشغول است؟ کارمند کیست؟

از بیان رسا، از روایت زیبایِ «عشق» در میان این همه محتوای غنی و تکنیک چشم‌نواز، از تبلیغ دین به سبک توان‌مندِ سینما...

خواستم در باب این‌ها بنویسم، گفتم «مازیار میری» با استعداد یک سینمای ناب، تمام این سخن‌ها را به زیبایی به پرده تصویر کشیده است؛ چه بگویم؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 7:23 | لینک  | 

 

خیلی دلم از دست شجریان پر بود ولی نمی دونستم چی بهش بگم. آقا سید حمید یک مطلب جالب در مورد آقای خوش صدا نوشته:

http://toubaa.blogfa.com/post-15.aspx

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 18:26 | لینک  | 

نقاشی روزی را می‌کشم که لاریجانی و باهنر، و صدر و عباسپور، و توکلی و رضایی در دادگاهی نشانده شده‌اند...

همه حضار منتظر دو نفر

نه! یک نفر

که بیاید، اعتراف‌هایی را که به جناب بازجوی محترم کرده است،

برای مردم، پشت تریبون دادگاه انقلاب

فاش بگوید، عذر بخواهد، بگوید که اشتباه کرده است.

ولی متهمان همه بر سر صندلی‌ها نشسته، و به این‌سو و آن‌سو نگاه‌کنان.

رییس دادگاه تاریخ

می‌گوید: گلی به گوشه غیرت ابطحی و عطریان‌فر...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 18:15 | لینک  | 

۶. وقتی احمدی‌نژاد عزیز در شب مناظره با میرحسین آن طوفان را به پا کرد، خیلی از اصول‌گرایان برای ساعاتی در شَک و شُک بودند. برای لحظاتی و حتا ساعاتی تردید کردند.

وقتی احمدی‌نژاد عزیز در دو سالِ مداومِ سفرهای استانی دور نخست، تقریبا در تمامی سخنرانی‌ها مساله انرژی هسته‌ای را با حرارت و مرتب مطرح می‌کرد، خیلی از اصول‌گرایانِ حلقه اولی خسته و شرم‌زده می‌شدند: "بسه دیگه بابا! مگه همه چی انرژی هسته‌ایه؟ گوجه مردم چی؟" جالب بود؛ گوجه مردم!

وقتی در اوج مشکلات به دانشگاه آزاد حمله کرد، تردید حلقه اولی‌ها، وقتی پس کشید، سؤال حلقه اولی‌ها. وقتی با قالی‌باف کنار نیامد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی از هاله نور صحبت کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی کردان را وزیر کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی در جلسه استیضاح کردان حاضر نشد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی سهمیه‌بندی را شروع کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی ساختار بیمار بودجه‌ریزی را دگرگون کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی سازمان بیمار برنامه‌ریزی را جابه‌جا کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی دمادم دم از حضرت حجت (عج) زد، وقتی مکرر در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل به آمریکا حمله کرد، وقتی هولوکاست را زیر سؤال برد، وقتی که گفت اسراییل باید از بین برود، وقتی خیلی‌ها را در کابینه‌اش جا نداد، وقتی خیلی‌ها را در کابینه‌اش جا داد...

این ما بودیم که تردید می‌کردیم و مرتب تردید می‌کردیم و تا اندکی در ابهام فرو می‌رفتیم، از حرکت باز می‌ایستادیم. از یک جایی خبری در می‌آوردیم و یا تحلیلی و در نهایت بهانه‌ای برای قیام. البته نه قیام در برابر قعود؛ بل‌که قیام در برابر مشی. ما همان‌ها هستیم: «کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا».

حرکت در روشنی از هر غیر انسانی بر می‌آید؛ مهم این است که وقتی مدیر ولایت‌مدار، ایجاد ابهام می‌کند تا راه جدیدی را بگشاید، تو با او همراه شوی.

۸. من نمی‌دانم اگر کسی، کسی را خیلی قبول داشته باشد ولی بر سر هر عملش این‌قدر ان‌قلت بیاورد و یا برای یک عملش این قدر حرف بسازد و بتراشد، این چه جور قبول‌داشتنی است.

۹. ما باید بیاموزیم که اگر به کسی اعتماد کردیم، باید مدتی با او در سکوت راه بیاییم؛ وگرنه هر لحظه او را مجبور به ایستادن خواهیم کرد. باید بدانیم که خضر نبی (ع) سه بار بیش‌تر به موسای پیامبر (ع) فرصت شکستن سکوت را نداد. اصل بر تولی به ولی است؛ علم و آگاهی ما تحت تولی ما و پس از تولی ماست و باید تایع و پیرو ولایت ولی باشد. وقتی معنی اعتماد، حرکت در ابهام و سکوت را فهمیدیم؛ آن‌وقت است که مساله مشایی برای ما حل می‌شود؛ نه وقتی که او را این‌گونه کنار بگذارند.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:24 | لینک  | 

۱. انسان یک ویژگی بسیار جالب دارد. از آن دست ویژگی‌ها که فقط مختص به اوست و یک جورهایی فرق میان او و سایرین است. در عین حال فارق میان خود انسان‌ها نیز هست؛ بعضی از انسان‌ها از این ویژگی خوب بهره نمی‌برند و از حرکت باز می‌ایستند و شروع می‌کنند به سروصدا، در حالی که روی دو پای خود ایستاده‌اند! (و اذا اظلم علیهم قاموا)

۲. ویژگی بسیار جالبی است. این‌که انسان حرکت می‌کند، ویژگی نیست؛ همه عالم حرکت می‌کند. این‌که انسان باز می‌ایستد نیز طبیعی است. گاهی دلیلی برای رفتن نیست، گاهی برای رفتن مانعی هست، گاهی نمی‌شود فهمید که باید به کجا رفت و گاهی می‌شود فهمید ولی نمی‌خواهیم بفهمیم، گاهی هم رفتن واقعا سخت است ولی اگر کمی شجاعت یش‌تری داشتیم می‌رفتیم. این‌ها یک جورهایی همه طبیعی و قابل قبول می‌نمایانند.

آن‌چیزی که طبیعی نیست، این است که انسان پای در تاریکی می‌گذارد. گاهی رفتن پر از ابهام است ولی می‌رویم.

۳. ویژگی بسیار عجیب انسان این است: «حرکت در ابهام». گاهی ابهام‌های زیادی بر سر راه وجود دارد ولی راه را می‌پیماییم؛ ابهام‌ها را به کناری می‌نهیم، به آن‌ها وقعی نمی‌نهیم، راهِ پیشِ رو را برمی‌گزینیم.

۴. نقاط عطف تاریخ بشری وقتی رغم خورده است که بشر جسارت حرکت در ابهام را یافته بود. وقتی برای فهمیدن این‌که «خورشید نیست که به دور زمین می‌چرخد»باید سال‌ها وقت صرف شود، اگر کسی خلاف قاعده علمی زمانه که به عرف و عادت بدل شده (از بس که بدیهی و ارتکازی است)، شروع کند به جمع‌آوری مدرک برای اثبات چرخش زمین به دور خورشید، در ابهام حرکت می‌کند.

۵. ما که در زمان پدرخاتمی در دانشگاه درس می‌خواندیم، هجمه ابر سیاه شبهات را بر مزرعه نوبنیان ولایت فقیه دیده‌ایم. دورانی بر ما گذشته که نمی‌توانستیم ولایت فقیه را اثبات عقلی کنیم، ولی ایستادیم و هم‌چنان بر حقانیت آن پای‌مردی کردیم. آن‌قدر در ابهام رفتیم تا کم‌کم نه‌تنها ولایت فقیه بر ما اثبات شد، بل‌که فلسفه‌ای که اصالت در آن با مفهومی ژرف از سنخ ولایت بود را یافتیم که حلال همه مشکلات حکومت دینی بود؛ بگذریم.

اصولا ولایت‌مداری یعنی حرکت در ورطه ابهام. این‌گونه نیست که ولی هم‌واره اوامرش را و ریشه و علت اوامرش را برای متولی شرح دهد و عقل متولی را واسطه میان خود و او کند. گاهی اوقات تو هستی و یک سخنرانی مجمل. این‌که چه باید کرد را هم باید خودت بفهمی و خودت؛ نه خودت و عقلت. و اصولا خط ولایت تا هرجایی که کشیده شود، پرده ابهام را با خود می‌برد. نمی‌دانم شاید این از لوازم دوران غیبت است.

۶. ...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 10:58 | لینک  | 

۷ - اما برنامه چیست؟ صحبت خوب به چه درد او می‌خورد؟ امتیازجمع‌کردن کجا به داد اکبر می‌رسد؟ مگر غایله جمع نشد؟ مگر هنوز ترسی هست؟

بله هست. خریت‌ها و خریت‌ها وخریت‌های اصول‌گرایان و سردم‌دارانشان در مجلسین هفتم و هشتم، سر ریسمانی را به دست اکبر سپرد که روی مجلس حسابی ویژه باز کند. آن‌جا که روی مساله قانون و قانون‌مداری توصیه می‌کرد، اشاره کرد که البته اشکال‌هایی را که در قانون هست باید برطرف کرد که اصلاح خواهد شد. حتما مجلس نهم، مجلسی اکبرپسند خواهد بود و تمام این تجمعات حساب‌شده میلیونی که که در دیده اصول‌گرایان مانند عقب‌نشست‌های منطقیِ یک شکست‌خورده مغموم است، در عمل چون شیری خشم‌ناک سر از بیشه سکوت بر خواهد کشید و ما و اصول‌گرایان را از صرف وقت‌های طولانی برای رفع ید از مشایی و مسایلی مانند آن پشیمان خواهد کرد و چرت‌مان (حداقل) را پاره خواهد کرد.

8 - مجلس نهم، مجلسی اکبرپسند است، مگر آن‌که در دو سال باقی‌مانده، جریان اصول‌گرایی به نیکویی تصفیه شود. باید خط جدیدی متولد شود که امکان هر سوءاستفاده‌ای را برای امثال لاریجانی و باهنر و توکلی سد کند. باید خط جدیدی متولد شود که تبعیت عملی از منویات ره‌بر معزز داشته باشد. باید خط جدیدی متولد شود که اصول‌گرایی کهنه و تهی‌شده و آلوده‌شده را به مانند یک پوسته بی‌ارزش به زباله‌دان تاریخ سیاسی انقلاب بیندازد؛ و این خط تولید نمی‌شود مگر با نوعی سرسپردن به ولایتی که هم‌اکنون از جان محمود احمدی‌نژاد بر جان ما جاری‌ست. سرسپردگی شیرینی که حیثیت اجتماعی مردم و ملت ایرانی-اسلامی ما دو دوره است که تجربه کرده و اتفاقا تجربه رضایت‌مندانه و موفقی نیز بوده است.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:18 | لینک  | 

۱ – اکبر اسمش بی‌خودی انتخاب نشده. اکبر است. حتا مثل ناطق، علی‌اکبر هم نیست؛ اکبر خالص است، از بیخ اکبر است. اکبر هرگز وارد مسایل کوچک نمی‌شود. اکبر اگر هم‌راه است، با نظام هم‌راه است و اگر مشکل دارد، با نظام است که مشکل دارد. احمدی‌نژاد و خاتمی و موسوی و کروبی و رضایی و لاریجانی و قالی‌باف و حسن روحانی، همه از مرتبه‌ای هستند که اکبر در مورد آن‌ها صحبت هم نمی‌کند. مهره‌هایی هستند که یا خوب بازی می‌کنند یا خوب بازی نمی‌کنند. هرچند احمدی‌نژاد خیلی شاخ است و از اول اصلا وارد بازی‌های اکبر نشده است.

۲ – وقتی شما خیال می‌کنی در سطح بالاتری هستی، یعنی خیال می‌کنی اشکال‌های سطح بالاتر را می‌بینی. هرچند در ظاهر به ره‌بری بی‌احترامی نکنی. این‌که شورای نگه‌بان از فرصت 5 روزه استفاده نکرد (اشتباه کرد)، این ‌که صداوسیما فضای بدی به وجود آورد (اشتباه کرد)، این‌که زندانیان نباید تا الان در زندان باقی می‌ماندند (قوه قضاییه اشتباه کرد) و این که نیروهای نظامی و انتظامی باید با مردم هم‌راه بشوند (اشتباه می‌کنند)؛ این یعنی نهادهای تحت نظر ره‌بری اشتباه کرده‌اند. این یعنی تقریبا همه نهادهای تحت نظری اشتباه کرده‌اند. این یعنی ایشان (همان اکبر) اشکال نظام و تقصیر اصلی اتفاقات اخیر را در ره‌بری نظام می‌داند. این‌گونه است که این آقا واقعا وضع را بحرانی می‌بیند.

۳ – این که من با کسانی در مجلس خبرگان دیدار و مشورت کرده‌ام و این که من با کسانی در مجمع تشخیص، صلاح و مصلحت کرده‌ام، یعنی مشکلات سطح ره‌بری نظام را مورد توجه قرار داده‌ام و برای حل این سطح از مشکلات برنامه دارم. این یعنی ره‌بری برنامه مناسبی برای رفع مشکل نداشته. باز تاکید می‌کنم؛ بحرانی دیدن وضع فوق‌العاده امن و آرام فعلی، نشان از یک محاسبه عجیب و غریب و دست‌رسی به اطلاعات بسیار غلط و اثرگذاری بالای اطرافیانِ بسیار مغرض دارد.

۴ – اکبر تاکید کرد که به جناح‌ها کار ندارد و روی سخنش با جناح خاصی نیست. علاوه بر این که همه ما می‌دانیم این یک دروغ بزرگ است، یک راست بزرگ را هم در دل خود دارد. یعنی نه این‌که روی سخنش با همه جناح‌هاست، بل‌که روی سخنش با جایی بالاتر از جناح‌هاست. این یعنی از جای‌گاه ره‌بری و به مثابه ره‌بری حرف زدن. چه کسی را یا چه مقامی را در مملکت سراغ داریم که این‌گونه سخن بگوید؟

۵ – این‌ها همه برای اکبر یک برد محسوب می‌شوند و من متاسفم که اغلب حزب‌اللهی‌ها در این اندیشه خوش‌حالند که اکبر خوب صحبت کرد. ما و آن حلقه بزرگ حزب‌اللهی‌ها، نفهمیدیم که ضرباتی اساسی خوردیم و چند خاک‌ریز عقب رانده شدیم.

۶ – اکبر خیلی خوب صحبت کرد! خوش به حال طرف‌دارانش.

۷ - ...

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:26 | لینک  | 

"علوم تجربی و علوم انسانی در سطح متافیزیک با فلسفۀ الهی ارتباط پیدا می کنند، و این ارتباط هرگز نباید مغفول بماند، بلکه جهان بینی الهی باید بر کلیۀ دانش ها اشراف داشته باشد. غفلت از این امر موجب اکتفا به علوم تحصلی شده است.

علم تجربی (Sciecnce) یکی از اقسام مهم معرفت آدمی است که هدف آن شناخت آفرینش، انسان و جوامع انسانی است، ولی شناختی که به دست می دهد، فارغ از جهان بینی توحیدي نیست."

آیات فوق در بخش «مبانی نظری، ارزش‌ها و روی‌کردها» از سند غیرقابل استناد نقشه جامع علمی کشور وارد شده است. این آیات بیان‌گر تحولی بس شگرف در سازوکار هدف‌گذاری نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران است.

ما که به این آیات معتقدیم، هرگز تخیل هم نمی‌کردیم که به این زودی‌ها این اندیشه، چنین فراگیر شود. آیات فوق قابلیت حیرت‌آوری به نقشه جامع علمی کشور می‌بخشند که هرچند در بلند مدت خود را به خوبی نشان می‌دهند، اما در کوتاه مدت نیز آثار معجزه‌آسایی را بارز خواهند نمود؛ ان‌شاءالله.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:42 | لینک  | 

خدا بیامرزد سید شهیدان اهل قلم را.

در نخستین سال‌های پس از جنگ، یک نظری داشته در باب سینمای عرفانی. که فیلم‌ساز برای این که فیلم عرفانی بسازد، باید خودش عارف باشد.

با تمسخر و تقریبا می‌توانم بگویم وحشی‌گری با این نظر و بل‌که با این نظریه برخورد می‌کنند. که اگر فیلم پلیسی بود باید فیلم‌ساز پلیس باشد؟ و ده‌ها مثال نقض دیگر؛ مثلا.

هفته پیش سخن‌رانی شیرین دکتر حسن بلخاری در همایشی با موضوع فردوسی را شبکه 4 پخش می‌کرد که در فرازی از بحث، به لطافت این مساله شکافته شد که اگر قرار شد هنرمند وارد خلق اثری هنری با جهت عرفانی بشود، حتما باید قبلا تجربه عرفانی داشته باشد، وگرنه، آن چه نشان می‌دهد عرفان نیست. حضار یادداشت می کردند!

 گفتم خوش به حالت دکتر. خدا نگهت دارد. 20 سال قبل کجا بودی؟

باز گفتم ببین چگونه انسان‌هایی که خیلی جلوترند را عقب می‌اندازیم.

ببین چگونه خودمان را عقب می‌اندازیم. در عین حال که ملت بزرگی هستیم، اما این نقص بزرگ هم از خصال ذاتی ما ایرانی‌ها هست.

گفتم فراموش نکنیم.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 20:2 | لینک  | 

نمی‌دونم این روال رو مهندس از کجا یاد گرفته. کی بهش گفته. کی بهش مشورت داده. یکی نیس بگه: «آخه مهندس جان! مستند کارکرد خودش رو داره».

یه نکته ای هست که می‌گن: «می‌شود یک دروغ را به هزارنفر گفت، هزار دروغ را هم می‌توان به یک نفر گفت، اما نمی‌توان هزار دروغ را به هزار نفر گفت». یا یه چیزی شبیه این. ما هم یک نکته‌ای داشتیم که: «هزار مستند را نمی‌توان هزار بار به هزار نفر نشان داد! تازه به یک نفر هم نمی‌شود!». یا یه چیزی شبیه این.

من می‌ترسم اگه نشون دادن مستند در ایام خاص، به شکل یه روال محوری در نظر گرفته شده باشه، صدا و سیمای ما بعد از یکی دو سال دیگه بدجوری به پیسی بخوره. فک کنم باید یه برنامه‌ریزی مبنایی برای سیما شده باشه و این مستندا فرصتی به ما بده که اون برنامه مبنایی به بار بشینه و وقتی کف‌گیرِ بایگانیِ سیما به ته قفسه‌ها خورد، اون‌وقت یکی‌یکی برنامه‌هایی که روی اساس یه تعریف جدید از هنر و تلویزیون و نمایش طراحی و آماده شدن، پخش بشن و همه رو حیرت زده کنن.

من فک کنم حتمن این‌طور هست و حتمن مهندس حداقل 5 سال پیش به این چیزا (که تازه الان به ذهن من رسیده) فکر کرده و یا مشاوراش بهش گفتن!
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 13:53 | لینک  | 

ماه‌واره‌ای به فضا فرستادیم؛ این یعنی دولتی داریم که توانست 16 سال خراب‌کاری و حرکت در مسیر خلاف مدل‌های انقلاب را جبران کند؛ و بل‌که با تلاش گسترده و فضاسازی انبوه و تدابیر کلان و خرد و جهت‌گیری هم‌سو با منویات ره‌بری، اوضاع کشور، منطقه و جهان را دگرگون کند.

ما هنوز داریم انقلاب می‌کنیم. ما هنوز داریم دگرگون می‌کنیم. ما هنوز داریم به هم می‌ریزیم. ما هنوز داریم برمی‌اندازیم. ما تازه به بن و پی ساختمان پوشالی ولی بزرگ و سترگ شیطان‌پرستی و نفس‌پرستی رسیده‌ایم. باید صبور باشیم و ضربه بزنیم.

اوضاع جهان را باید دگرگون ساخت. منطقه‌ای دیگر باید ساخت. باید جهان و منطقه‌ای نوترکیب ایجاد شود و مسؤولیت اصلی در این میان، به عهده ماست.

ماه‌واره‌ای به فضا فرستادیم؛ یعنی مردمی داریم که حیثیت جمعی ناشناخته‌ای دارند. بیش از آن، حیثیت تاریخی غریبی دارند. در «زمان» نشان می‌دهند که اصلا قابلیت پیش‌بینی برای دشمن را ندارند. اما در همان «زمان» نشان می‌دهند که چه تبعیتی از ولایت و ره‌بری و نورِ خداپرستی دارند. شک ندارم که اگر به سراغ یکی‌یکی‌شان بروند، جامعه‌ای مأیوس و ناامید، خسته و رنجیده، عصبی و خشمگین و حتا آماده به عصیان خواهند یافت. اما وقتی دور هم جمع می‌شوند این مردم و اندکی زمان می‌گذرد...

ماه‌واره‌ای به فضا می‌فرستند؛ با این همه لطف.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 17:29 | لینک  | 

چند روز می‌گذرد که ماه‌واره‌ای به فضا فرستاده‌ایم و ماه‌واره ما در صدر بازدیدشوندگان جهان قرار گرفته است.

ماه‌واره‌ای به فضا فرستادیم؛ این یعنی ره‌بری داریم که آن قدر کارآمد و تواناست که ایران 1378 را که زیرسایه پدرخاتمی نازنین(آو)، در مرز جنگ داخلی و در آستانه بحران عمومی بود، با تدابیر غریبه و ایمان استوار، چنان به ایران 1387 منتقل کرد که هیچ‌کس نمی‌تواند تصور کند این دو جامعه، نه دو جامعه که دو چهره از یک جامعه‌اند.

ما هنوز دوران ثبات و تثبیت را طی می‌کنیم. ما هنوز به شکوفایی نرسیده‌ایم. ما حتا هنوز قدم در مسیر شکوفایی ننهاده‌ایم. ما هنوز داریم خاکِ دورِ ریشه نهالِ انقلابمان را می‌کوبیم.

وقتی شروع به شکوفایی می‌کنیم که هنر ما خود را مستند به انقلاب و اسلام کند. حرکتی که از شعر آغاز گشته، به رمان و نقاشی و تجسمیات و سپس سینما نفوذ کند. و آن‌گاه پله‌پله بالا رویم و شکوفه‌شکوفه آن‌چه انقلاب عظیم اسلامی در بطن خود نهان کرده بود را چون هزاران خورشید تابنده بر آسمان برسانیم. آن‌وقت تازه صدور انقلاب معنی و مقبولیت می‌یابد.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 12:29 | لینک  | 

5. اما زواياي ديگري هم هست. سردار جنگي كه اكنون فقط باغباني مي‌كند، سربند «يا حسين (ع)» را از پيشاني برداشته و اكنون روي قلبش نشانده است. نمي‌دانيم از نگاه او عشق يعني چه؟

مادري كه همسر شهيدش، استاد دانشگاهش بوده و به خاطر او همه خانواده‌اش را رها كرده و 27 سال است كه آرزوي ديداري تازه با مادرش را دارد. او عاشقانه به پاي پسرش نشسته و اصلا نمي‌تواند خاطره‌هاي شوهر شهيد را حتا كم‌كم و آهسته آهسته به خاطره‌هايش بسپارد؛ هر روز با آن‌ها زندگي م‌كند. نمي‌دانيم اين عشق يعني چه؟

دختركي از تيره روشنفكران، كم‌كم عاشق پسركي مذهبي و مقيد مي‌شود، اين عشق را هم نمي‌فهميم يعني چه؟

6. همه زوايا تغيير داده شده‌اند. عشق است، ولي همه عناصر را پشت سر خود پنهان كرده است. چينشي جديد رخ داده است.

*. لازم است و بايد تقدير كنم از بازي استادانه بزرگ‌هنرمند و قيصر سينماي ايران، مرحوم خسرو شكيبايي. روحش شاد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 8:29 | لینک  | 

4. همين عشق را در استيل زندگي غربي، به تمام و كمال، مي‌توان در يك هم‌آغوشي به تصوير كشيد. نمي‌گويم كار ساده‌اي است و هرزه است و تكنيك ندارد؛ نه. مي‌شود با اغماض از چند اصل كلي، حتا نام هنر را بر آن نهاد، با كمي دقت مي‌توان همكاري تكنيك‌هاي مختلف را در خلق اثر مشاهده كرد. پس نمي‌گويم كار دشواري نيست، مي‌گويم از آن زاويه كه به عشق بنگري، جز يك نزديكي جنسي و چندين لحظه سراسر احساسي و واژگان و عباراتي سرشار از ميل به مقاربه، چيز ديگري نخواهي يافت. آن‌قدر نزديك نفس انسان غربي نشسته‌ايم كه هيچ‌يك از عوامل و عناصر و نقش‌آفرينانِ ديگر را، حتا نمي‌بينيم.

در ميان فيلم‌هاي غربيان، هيچ‌يك مثل پرفيوم (Perfume) در تعريف عشق غربي صراحت و بلاغت به خرج نداده‌اند. عشق يعني رايحه‌اي كه ميل مقاربه را در همگان برمي‌انگيزد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 21:19 | لینک  | 

۱. وقتي مي گوييم به موضوع از زاويه ديگري هم مي‌توان نگاه كرد، انگار مي‌گوييم مي‌توان عوامل دخيل در موضوع را به نحوه ديگري هم چيد. وقتي زاويه نگاه خود به يك مجموعه از اشيا را تغيير مي‌دهيم، انگار آن‌ها را جابجا كرده و كوچك و بزرگشان نموده‌ايم. گلداني كه در جلوي چشممان بود و كلي از اشياي صحنه را پشت خودش پنهان كرده بود، وقتي به آن سوي صحنه مي‌رويم؛ كوچك مي‌شود و اي بسا خودش پشت يك صندلي مخفي مي‌شود.

2. عشق، آرمان‌شهر، شعار، اميد؛ اين‌ها همگي عوامل و عناصري زيبا و جذاب هستند؛ هر يكي را كه بگيري، رستگار مي‌شوي و بالاخره از دري، وارد بهشتي خواهي شد. اما وقتي انسان را در صحنه محدود زمين هبوط دادند، همه اين زيبايي‌ها را هم كنار او و در اين زمين تنگ ريختند. اين‌گونه بود كه آوردگاه كوچك واقعيت، عشق و آرمان و شعار را مقيد نمود و اين‌گونه بود كه سخن از انتخاب در دهان‌ها پيچيد.

3. مردي زني را دوست دارد و زن هم او را. مثل ليلي و مجنون. اين را مي‌توانيم عشق بناميم.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 18:18 | لینک  | 

حتما باید در مورد دعوت این جا مطلبی بیاورم؛ پستی بگذارم

البته نه فقط به این دلیل که تازه دیدمش و داغم

و البته نه فقط به این دلیل که ترلان هم پستی زده؛ هرچند گفتم آن را نخوانم و بعد از نوشته خودم بخوانمش؛ دوباره هر چند نتوانستم

 

اما باید حداقل پرسش کنم

علت اصلی ساخت این فیلم به حاتمی کیا بر می گردد یا به سینمای کنونی ما؟ متفاوت بودن آیا این قدر فشار می آورد؟ آیا حاتمی کیا با این فیلم توانست از پنجه قوی حاج کاظم رهایی یابد؟ کسی حاج کاظم را در این فیلم ندید؟ حاتمی کیا را چطور؟ آیا حاتمی کیا همه راه های ایجاد تفاوت را در این فیلم طی کرد؟ آیا حاتمی کیا همه حالت ها را در نظر گرفت یا فقط پنج حالت را؟ آیا حاتمی کیا عوض شده است یا می خواهد بگوید عوض شده است؟

 

یا نه؟ اصلا بحث بر سر حاتمی کیا نیست؟ فیلم متفاوت است. هم به آثار پیشین کارگردانش نمی خورد و هم به آثار پیشین آن موضوع (سقط جنین یا به قول مهدی در ترلان، ازدواج موقت، یا از نگاه حقیر، اثر اراده ای بی نام و نشان برای حفظ هدیه اش، هر چه) نمی چسبد. در این باب یا ابواب یا مزخرفاتی ساخته اند و یا این که هنوز مزخرفاتی نساخته اند. سینمای ما یک تفاوت می خواسته و قرعه به نام ابراهیم افتاده؟

 

یا نه؟ ترکیبی از این دو است؟ یک اتقاق جامعه شناسانه و پیچیده تر از ذهنیات ابراهیم و یا روال ساده سینمای ما رخ داده؟

 

جانم به در می آمد اگر برخی از این دست سؤال ها را مطرح نمی کردم.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:48 | لینک  | 

چندی پیش در یک مصاحبه تلویزیونی از رییس جمهور پرسیدند که الگوی عمل‌کرد اقتصادی دولت نهم چگونه است و او فرمود که ایرانی و اسلامی.

*  *  *

بعد از جنگ مدتی طول کشید تا ما فهمیدیم جنگ تمام شده و تازه آن موقع بود که یادمان افتاد انقلابی که در کشور ما رخ داده، مولود مبارکی داشت به نام جمهوری اسلامی و حالا ما حاکم یک مملکت هستیم و باید اداره‌اش کنیم. چشم باز کردیم و به بیرون نگاهی فارغ از فضای جنگ و درگیری انداختیم. کشورهایی را دیدیم که بسیاری‌شان از ما جلوترند و بسیاری دیگر که هم‌ردیف‌های ما بوده‌اند، به تندی پیش تاخته‌اند.

*  *  *

ما باید رشد می‌کردیم و باید کشور را اداره می‌کردیم. اداره هم برنامه‌ریزی می‌خواست که ما بلد نبودیم و برای این‌که «بدون دخالت بیگانگان از عهده این کار برآییم»، متون و منابعی تدارک دیده و به ترجمه آن‌ها پرداختیم. نه یکی و نه دوتا؛ چندین کتاب مفصل در سازمان برنامه و بودجه وقت. به جای مستشار، کتاب مستشار را آوردیم و برنامه‌ریزی یاد گرفتیم و مبنای عمل قرار دادیم.

*  *  *

«تقسیم‌بندی سیستم‌های اقتصادی به اقتصاد مبتنی بار بازار و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده، گمراه کننده است». پس سه نوع اقتصاد و سه نوع برنامه‌ریزی شناسایی شد و لاغیر:

1- برنامه‌ریزی در اقتصادهای سرمایه‌داری

2- برنامه‌ریزی در اقتصادهای اشتراکی

سومی‌اش را شما بگویید. چه فکر می‌کنید؟

3- اسلامی؟

3- نیمه اسلامی؟

3- شبه اسلامی؟

3- اندونزیایی؟

3- ماهاتیر محمدی؟

پس چه؟ دسته سوم کجاست؟ چه مدلی است؟ چیزی که سرمایه‌داری نیست و اشتراکی هم نیست، به زعم ما حتما اسلامی است دیگر. اما باید گفت که بردار سوم، حاصل جمع بردار اول و دوم است و مستقل نیست. روش‌های برنا‌مه‌ریزی که برای نخبگانِ برنامه‌ریزِ قوم ما ترجمه شده بود، برای مفاهیمی که پس‌وند اسلامی داشتند، تره هم خرد نمی‌کردند.

3- برنامه ریزی در اقتصادهای مختلط.

*  *  *

این‌گونه بود که ما رشد خود را بر پایه‌هایی از جنس سرمایه‌داری و اشتراکی بنا نهادیم و کاری صورت دادیم که وقتی بر اساس یک سری ارتکازات اولیه و ابتدایی، ولی ناب و نوش، اصلاحاتی بر چارچوب و پای‌بست اقتصاد ما صورت می‌گیرد، و حقا و انصافا شمیم اسلامی و رنگ ایرانی دارد، فریاد خواجه‌گانِ ایوان‌نشین را بلند می‌کند.

*  *  *

من انتظاری ندارم. کسی که نمی‌تواند غیر از کاپیتال و کمون و یک آش نپخته‌ای از اختلاط این دو، مبنایی برای الگوی توسعه ایران اسلامی تصور کند، باید که فرق نوش‌داروهای دولت اصول‌گرای ما را با زهرِ هلاهلِ برنامه‌ریزی‌های غرب‌زده و شرق‌زده نفهمد. فقط خدا کند فرصت نگذشته باشد و بخت این‌بار با سهراب ما یار باشد.

جملات درون گیومه از کتاب «برنامه‌ریزی توسعه، مدل‌ها و روش‌ها» آورده شده‌اند که در سال 1971 در دانشگاه آکسفورد چاپ شده و در سال 1370 در تهران؛ سازمان برنامه و بودجه

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 15:36 | لینک  | 

مگر از يك شهردار چه مي‌خواهند؟ همان چيزي كه از رييس جمهور مي‌خواهند ولي چندين مرتبه كوچك‌تر و كم‌تر.

كليد يك شهر را براي اداره به شما دادند، يكي دو سال گذشت و ما خسته شديم از بس غُر زديد.

روزي نيست كه روزنامه شهرداري را به دست مردم برساني و در آن تبري به كمر دولت نزده باشي. مگر همين شهرداري، قبلِ تو در دست احمدي‌نژاد نبود و مگر آن دولت، دولت پدرخاتمي نبود؟ پس چرا ما دو سال لام تا كام نشنيديم كه شهردار شكايتي از دولت بكند، آن هم با آن همه كارشكني‌هايي كه بود و ما نمي‌شنيديم ولي مي‌فهميديم.

الان كه اين همه اتوبوس و تاكسي و ون و كمك‌هاي بلاعوض ستاد تبصره سيزده (ولو فرياد كني كه دير بود و كم بود و ...) هست، براي اين است كه دهانت را ببندي و كار كني. كار كني نه اين‌كه مشكلات را همه و همه به گردن دولتي بيندازي كه اين همه با تويي كه عصباني هستي و كم طاقت، راه آمد.

پس تو چه‌كار مي‌كني؟ BRT راه مي‌اندازي؟ چند بار دمِ غروب آمده‌اي ازدحام مردم ناچار را در ايستگاه‌هاي BRT ببيني؟

بس است محمد باقر! دهان مبارك را ببند و كمي كار كن. اگر مي‌خواهي مردم بعدها تو را شايسته رياست جمهوري خود بدانند، تقصيرها و قصورها را به گردن بگير و كار كن؛ مثل احمدي‌نژاد ما.

جنازه وحدت ملي را روزي صد بار از قبر در مي‌آوريد و آتش مي‌زنيد. از روي رهبري خجالت بكشيد.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 15:21 | لینک  | 

ديروز همه دانستند كه آمريكا رسما در نبرد هسته‌اي پنج ساله‌اي كه با ايران به راه انداخته بود شكست خورد. ديروز شايد لازم بود كه ما جشن بگيريم. وقتي رييس جمهور، يكي دو ماه پيش اعلام كرد كه پرونده هسته‌اي را تمام شده مي‌داند، خيلي‌ها احساس كردند معادلاتشان جواب نمي‌دهد. باز حرافي و ياوه‌پراكني و اعتماد و اعتماد ملي و از اين دست خزعبلات.

جالب‌تر اما ديروز، تظاهرات دانشجويان فهيم و موقعيت‌سنج مملكت ما بود در قلب دانشگاه تهران و با اين محور كه دولت در شعار تحقق عدالت اجتماعي‌اش موفق نبوده و بعد حركت به طرف صحن اصلي دانشگاه و انعكاس در اينترنت و حتا رسانه ملي كه چه؟ كه نزديك 16 آذر است و بايد كه جنبش دانشجويي مرده نباشد؛ و يا اگر هست، حداقل اين دو سه روز را مرده ننمايد. در هنگامه چنين موفقيتي كه رسوايي دشمن را شرق و غرب در بوق كرده‌اند، دانشجوي ما آن‌قدر نمي‌فهمد كه نبايد دولت را بزند. دولتي كه هرچه از برد هسته‌اي به فضل خدا داريم؛ به فضل خدا از اوست.

و جالب‌ترين آن‌كه در همان لحظات، رييس جمهور ما در روستايي از ايلام، كنار مادر شهيدي نشسته بود و دل آن مادر تنها و خانواده شهيد و شيخ روستا و مردم متحير، و دل تمام دوست‌داران نظام و عاشقان انقلاب را با همين تك حركت ساده‌اش از شادي لب‌ريز كرده بود.

پيرمرد كشاورزي در ونزوئلا فهميد كه احمدي‌نژاد كيست و دانشجوي بيدار و پرجنبش و عدالت‌خواه ما نفهميد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 14:47 | لینک  | 

ساده‌اي؟

مگر فكر كردي وقتي بسيجي شش ماه در منطقه مي‌ماند؛ موقع برگشتن، مردم همه به او تعظيم مي‌كردند؟ آن‌وقت‌ها هم همين‌گونه بود كه گل‌زنان آبي و قرمز محبوب‌تر از بسيجيان خسته و خاكي بودند.

در هر دوره‌اي نبردي هست و ما متعلق به يك طرف جبهه‌ايم و در اين ميان هيچ نقطه تعادلي وجود ندارد. ولي بعضي دوست دارند تعادل را به ميانه حق و باطل تعريف كنند و خود در سايه دروغين آن، منزل گزينند.

نسخه در هر دوره براي يك نفر نوشته مي‌شود. درست است كه فرماندهان محور عمليات‌اند، اما بسيجي بايد تن را به مصاف گلوله ببرد و اين نسخه را فقط براي او نوشته‌اند.

*  *  *

اكنون براي من بسيار ساده است كه از بي‌نظمي‌هاي اقتصادي دولت دم بزنم و گراني مكرر در مكرر گوجه و تخم‌مرغ و روغن را (و نه نمك را كه در مملكت ما نمك بسيار ارزان است) يك راست به رخ احمدي‌نژاد بكشم و فرياد كنم اين چه وضعي است و ما راي نداده بوديم كه چه و چه. يا بامطالعه باشم و از سياست‌هاي انبساطي بگويم و تاكيد كنم كه فرمولي شكست خورده است و تكرار كه تركيه توانست و سفارش كه برويم و از ترك‌ها بياموزيم. (و بگذريم كه اين حرف يعني كه چشم‌انداز از بيخ دروغ است)

من اما رييس جمهور خودم را مانند آن بسيجي مي‌بينم كه تن را به مهماني گلوله‌ها برده است. براي احمدي‌نژاد خيلي ساده است كه مثل پدرخاتمي، دو ماه يك‌بار در دانشگاهي روشن‌فكرانه سخن براند و صبح و شبش با كارمند جزء قوه قضاييه فرقي نكند؛ حقوقي و نامي و گفت‌وگويي و دكتراي افتخاري و حساب ذخيره ارزي و بسط يد اقتصاددانان (كه قبلا از آن‌ها گفته‌ام) و كارگزاران و تحصيل كرده فرنگ و مشتاق به تحصيل در فرنگ و حتي مشتاق به تدريس در فرنگ.

ولي احمدي‌نژاد ما راه ديگري را برگزيد. يك تنه در يك طرف جبهه ايستادن يعني اعتقاد به عظمت تنهايي و در عالم هيچ چيز چنين عزم تو را هم‌وار نمي‌كند؛ به جز تقوا ايمان به برنامه.

اين بار نسخه به نام محمود احمدي‌نژاد نوشته شده است...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 9:15 | لینک  | 

درگيري‌هاي آدم‌هاي جامعه ما، امروزه بيش‌تر اجتماعي و حكومتي است. آن‌ها كه وضع و اوضاعشان به‌تر شده، متاعي از ثروت، راحتي و حتا سعادت در پياله خود يافتند، كساني هستند كه يا از شرايط اجتماعي به موقع و با تدبير بهره جستند، يا دستي بر آتش سياست داشتند و يا دالاني دور از عرياني‌هاي اين جامعه زدند براي خدمت به اين مردم شريف. مي‌خواهم بگويم ويژگي‌ها و چالش‌هاي فردي همه در بستر شرايط رشد و افول مي‌يابند و اين بستر را حكومت مي‌سازد و جامعه مي‌گسترد.

داستان و جريان سريال ميوه ممنوعه را در نظر خود مي‌آورم. جلال و پدرش، حاج فتوحي بزرگ؛ دخترك زيباي قصه، هستي؛ مادر زحمت‌كشِ مهجور، قدسي؛ پسركِ بازي‌خورده، فرزاد؛ پدر فريب‌كارِ كينه‌توز، شايگان و غير از آنان، همه افرادي هستند كه آن‌چه دارند و ندارند از كمي و فزوني خود دارند و اين‌ها هيچ‌يك بر بستري از جامعه و عوامل مهم‌تر و اثرگذارتر نشانده نشده‌اند. از همين‌روست كه اميدي بر هدايت و كنترل هيچ‌كدام نمي‌رود و هركس مسير خود را مي‌رود.

در اين ميان بيش از همه به اقشار كم‌لطفي شده؛ معلم، مهندس، كارمند، كارخانه‌دار، سرمايه‌دار، حاجي‌بازاري، محصل، همه و همه نمايندگاني ناكامل و معيوب در اين مجموعه دارند كه هرگونه آن‌ها را كنار هم بريزي، آن‌قدر بازي مي‌كنند و ماجرا مي‌سازند كه نه سي قسمتِ شب‌هاي ماه مبارك، كه نود شب پاييز را تا شب چله بتوان براي همه‌شان غصه خورد.

من مي‌گويم جلال پسري سر به راه و مؤمن ولي فعال و خام و حاج يونس را مردي حيله‌گر و باتجربه بگذار و بقيه را  هم دست نزن تا بازي خودشان را بكنند، اي بسا داستان زيباتر شود! اما آن اشكال كه فارغ است از اوضاع يك اجتماع (نه حال فعلي جامعه ما و مسايل سياسي و فرهنگي روز) بر هر دو داستان وارد است.

حاج يونس ثروتش را از كجا آورده؟ چگونه ولو پس از سي سال دوندگي، اين همه مال و منال حلال به هم زده است؟ دخترك زيباي قصه چگونه دختري است؟ چقدر مذهبي است؟ به چه اصولي پاي‌بند است؟ آيا واقعا تنها هدف او راه‌اندازي كارخانه است؟ اصلا دخترك كيست؟ به كجا مي‌رود؟ فرزاد كيست و چگونه انديشيده و عمل كرده كه باد ازدواج با دختر كارخانه‌دار را در دماغ انداخته؟ و بسياري سؤال‌هاي ديگر بر اين سريال عارض‌اند كه تا سهم اجتماع را نشناسي از پاسخ به آن‌ها عاجز خواهي بود.

مطلب ديگري هست كه منتظر نحوه پايان اين داستان مي‌مانم و تكميلش مي‌كنم.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:58 | لینک  |