شاید کمتر کسی باشد که وقتی اسم کوپن را میشنود یاد موسوی نیفتد. کوپن؛ موسوی؛ میرحسین، وگرنه مردم میمردند، اینها را معمولا ماها که به خاطر کوپنها زنده ماندهایم، خیلی شنیدهایم.
خطر چیست؟ کسی که از خطر و احساس خطر سخن میگوید، نمیدانم میداند خطر یعنی چه یا نه؟ خطر یعنی فاصله زیاد تو و دشمن. خطر یعنی فاصله زیاد تو و ولی. خطر یعنی چیزی نمانده که شمشیر دشمن بر فرق ولی و رهبر فرود بیاید و تو هنوز درگیر فاصلهای. اگر خطر شیعه شود، آنطور تعریف میشود که گفتم.
البته کفار هم خطر دارند. وقتی تیغ مالک روی رگ چهارمی بود، شیطان احساس خطر کرد، ترسید. وقتی اباالفضل علیهالسلام به شریعه رسید و مشک را پر کرد، شیطان احساس خطر کرد. وقتی روحالله خمینی در یک ساعتیِ تهران احساس آرامش کرد، شیطان احساس خطر کرد.
ما هم فارغ از قضایای فوق با خطر آشنا بودیم. وقتی پدرخاتمی در دانشگاه تهران، در جواب مرگ بر آمریکای برخی، گفت که دوست دارم از زندگی بشنوم تا مرگ، ما احساس خطر کردیم؛ وقتی سروش تجربه نبوی را به همه بسط داد، وقتی مهاجرانی در دیدار اعضای دولت با رهبری حاضر نشد، وقتی یکشبه تمام فعالیتهای علمی و اجرایی اتمی کشور فلج شد، وقتی در جشن هنر شیراز اسلام را سوم چهارم کردند، وقتی بهرمانی خود بر مرکب تجمل سوار شد و نوحوار، دیگر بهایم را بر کشتی خود سوار کرد و از توفان خشم مستضعفان نجات داد (بلا تشبیه!)، ما احساس خطر کردیم.
وقتی احمدینژاد برای چندمین بار و این بار خیلی بدتر (بهتر) در ژنو، پوزه صهیونیت را به خاک مالاند، همه احساس افتخار کردیم. وقتی موسوی و کروبی علیه این اقدام بزرگ موضع گرفتند، ما احساس خطر کردیم.
گفتم اینها را گفته باشم که اگر موسوی دوباره صحبت از احساس خطر کرد، رسواتر از همیشه باشد.