من بلد نیستم سوگند بخورم، حتا بلد نیستم سوگند یاد کنم؛ اصلا کلیه کارهایی را که با سوگند میکنند، من نه بلدم.
من سوگند خورده بودم که درباره اخراجیها ننویسم. چون آنقدر آن را در محتوا و قالب و نسبت میان این دو نحیف و تهی دیده بودم که حیفم آمد و هنوز هم حیفم میآید که.
در این مدت اما چشمههایی دیدم از سید ثانی؛ عموی روشنفکران کهنه و نوین عرصه سیاست، مردی که دست در دست زنش دارد، جوگندمی، با چهرهای آرامشبخش و حتا مخدر، موهای جوگندمی، کوهی از تجربه دوران جنگ و کوه بزرگتری از سالهای صبر و تماشای بازی از لژ. با موهای جوگندمی و تابلوهای خوب! مردی که در آب نمک مانده و سالها با فشار اسمزی دست و پنجه نرم کرده، مردی که برای روز مبادا خودش را کنار گذاشته و نگذاشته در تمام این روزهای بهبادا، کسی به او حتا دست بزند.
میگفتم، در این مدت اما چشمههایی دیدم از مردی؛ که ترجیح دادم از اخراجیها بنویسم. پس به جای صحبت از میرحسین موسوی، درباره اخراجیهای مسعود دهنمکی خواهم نوشت.
فیلم ضعیفی است که اقبال زیادی دارد. تهی است و ریاکار و من حساب آنچه خود را هنر مینمایاند، از هنر، آنهم هنری در همسایگی نزدیک دوره انقلاب، خیلی زود جدا میکنم.
