1 - میفرماید: «وجود مخلوق عین ربط به ذات پروردگار است». میفرماید: «این عین ربط بودن، یعنی عین فقر و نیاز بودن به خدای متعال». یعنی اگر هستی برای هست فرض شود، در فقر و نیاز اوست و این هستی و این فقر و نیاز به گونهای تعبیر شده که حتما دو طرف دارد. یک طرف آن فیاض علیالاطلاق و طرف دیگر آن، عینِ نداریست.
2 - وقتی موجود اینگونه در این نگاه بلند تفسیر شد، تکلیف انسان به مراتب روشنتر است. انسان به ارادهاش گرفته میشود و رشد و توسعه او به همسانی و همآهنگی این اراده با اراده باریتعالا تعریف میگردد. چون انسان نمیتواند خدا شود و از آنجا که تعریف رشد انسان به خداشدن ناقص است و میان خدا و انسان همواره انفکاک برقرار است، شرایط رشد را باید با سازوکار «اراده و همآهنگی» جستجو کرد نه «انحلال مطلق انسان در خدا». پس هرچه اراده انسان با اراده الاهی همآهنگتر شد، انسان الاهیتر و خداییتر خواهد گردید.
3 - این نسبت از ولایت الاهیه به جریان ولایت تاریخی و اجتماعی انسانها رسوخ میکند. یعنی رشد تاریخ به تولی او به ولیِ معصومِ تاریخ (ع) و رشد جامعه در عصر غیبت به تولی او به ولیِ فقیه جامعه تعریف میگردد. یعنی هرچه فقر ذاتی انسان بیشتر گردد، اراده او در اراده ولی معصوم (ع) یا ولی فقیه بیشتر منحل شده و در نظام ولایت، توسعه و تعالی افزونتری خواهد یافت. مسیر رشد و عبودیت انسانی فقط و تنها و لابد و ناچار همین است...
...جايگاه امام در جامعه، جريان هدايت و خارج كردن مردم از ظلمات به سمت نور است. به همين دليل مردم نميتوانند او را برگزينند بلكه خداوند متعال او را انتخاب ميكند. بنابراين امامت كه مجراي نور و هدايت الهي است در اختيار ما نبوده و خداوند متعال مجاري نور خودش را در عالم قرار مي دهد.
در اين باب ميتوان به فرمايشي از امام رضا (ع) اشاره كرد كه مكانت امامت را روشن تر ميكند: «... ان الامامة منزلة الانبيا و ارث الاوصيا ان الامامة خلافه الله و خلافه الرسول و مقام اميرالمؤمنين و ميراث الحسن و الحسين ...». چون اين شأن را خداوند متعال به امام ميدهد، جايگاه ما نيز نسبت به او، تولي است همان گونه كه شأن ما نسبت به خداي متعال خضوع است. بايد اشاره كرد كه حتي در خاكساري اين امر موضوعيت ندارد كه بنده ميخواهد به كمال برسد، بلكه شأن عبد خاكساري است. البته باطن خاكساري در برابر خداوند متعال، عزت ايمان است.
الله نور السماوات و الارض... . خداي متعال نور آسمآنها و زمين است. مثل نور او مانند چراغداني است كه در آن چراغي تعبيه شده. حضرت امام صادق (ع) فرمودند اين مشكات حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است. در آيه شريفه از دو مصباح ياد شده كه اولي امام حسن (ع) و دومي امام حسين (ع) ميباشند.
اين چراغ از يك درخت مبارك زيتون شعله ور ميشود كه در قسمت مياني باغ واقع شده كه آفتاب گير است. اين درخت به وجود مقدس حضرت ابراهيم (ع) تعبير شده است. اين چراغ يك روغني دارد بسيار نوراني كه بر اساس روايت، اشاره به علوم و معارفي دارد كه از اين مطلع انوار الهي ميجوشد.
«نور علي نور» ايمهاي هستند كه يكي پس از ديگري ميآيند. در آياتي كه بحثي از نور داشتهاند، نوعا نور به امام تفسير شده است. خداوند هر كس را كه بخواهد هدايت ميكند. هدايت البته همواره در پرتو نور است؛ لذا اين كه ايمه (عليهم السلام) انوارند، يعني هادي هستند و هدايت به وسيله آنها اتفاق ميافتد. امام و ولايت امام حيات و ماء و ايمان است. عمل مؤمن (كسي كه به ولايت الاهيه ايمان دارد) او را به سرچشمه آب ميرساند؛ يعني به ولايت الاهيه. نور اين هدايت در خانههايي است كه خداي متعال اجازه رفعت به آنها داده است و اجازه داده يادش در آنها ذكر شود.
اما آيات بعدی راجع به كفار است. عمل كفار مثل سراب در بيابان سوزان است و ايشان را به سراب و ظلمات ميرساند. درواقع باطن عمل كافر، ظلمت است. خودشان ظلمات هستند و عمل آنها نيز -كه تولي به اوليای ظلمت است و مبدأ جريان ولايت آنها ميشود- ظلمات است.
اما براساس روايت شريفي از امام صادق (ع) ظلمات همان اولي و دومي بوده و يغشاه موج به سومي اشاره دارد كه خود آنها وجودهاي ظلماني و ولايتشان هم مبدأ ظلمات در عالم است. بعضها فوق بعض به معاويه ملعون و فتن بني اميه اشاره ميكند و ظلماتي كه در عالم پراكنده كردند تا جايي كه مؤمن دست خود را نمي بيند. اولياي باطن فضاي ظلماني درست ميكنند تا بتوانند در اين فضا اعمال ولايت كنند. اما آن كسي كه اعتقاد به بعث دارد و ميداند پايان عمر دنيايياش، پايان زندگياش نيست، حقا به خدا و رسول و نوري كه خدا براي هدايت عوالم تنزل داده است ايمان ميآورد.
آن چه تمام انبياي الهي افراد بشر را به سوي آن دعوت كردهاند، اصل «توحيد» است. غايت رسالت ايشان هم توحيد در پرستش (و نه فقط توحيد در خالقيت) است؛ به گونهاي كه تمام خضوع و خشوع و تذلل بشر در برابر خداوند متعال و ناشي از تسليم محض باشد. اين درواقع همان تكليفي است كه خداي متعال از تمامي مراتب عالم و رتبههاي خلقت متناسب با ظرفيت وجودي آنها خواسته است كه نسبت به ولايت الاهيه ميثاق و عهد بگذارند. آنگاه بر اساس شدت پذيرش اين ميثاق، تمامي مخلوقات درجهبندي شدهاند. از ميان تمامي مخلوقات، نبي اكرم (س) و اهل بيت عصمت (ع) در پذيرش تام و تمام اين ميثاق پيشگام شدند. به همين دليل ميثاق ولايت ايشان نيز از تمامي عوالم خصوصا عالم انساني گرفته شد. اين ميثاق البته در طول ميثاق ولايت الاهيه است. بدين ترتيب، پذيرش ولايت ايشان، جزيي از ميثاق توحيد است.
دين هم شرح و شؤون تولي تام به ولايت الاهيه و تبري تام از ولايت غير است. درواقع احكام دين و تناسبات آنها بر اساس ولايت الاهيه شكل ميگيرند و ملاك احكام ذات آنها نيست.
خداوند متعال در پذيرش دين اكراه و اجبار قرار نداده و انسانها در پذيرش ولايت او اختيار دارند. از ديگر سو دو مسير رشد و غي در برابر انسان قرار داده شده است. پذيرش مختارانه ولايت الاهيه منجر به رشد و پذيرش ولايت طاغوت، منجر به غي خواهد شد. نتيجه تولي به ولايت الاهيه، خروج از ظلمات به سمت نور است و نتيجه ولايت طاغوت خروج از نور به سمت ظلمات. نور خداوند متعال در عوالم، همان نور ايمه اطهار (عليهم السلام) است. ظلمات نيز تاریكي هاي ناشي از ولايت طاغوت است زيرا باطن گناه، تولي به ولايت طاغوت است. در مورد ايمان و كفر نيز بايد گفت كه ايمان مانند رشد و نور، همان پذيرش و كفر همانند غي و تاريكي، همان اعراض از ولايت الاهيه هستند.
از آن جا كه ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) همان ولايت الاهيه است پس پذيرش ولايت آن حضرت، همان حقيقت دين است. تولي به ولايت معصومين (عليهم السلام) مبدأ تمامي خيرات و باطن تمام خوبي ها و تولي به ولايت طاغوت منشأ تمام شرور و باطن تمام بدي هاست.
بر مبناي روايات صادر شده از اهل بيت (عليهم السلام) ايشان حتي اختيار حلال و حرام الهي و تشريع احكام را نيز در اختيار دارند و اين يعني همان مطلب كه احكام شرع؛ تناسبات ولايت ايمه (عليهم السلام) است. ايشان تناسبات ولايت خود را تحليل و تناسبات ولايت طواغيت را تحريم مينمايند.
از بنیادی ترین نیازهای امروز جامعه ما، بررسی آسيبهاي حوزه و نهاد روحانيت از زاويه معارف بنيادين است. به نظر ميرسد دو آسيب جدي اين حیطه را تهديد ميكند:
1. غفلت از كاركرد عيني دين
2. غفلت از حجيت
كمترين ضايعه حاصل از اين آسيب ها افول ابهت روحانيت و بيشترين ضايعه آنها، ايجاد انحراف در دينداري است. در باب آسيب نخست بايد گفت كه عدهاي از دانشمندان صرفا به كارآيي در عينيت متمركز شده و در تفقه خود، شرايط عيني را اصل قرار ميدهند. در اين صورت، فهم آنها رفته رفته تابع شرايط عيني ميگردد. در نظر ايشان مفهوم دین، عقلايي و عرفي است.
پس اگر از حجيت تفقه غفلت شود، جريان نياز و ارضاي مادي كه با تغيير خود، تغيير مفاهيم عقلايي را رقم ميزند، ادراكات اصحاب تفقه را تعیین می کند. چنين ديدگاهي فهم از دين را بر محور توسعه نياز و ارضاي مادي قرار مي دهد و بدين ترتيب، آن را از حجيت ساقط مي نمايد.
اما در باب غفلت از كارآيي دين بايد گفت كه اگر ما توان حاكم كردن تفقه خود را بر مسايل زمانه نداشته باشيم؛ در مقابل دشمن دچار انفعال خواهيم شد. بر اين اساس نتيجه ميشود كه حوزه ها بايد به دنبال استكمال تفقه باشند. البته اين امر نه به معناي كامل كردن دين؛ بلكه به اين معني است كه تفقه و معرفت ديني ما ملزم به تكامل است.
براي دستيابي به چنين مقصودي حوزههاي علميه سخت محتاج اعمال نوع خاصي از پرورش روحي و ذهني نسبت به دانشپژوهان دينياند تا ايشان هم نسبت به مسايل عيني در سطح ملي و جهاني داراي بصيرت و تحليل باشند و تعارض ميان نظام كفر و ايمان را در مقياس بينالمللي درك كنند و هم نگاه ايشان به امر حجيت نگاهي نو باشد.