تبليغاتX
موج كوچكتر
اين وبلاگ همراه كساني است كه موج بزرگتر، آن ها را از مشاهده موج كوچكتر غافل نكرد

۶. وقتی احمدی‌نژاد عزیز در شب مناظره با میرحسین آن طوفان را به پا کرد، خیلی از اصول‌گرایان برای ساعاتی در شَک و شُک بودند. برای لحظاتی و حتا ساعاتی تردید کردند.

وقتی احمدی‌نژاد عزیز در دو سالِ مداومِ سفرهای استانی دور نخست، تقریبا در تمامی سخنرانی‌ها مساله انرژی هسته‌ای را با حرارت و مرتب مطرح می‌کرد، خیلی از اصول‌گرایانِ حلقه اولی خسته و شرم‌زده می‌شدند: "بسه دیگه بابا! مگه همه چی انرژی هسته‌ایه؟ گوجه مردم چی؟" جالب بود؛ گوجه مردم!

وقتی در اوج مشکلات به دانشگاه آزاد حمله کرد، تردید حلقه اولی‌ها، وقتی پس کشید، سؤال حلقه اولی‌ها. وقتی با قالی‌باف کنار نیامد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی از هاله نور صحبت کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی کردان را وزیر کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی در جلسه استیضاح کردان حاضر نشد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی سهمیه‌بندی را شروع کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی ساختار بیمار بودجه‌ریزی را دگرگون کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی سازمان بیمار برنامه‌ریزی را جابه‌جا کرد، تردید حلقه اولی‌ها. وقتی دمادم دم از حضرت حجت (عج) زد، وقتی مکرر در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل به آمریکا حمله کرد، وقتی هولوکاست را زیر سؤال برد، وقتی که گفت اسراییل باید از بین برود، وقتی خیلی‌ها را در کابینه‌اش جا نداد، وقتی خیلی‌ها را در کابینه‌اش جا داد...

این ما بودیم که تردید می‌کردیم و مرتب تردید می‌کردیم و تا اندکی در ابهام فرو می‌رفتیم، از حرکت باز می‌ایستادیم. از یک جایی خبری در می‌آوردیم و یا تحلیلی و در نهایت بهانه‌ای برای قیام. البته نه قیام در برابر قعود؛ بل‌که قیام در برابر مشی. ما همان‌ها هستیم: «کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا».

حرکت در روشنی از هر غیر انسانی بر می‌آید؛ مهم این است که وقتی مدیر ولایت‌مدار، ایجاد ابهام می‌کند تا راه جدیدی را بگشاید، تو با او همراه شوی.

۸. من نمی‌دانم اگر کسی، کسی را خیلی قبول داشته باشد ولی بر سر هر عملش این‌قدر ان‌قلت بیاورد و یا برای یک عملش این قدر حرف بسازد و بتراشد، این چه جور قبول‌داشتنی است.

۹. ما باید بیاموزیم که اگر به کسی اعتماد کردیم، باید مدتی با او در سکوت راه بیاییم؛ وگرنه هر لحظه او را مجبور به ایستادن خواهیم کرد. باید بدانیم که خضر نبی (ع) سه بار بیش‌تر به موسای پیامبر (ع) فرصت شکستن سکوت را نداد. اصل بر تولی به ولی است؛ علم و آگاهی ما تحت تولی ما و پس از تولی ماست و باید تایع و پیرو ولایت ولی باشد. وقتی معنی اعتماد، حرکت در ابهام و سکوت را فهمیدیم؛ آن‌وقت است که مساله مشایی برای ما حل می‌شود؛ نه وقتی که او را این‌گونه کنار بگذارند.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 19:24 | لینک  | 

۱. انسان یک ویژگی بسیار جالب دارد. از آن دست ویژگی‌ها که فقط مختص به اوست و یک جورهایی فرق میان او و سایرین است. در عین حال فارق میان خود انسان‌ها نیز هست؛ بعضی از انسان‌ها از این ویژگی خوب بهره نمی‌برند و از حرکت باز می‌ایستند و شروع می‌کنند به سروصدا، در حالی که روی دو پای خود ایستاده‌اند! (و اذا اظلم علیهم قاموا)

۲. ویژگی بسیار جالبی است. این‌که انسان حرکت می‌کند، ویژگی نیست؛ همه عالم حرکت می‌کند. این‌که انسان باز می‌ایستد نیز طبیعی است. گاهی دلیلی برای رفتن نیست، گاهی برای رفتن مانعی هست، گاهی نمی‌شود فهمید که باید به کجا رفت و گاهی می‌شود فهمید ولی نمی‌خواهیم بفهمیم، گاهی هم رفتن واقعا سخت است ولی اگر کمی شجاعت یش‌تری داشتیم می‌رفتیم. این‌ها یک جورهایی همه طبیعی و قابل قبول می‌نمایانند.

آن‌چیزی که طبیعی نیست، این است که انسان پای در تاریکی می‌گذارد. گاهی رفتن پر از ابهام است ولی می‌رویم.

۳. ویژگی بسیار عجیب انسان این است: «حرکت در ابهام». گاهی ابهام‌های زیادی بر سر راه وجود دارد ولی راه را می‌پیماییم؛ ابهام‌ها را به کناری می‌نهیم، به آن‌ها وقعی نمی‌نهیم، راهِ پیشِ رو را برمی‌گزینیم.

۴. نقاط عطف تاریخ بشری وقتی رغم خورده است که بشر جسارت حرکت در ابهام را یافته بود. وقتی برای فهمیدن این‌که «خورشید نیست که به دور زمین می‌چرخد»باید سال‌ها وقت صرف شود، اگر کسی خلاف قاعده علمی زمانه که به عرف و عادت بدل شده (از بس که بدیهی و ارتکازی است)، شروع کند به جمع‌آوری مدرک برای اثبات چرخش زمین به دور خورشید، در ابهام حرکت می‌کند.

۵. ما که در زمان پدرخاتمی در دانشگاه درس می‌خواندیم، هجمه ابر سیاه شبهات را بر مزرعه نوبنیان ولایت فقیه دیده‌ایم. دورانی بر ما گذشته که نمی‌توانستیم ولایت فقیه را اثبات عقلی کنیم، ولی ایستادیم و هم‌چنان بر حقانیت آن پای‌مردی کردیم. آن‌قدر در ابهام رفتیم تا کم‌کم نه‌تنها ولایت فقیه بر ما اثبات شد، بل‌که فلسفه‌ای که اصالت در آن با مفهومی ژرف از سنخ ولایت بود را یافتیم که حلال همه مشکلات حکومت دینی بود؛ بگذریم.

اصولا ولایت‌مداری یعنی حرکت در ورطه ابهام. این‌گونه نیست که ولی هم‌واره اوامرش را و ریشه و علت اوامرش را برای متولی شرح دهد و عقل متولی را واسطه میان خود و او کند. گاهی اوقات تو هستی و یک سخنرانی مجمل. این‌که چه باید کرد را هم باید خودت بفهمی و خودت؛ نه خودت و عقلت. و اصولا خط ولایت تا هرجایی که کشیده شود، پرده ابهام را با خود می‌برد. نمی‌دانم شاید این از لوازم دوران غیبت است.

۶. ...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 10:58 | لینک  | 

4 – ما مطمین هستیم که آن‌ها در محاسبه اشتباه می‌کنند. هر که مستضعف نباشد، لاجرم مستکبر است و از این‌روست که هر چه افتخار در تاریخ هست؛ همه به نام مستضعفان است. مستکبران زرپرست‌ند و کتاب مقدس زرپرستان پر است از آموزه‌های دهشت‌بار. ما که جرات خواندنش را هم نداریم.

یکی از آن‌ها که اتفاقی با ما دوست شده، از نزول دویست میلیونی‌اش برای حل مشکل ما خبر داد؛ دیگری جامه سبز بر تن زن‌هامان کرد تا آزاد شوند از استضعاف. دیگری حق‌السهم نفت ما را از اعماق زمین بیرون می‌کشد و آن یکی در عوض چند میلیون، مدارک دانشگاهی مورد نیاز مستضعفان جهت خروج از استضعاف را فراهم می‌کند. بازار شلوغی‌ست؛ حوصله می‌خواهد دیدن همه حجره‌هایش...

5 – گفتیم که هرچه افتخار در تاریخ هست به نام مستضعفان است. بسیج مستضعفین هم نشان سازمانی این تاریخ بلند است. نمی‌دانم بسیجی‌ها را چگونه مدل کرده‌اند؟ آیا بسیجی جوان بی‌کاری است که هیچ روشی را برای خروج از استضعاف نیافته؟ آیا بسیجی مانع کوچکی در برابر اعمال خشونت‌های لذت‌بخش است؟ آیا بسیجی عضو فعال یک مزرعه است که در مراحل مختلف داستان می‌توان با تردستی از تعصب و غیرتش شیر انبوه دوشید؟ آیا بسیجی موجود خسته‌ای است که از بس خودش نمی‌داند چه کند، هرچه امر فرمانده را تابع است؟

6 – فرمانده کیست؟ در کتاب مقدس زرپرستان رمزهای فراوانی هست؛ ولی همه‌اش برای فرار از جهل ایشان نسبت به فرمانده. فرمانده را نمی‌دانم چگونه نتوانسته‌اند مدل کنند. وقتی اشاره به سمتی می‌شود، جریان مستضعف آن سمت را تصرف می‌کند و این حقیقت تاریخی، تمامی آیاتِ «سروما» را به چالش کشیده است. مفسران سروما هرگز نتوانسته‌اند بفهمند که این همه قدرت از مستضعفان ناشی می‌شود یا از فرمانده آن‌ها؟ از بسیج شدن مستضعفان است یا از فرمان‌بری آن‌ها؟ از چیست و از کیست؟ هنوز نفهمیده‌اند. «اراده ما فوق همه اراده‌هاست. نخستین اراده ما سردرگمی قومی است که بر دو عالم برتری داده شده است. شما به آسانی از راهی که در آن هستید خارج خواهید شد، اگر به طنابی که برایتان فرو فرستادیم، دمادم چنگ نزنید». (براخیز، فصل سوم، آیه هفتم)

7 – دنیا، دنیای تیرگی‌هاست. و این تعریف بیش از آن‌که در یک تابلو قابل تصویر باشد، در یک برگه خط‌دار قابل تبدیل شدن به یک معادله است. دنیای تیرگی‌ها در آن سوی معادله، کم‌رنگ شده و رو به روشنی می‌گذارد. این همان مبنایی است که خشونت‌پردازان زرپرست، قدرت محاسبه‌اش را ندارند و از این روست که نمی‌فهمند چرا مستضعفان به سمتی که مورد عنایت فرمانده است؛ ایمان دارند. آیه مربوط به این واقعه را اکنون به یاد ندارم!

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 18:43 | لینک  | 

«آن‌ها را بکشید و اگر نشد، بخرید و تبدیل کنید. ما اراده کردیم که شما را از همه برتر قرار دهیم. این مسیری است که اگر در آن افتادید، به دش‌واری از آن خارج خواهید شد». (سروما*، اشکوب چهارم، آیه سیزدهم)

*سروما: کتاب مقدس زرپرستان

1 – آن‌ها می‌خواهند ما را بکشند. یکی از صدور اعظم آن‌ها در یک کنگره خصوصی گفته است: «با این تز که: «نمی‌شود همه مخالفان را کشت» مخالفم. به نظر من هر کسی که آن‌چه را ما می‌پرستیم، نمی‌پرستد؛ مستحق ادامه زندگی نیست». کسانی این داعیه را خوب فهمیدند، که به دست جلادانِ ایشان، طعم تلخ مرگ را چشیدند.

2 – به دش‌واری می‌توان حدس زد که چرا تا کنون زنده نگهمان داشته‌اند. نمی‌دانم چه مدلِ جامعه‌شناسانه‌ای را توسعه داده‌اند؟ آیا ما بَرده‌ایم؟ یا در اصول برده‌داری نوین هضم شده‌ایم؟ آیا ما حیوان‌های اهلیِ به‌دردبخوری هستیم که هنوز موعد سربریدنمان فرا نرسیده؟ آیا ما حیوان‌های اهلیِ به‌دردبخوری هستیم که دیگر موعد سربریدنمان فرا رسیده؟

3 – ما نخستین قربانیان خشونت نیستیم. گواه‌های زیادی هست که آن‌ها از خشونت لذت می‌برده‌اند. شاید روی دیگر سکه‌های زر، خشونت است! بعید نیست. در کتاب مقدس مستضعفان گواهی داده شده است که: «هرکدام سر بلند کنید، آن‌ها سرتان را خواهند برید. ولی ما دوست می داریم که شما سر بلند کنید». (براخیز**، فصل سوم، آیه هشتم)

**براخیز: کتاب مقدس مستضعفان

ما محکوم به تحمل خشونتِ خشونت‌مداران هستیم. نمی‌دانم چه مدل اقتصادی را توسعه داده‌اند؛ آیا امکان حفظ قدرتِ انباشت شده از سرمایه، ارتباط مستقیم با خشونتِ به کارگرفته شده دارد؟ آیا توازن نظام اقتصادی در فضایی خشونت‌بار حاصل می‌آید؟ آیا با کاهش یارانه‌ها، باید میزان خشونت دولتی را نیز کاهش داد؟ اگر سیستم کوپنی را حاکم کردیم، حق اعمال هر خشونتی را داریم؟ اگر قابلیتِ فرضِ جرأت در مردم پیدا شد که آن‌ها و سیستم کوپنی‌شان را نخواستند، این مردم نالایق، لایق همه‌گونه اعمال خشونت نیستند؟
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:30 | لینک  | 

سؤال اول – کسی می‌داند بزرگ‌ترین مشکل کریم آقا بعد از این‌که در میان خرت و پرت‌هایش سقوط کرد چه بود؟

اخیرا من فهمیدم. واقعا مشکل بزرگی است. چی؟ شما هم می‌خواهید بفهمید؟ خدا نکند شما هم بفهمید. خدا نصیب گرگ بیابان نکند.

این آت و آشغال‌ها و خرت و پرت‌هایی که آدم در زندگی دور و بر خودش جمع می‌کند، چیزهای واقعا بدی است. این را وقتی آدم می‌فهمد که در میان آن‌ها سقوط کند.

سؤال دوم – چرا وقتی آدم به شدت زمین می‌خورد، در حالی که روی زمین غلت می‌خورد، همه آت و آشغال‌ها و خرت و پرت‌هایی را که دور و بر خودش جمع کرده بود و همه برنامه‌ریزی‌هایی را که برای آن‌ها و برای خود کرده بود را می‌بیند که دارند با او روی زمین غلت می‌خورند، آن هم به صورت صحنه‌آهسته؟

من به تازگی فهمیدم که جدا همین‌طور است. وقتی در آواز گنجشک‌ها پاتیل ماهی‌ها از دست بچه‌ها بر زمین ریخت، من فکر می‌کردم که صحنه‌آهسته شدن فیلم، تکنیک سینمایی است. اما به تازگی فهمیدم که واقعا در عمل صحنه‌آهسته است. حتا موزیک هم برای چند ثانیه قطع می‌شود. چی؟ شما هم می‌خواهید بفهمید؟ خدا نکند شما هم بفهمید. خدا نصیب گرگ بیابان نکند.

سؤال سوم – وقتی زمین خوردیم باید حواسمان به چه چیز باشد؟

اگر پاتیل ماهی دستمان بود و زمین خوردیم و ماهی‌ها پخش زمین شدند، پس از رفع شوک، باید حواسمان به شاه‌ماهی باشد. او را که بگیریم، انگار اصلا زمین نخورده‌ایم.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 11:50 | لینک  | 

یکی از اقوام بسیار نزدیک ما، لامذهب است. نه تنها لامذهب است، بل‌که خیلی هم خوش‌صحبت است! در واقع در این مملکت گل و بلبلِ جمهوری اسلامی از پیشرفت اسلام در دل جوانان عبرت نگرفته و حتا نماز هم نمی‌خواند. به پست آخوندهای بد هم نخورده که از دین و دیانت هم زده شده باشد، از بیخ قبول ندارد همه چیز را؛ یعنی فی‌الواقع هیچ‌چیز را قبول ندارد. نعوذ بالله به ارادت دیگر خویشان به حضرت امام رضا علیه السلام می‌گفت: خرافات. نمی‌دانم چرا این‌قدر زیاد مذهبی نیست!

البته نمی‌دانم دلش چرا این قدر صاف است لامسب!! او وقایع را از دور می‌نگرد، خیلی دورتر از جاهایی که امثال بزرگان اصول‌گرای ما می‌نگرند. ولی چون دلش صاف است و مشغولیت جلسه‌بازی‌ها و مصاحبه‌ها و نطق‌های پیش از دستور و اظهارنظرها را نداشته، چون مغروریت دکتراها و تزها و منصب‌ها را نداشته، هنوز دلش پاک و صاف مانده. توفیق ارادت به حضرت امام رضا علیه السلام را به او نداده‌اند، اما پاکی دل را به او داده‌اند.

به یکی دو اصل اخلاقی معتقد است، ولی عجیب به این یکی دو اصل اخلاقی معتقد است. با خودم می‌اندیشیدم حتما بارها او را به آن‌چه برای او معیار است آزموده‌اند. اگر همه آن‌چه به آن درستی و انسانیت می‌گویند همان یکی دو اصل باشد، او قهرمان درستی و انسانیت است.

سال‌ها پیش که از قصه خوب بودن، تنها قامت بلند سید علی خامنه‌ای بر لوح دل ماها نقش می‌بست، ارادتی شدید به ایشان داشت. او (این خویشاوند غیراصول‌گرای ما) مروری بر وقایع سیاسی می‌کرد، روش خاص خودش را داشت، خیلی روی داده‌ها و اطلاعات تکیه نمی‌کرد، خیلی زود به نتیجه می‌رسید، او می‌پذیرفت که: آقای خامنه‌ای انسان خوبی است؛ مدیر خوبی هم هست...

به‌تازگی میهمان ما بود و سر صحبت به دولت کشید. دولت که نه؛ شخص آقای دکتر احمدی‌نژاد. و باز همان روش ساده ولی بسیار مطمین و مستحکم و مؤید به صفای باطن و باز، ارادتی و ابراز ارادتی: او پذیرفته بود که آقای احمدی‌نژاد انسان خوبی است و مدیر خوبی هم هست.

من آن شب تمام اصول‌گراها را با همان دستی زمین گذاشتم که این خویشاوندِ غیراصول‌گرا را از زمین برداشتم...

 

یادم نرود – واقعا حیف نیست وقتی سخن از پاکی دل و صفای باطن، و نام از امام خامنه‌ای و دکتر احمدی‌نژاد است، حرف و نامی از اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلبان به میان بیاید؟ فضا آلوده می‌شود؛ بگذرم. اصول‌گرایان که اصول‌گرایند وضعشان این است. چه برسد به جماعت فاسد و مفسد.

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 0:1 | لینک  | 

نمی‌توان از فکر این تجربه عجیب بشری بیرون آمد. گاهی با کسی همراه می‌شویم چون دوستش داریم، گاه چون به او نیاز داریم و گاه چون صرف همراهی ارضایمان می‌کند. گاه اما نمی‌دانیم چرا همراهی با کسی ما را به وجد در می‌آورد.

دوست داشتم در نمایشگاه مطبوعات همراه مجید مجیدی به این سو و آن سو بروم. هر جا که برود با او بروم. هنگام تماشای آواز گنجشک‌های او هم، هر جا که رفت، با او رفتم. دل و عقل و هوش خود را کامل به دست او دادم. و چه تجربه‌ای اندوختم از این همراهی. و چه لذتی بردم آن روز.

خداوند به برخی، چه الطافی که نمی‌کند.

آواز گنجشک‌ها داستان انسان است. بر همه انسان‌ها چندین فصل می‌گذرد ولی داستان همه یکی‌ست. فراموشی...

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 17:41 | لینک  | 

1.     آدمی که معرفت نداره رو باید بندازی توی چاه، یک سنگ هم بندازی روش.

2.     خدا آدم ها را از بالا نگاه می کند. خدا اما هرگز از ما آن طوری غافل نیست که هر بلایی سر ما بخواهد بیاید، بیاید.

3.     دنیایی که خدا در آن نباشد می شود لانه سگ.

4.     دنیا همیشه می رقصد. اما رقص دنیا همیشه زیبا نیست. وقتی رقص دنیا زیباست که خدا آن را برقصاند.

5.     مگر قرار نبود برای سمعک هانیه پول جمع کنی؟ فراموش کردی و تنها گناهی که عذاب آن فراموش نمی شود فراموشی است. عذابش را به تو می چشانند، طعمش را حس می کنی. عذاب را می آورند جلوی چشمانت؛ در حالی که تکان نمی توانی بخوری. واویلا. سخت است.

6.     بدترین چیز این است که یک دور بچرخی و بعد وقتی برگشتی، سر جای خودت باشی.

 در تمام طول عمرم این قدر مهارت ندیدم. مهارت در ایجاد تصویر، مهارت در روایت، مهارت در یادآوری و دور کردن خلایق از گناه بزرگ فراموشی. در تمام عمرم چنین فیلمی ندیدم.

و زیباترین صحنه و روایت برای من، تصویر شادمانی کودکان بود در این فیلم، آن جا که گلدان ها را خالی می کردند، لحظاتی دیگر ماهی ها را در آب انبار رها خواهیم کرد...
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 14:29 | لینک  | 

فاضل نظری را که یادتان هست؟ شکیبا شعری جدید از او برایم آورد.

 

دین راه گشا بود و تو گم گشته دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

 

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیادِ دل از کف شده، تا کی به کمینی؟

 

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود!

هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

 

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

آن جا که شوی آینه، کافی است ببینی

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی ...

 

جمعی صفت حلقه دوزخ به تو دادند

عشقی و تو دروازه فردوس برینی

 

ای عشق چه در شرح تو جز عشق بگوییم؟

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 14:20 | لینک  | 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و بی دوست، پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ناچیز من آشفته او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من در سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

ماهی که پری خوست، پری روست، پریشان

با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

علی‌رضا بدیع

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 23:52 | لینک  | 

سلام
و
عرض تسليت به مناسبت مصيبت سالار شهيدان حضرت اباعبدالله (ع)

 

شايد بعضي در ابتدا به اين كه يك نفر از كجا شروع كرده توجه نمايند و در مقام مقايسه خود با ديگران بگويند: "خوب فلاني مثلاً از شرايط اوليه بهتري آغاز كرده است" مثلاً "خانواده‌اش فلان بوده‌اند يا از همان ابتدا..."!  حكماً با نگاه اين طوري، در تفسير سرمايه‌هاي اوليه اعطا شده به انسان بر محور عدالت خداوند دچار مشكل مي‌شوند! لابد همان بعضي، در خواندن شرح بزرگاني مانند سيد مرتضا به اين نتيجه مي‌رسند كه بايد به يكي از دانشكده‌هاي هنري بروند و... ريش پروفسوري و...؛ تا يك آويني ديگر داشته باشيم!

اما به نظر من مكان فرد (منظورم مكان حركت در سير كمال) چندان مهم نيست (نه كه مهم نيست؛ قابل جبران است). بلكه شيب حركت است كه بسيار مهم است. چه بسا افرادي كه ابتدايي بسيار بهتر از سيد مرتضا داشته اند اما در گذر روزگار ...

احتمالاً شنيده ايد اين داستان را كه دو برادر يكي دائم مشغول عبادت بود و يكي مشغول دنيا. روزي هر كدام به تصميم مي‌گيرند روزي را هم مانند برادر بگذرانند  و به سمت برادر ديگر مي‌روند و در راه اجل آنها فرا مي‌رسد. عابد به شقاوت مي‌رسد و فاسد به سعادت .

پس حكماً اين شيب حركت (يا سرعت تحولات انسان) است كه اهميت اساسي در بررسي جايگاه سير و سلوك را دارد و نه مكان حركت يا حتي گذشته فرد ( كه قابل جبران است). مانند حركتي كه شهداي نوجوان ما در جنگ تحميلي آغاز كردند و يك شبه ره صد ساله عرفا را پيمودند.

به قول مرحوم حاج عبدالله ضابط: « اين جنگ ما نشان داد كه ما در نوجواني هم مي‌توانيم به خدا برسيم»

يا علي مددي

 

سید

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 15:28 | لینک  | 

خبر چون سيل دنيا را گرفته

كه دارا رفته سارا را گرفته

 

خودم را دار خواهم زد يقينا

دلم تصميم كبرا را گرفته

 

جليل صفربيگي

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 9:47 | لینک  | 

بسم‌الله الرحمن‌الرحيم

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامي، نائب امام عصر (عج) حضرت آيت‌الله خامنه‌اي ايدكم‌الله تعالي بتأييداته ‌الخالصه

 

سلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

امتثال امر فرصتي براي عرض ارادت در اين مرقومه باقي نمي‌گذارد لذا حقير مستقيماً با استمداد از فضل بي‌منتهاي رب‌العالمين وارد در اصل مطلب مي‌شوم بعد از عرض اين مختصر كه:

 

ما با حضرت‌عالي به عنوان وصي امام امت (ره) و نايب امام زمان (عج) تجديد بيعت كرده‌ايم و تا بذل جان در راه اجراي فرامين شما ايستاده‌ايم، همان‌گونه كه پيش از اين درباره امام امت (ره) بوده‌ايم و بسيارند هنوز جواناني كه عشق به اسلام و شوق رضوان حق آنان را در ميدان انقلاب نگه داشته است. با همان شوري كه پيش از اين داشته‌اند‌،‌ خدا شاهد است كه اين سخن از سر كمال و صدق و از عمق قلوب همان جواناني سرچشمه گرفته است كه در تمام اين هشت سال بار جنگ را بر شانه‌هاي ستبر خويش كشيدند. ما به جهاد في سبيل‌الله عشق مي‌ورزيم و اين امري است فراتر از يك انجام وظيفه‌ خشك و بي روح. اين سخن يك فرد نيست،‌ دست جماعتي عظيم است كه به سوي حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بيعت كند،‌ بسيارند كساني كه مي‌دانند شمشير زدن در ركاب شما براي پيروزي حق از همان اجری در پيشگاه خدا برخوردار است كه شمشير زدن در ركاب حضرت حجت (عج) و نه تنها آماده،‌ كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما.

 

كم‌ترين مطيع شما ، سيد مرتضي آويني

نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 13:37 | لینک  | 

انسان‌ها موجودات عجيبي‌اند؛ بايد با آن‌ها خداگونه رفتار كرد. بايد از آن‌ها دوري جست؛ در همان عين اما، بايد در ميان آنان ماند و صبر كرد.

بايد از تنهايي انسان‌ها ترسيد و سعي در جمع‌شدنِ آن‌ها نمود؛ اما در عين حال، انتظارِ ايمني از جمع‌شان را نبايد نداشت.

بايد آن‌ها را به دقت نگريست و نيك بررسي‌شان كرد؛ لاكن نبايد خيلي در آن‌ها ماند و بايد از آن‌ها گذر كرد.

انسان‌ها را بايد آزاد گذاشت؛ اما بايد آزادي را به عدالت ميان آن‌ها تقسيم نمود.

***

بايد راه انسان را به او بنمايي، اما نبايد از راندن او به سوي راه، غافل شوي. در عين حال، انسان نيازمند افسار و شلاق نيست.

انسان، انسان است؛ او با همه همين تعارض‌هايش انسان است. انگار او را دوگانه آفريده‌اند و به انتظارِ گانه سومي، در برهوتي از جهل و سردرگمي رهايش ساخته‌اند.

او را اما به گونه‌اي هم نساخته‌اند كه نتواند همه اين قوانين را به هيچ بگيرد. بالاترين شاهد اين‌كه او مي‌تواند انسان بودن خود را انكار كند. آن‌گاه خيلي از اين قوانين، منسوخ و دور ريختني‌اند و ما بايد به دنبال قواعد و احكام ديگري بگرديم.

به رغم اين تلخي، انسان به هرجا برود، راه بازگشت دارد. تمام اميدهايي كه دور آدمِ تازه‌مخلوق را فراگرفته، اين است كه انسان توانايي انكار وضع موجود خود را هم دارد.

انسان چه خودش و چه جمع و جماعتش، مي‌تواند وضع موجود خود را انكار كند و از نو بسازد، و اين چراغي‌ست كه تمام تاريخ را روشن و تاريك كرده است.
نوشته شده توسط مهدي محمدي در ساعت 9:33 | لینک  |