عده ای ایدؤُلژیک بودن دولت را مبدأ بحران برای جامعه تلقی می کنند و این بحرانها را نیز دامنگیر کشورهای در حال توسعه میدانند. از نظر این روشنفکران، ایدؤُلژیک بودن به معنای تعیین یک چارچوب معین از سوی یک قدرت مطلق است. در واقع دولتی ایدؤُلژیک است که بخواهد همه وجوه سیاسی-فرهنگی-اقتصادی را بر اساس یک انضباطِ از پیش تعیینشده تعریف کند. بنابراین ادعا، اینگونه دولتها اصولا بحرانزا هستند و با بحران، بقا و تداوم مییابند.
اولین بحران یک دولت ایدؤُلژیک کارآمدی است چون او اصلا دغدغه کارآیی ندارد و تمام توانش را صرف محقق کردن ایده و آرمان خود میکند. دومین بحران، هویت است. چون هر انسان برای خود ایده تازهای دارد. این ویژگی او سبب بیگانگیاش با دولت میشود. سومین بحران هنجاریابی است. یعنی این دولت نمیتواند یک ایده یا مرام باثبات در جامعه ایجاد کند که همه را گرد هم جمع نماید. در نتیجه جامعه دوگانه شده و دارای نهادهای مدرن است که در برابر اصول ایدؤُلژیک ایستادهاند. ریشه بسیاری از مشکلات سیاسی نیز وجود تعارض میان اصحاب ایدؤُلژی و اصحاب نهادهای مدرن است.
روشنفکرانِ مدعی این ایده،مدل لیبرالدمکراسی را ارایه داده و ابتدا آن را از شبهه ایدؤُلژیک بودن مبرا میکنند؛ زیرا معتقدند لیبرالیسم تنها خطوط قرمزها را بیان میکند و رویکردِ باید و نبایدی ندارد و از اینرو منعطف بوده و تجربه نیز نشان داده که به کمک خرد جمعی و انعطاف ذاتی، توانسته بر مشکلاتش فایق بیاید. گذشته از همه این مباحث، فشار جهانی شدن لیبرالیسم را به جوامع تحمیل خواهد کرد و از این رهگذر، عمر دولتهای ایدؤُلژیک کوتاه مینمایاند.